طرفداری - نوشته ای که آن را می خوانید بدون هیچ دخل و تصرفی به قلم پویا صداقت شاعر جوان کشورمان است.

1 یک : طرفدار، هوا دار، Fan و... مُد، تب، موج و... دو: عشق ِ ناشی از یک منطق و شناخت ِ عمیق جنون آمیز 2 هنوز 6 ساله م نشده بود که ناخواسته با «هریستو استویچکف» آشنا شدم... آن زمان خانه ما از معدود خانه های بود که تلویزیون ِ رنگی با صفحه ای بزرگ داشت، یک تلویزیون 21 اینچ سونی، یک دلیل کامل بود برای اینکه دائی هایم و خلاصه بخشی از فک و فامیل شب ها و برای دیدن بازی های جام جهانی 1994 به خانه ما هجوم بیاورند. از همان موقع بود که من کم کم با مجنون هایی مثل «خورخه کامپوز» ، «گئورگی هاجی» ، «گابریل امر باتیستوتا» ، «روماریو» ، «ببتو» ، «والدراما» و... آشنا شدم. از همان موقع بود که فهمیدم بعضی افراد بیشتر از آن چیزی هستند که باید باشند، بعدتر ها که از روی فیلم های VHS اکثر بازی های 94 را دیدم، کاملا درک کردم که بحث برد و باخت در یک بازی گروهی به اسم فوتبال شاید فقط 5 درصد آن چیزی باشد که دائی های مرا ساعت 3 نصف شب به خانه ما می کشاند. 3 خلاصه جام 94 سرشار بود از اتفاقات تکرار نشدنی، سوت زدن یک داور ایرانی توی فینال شاید کم اهمیت ترین اتفاق بود در کنار دیوانگی های شیر های رام نشدنی، گریه های ربرتو باجیو، نابودی ِ مارادونا، شروع ناکامی ِ همیشگی ِ آرژانتین و... 4 بازی های مقدماتی جام 1998 اما بی شک فوتبالی ترین، زیباترین، پر استرس ترین و دراماتیک ترین بخش زندگی ِ ما ایرانی هایی بود -و هست- که از فوتبال چیز خیلی بیشتری از فوتبال می خواستیم. 5 هنوز وقتی به آن روز ها فکر می کنم تنم می لرزد، هنوز وقتی به آن چیزی که یک بچه 10 ، 12 ساله را پای تلویزیون میخ کوب می کرد و به گریه می انداخت، فکر می کنم، دوست دارم گریه کنم. بازی با چین، توی شهر «دالیان» ، تیم چین 30 سال بود که در دالیان نباخته بود ! فکر کنم از همان روز ها بود که جمله معروف ِ «فرار ِ مهدوی کیا» به جزء لاینفک بازی های ملی ایران تبدیل شد، همان موقع ها بود که شوت های «کریم باقری» یکی از مشخصه های فوتبال آسیا بود، و همان وقت ها بود که «علی دایی» با تمام وجود به سمت آینده ای تکرار نشدنی می رفت. خلاصه آن روز ها وقتی توی بازی های رفت و برگشت مجموعا 8 تا به چین زدیم کسی فکر نمی کرد که... چطور می شود بازی با کره جنوبی را فراموش کرد؟ شوت های وحشتناک کریم باقری، دیسیپلین وحشتناک دایی، فرار های مهدوی کیا، دیوانگی های تکنیکی خداداد عزیزی... و آن 6 گل زیبا و استثنایی را چطور می شود فراموش کرد؟ 6 بر خلاف ِ بازی هایمان با شرق آسیایی ها که عموما سرشار از تکنیک، گل، هیجان، و زیبایی فوتبال و عموما پیروزی بودند در بازی هایمان با غرب آسیایی ها اما شرایط کاملا متفاوت بود. شاید بازی های کند، پر از برخورد های فیزیکی و پر از حاشیه ها باعث شد که من و امثال من هیچوقت «محمد الدعایه» ، «خالد تیماوی» ، «سعید الدوساری» و... را فراموش نکنیم. اتفاقا توی بازی هایمان مثلا با قطر، کویت، و بیشتر از همه با عربستان خیلی بهتر می شد آن چیزهایی را حس کرد که بیشتر از فوتبال بودند. 7 توی بازی هایمان با شرقی های آسیا، بازی با ژاپن از نظر حساسیت شاید برابری می کرد با حساسیت های ویژه بازی با عربستان. خلاصه فکر نکنم کسی اهل فوتبال بوده باشد و آن گل به خودی ِ «استاد اسدی» در بازی با ژاپن را فراموش کرده باشد، اما خاطرات آن بازی صرفا گل ِ به یاد ماندنی استاد اسدی نبود و نیست... هنوز هم وقتی به آن لحظه ها فکر می کنم قلبم تند تر می زند، لحظه هایی که «میورا» صاحب توپ می شد و با سرعت و تکنیکی باور نکردنی به سمت دروازه ای هجوم می برد که «احمد رضا عابدزاده» پاسدارش بود ! از آن بازی هایی بود که اگر عابدزاده نبود، بی هیچ صحبتی تعداد گل های خورده ما 2 رقمی میشد ! از آن بازی هایی بود که عابدزاده چیز بیشتری از یک دروازه بان ِ فوتبال بود، صحنه ای که بازیکن ژاپن برای تلف کردن وقت دراز کشید یادتان هست؟ صحنه ای که عابدزاده با پهلو به طرز وحشتناکی با تیر دروازه برخورد کرد و مادرم... هیچوقت یادم نمی رود واکنش مادرم، انگار که بچه اش جلوی چشمش تصادف کرد، من مطمئنم ان لحظه ها که عابدزاه مصدوم روی زمین افتاده بود فقط دروازه بان ِ تیم ملی ایران نبود بلکه بچه ی تمام مادرانی بود که با تمام وجود درک می کردند آسیب دیده گی یعنی چه. همان بازی بود که عابدزاده با دنده های شکسته به بازی ادامه داد... همان بازی بود که عابدزاده، فرزند تمام مادران ما و برادر بزرگ تر همه کسانی بود که ته وجودشان کمی عشق و دیوانگی داشتند. 8 اما همیشه چیز هایی بود که ما بچه های کم سن و سال درک نمی کردیم، چیز هایی که پدرم از توی روزنامه ها می خواند، عوض شدن سرمربی ها، کنار گذاشته شدن بعضی بازیکن ها و... ما کاری به این چیز ها نداشتیم، فقط تا سر بلند کردیم دیدیم به اوج ترس و استرس رسیده ایم و تصاویر دارند با کمی تاخیر از «ملبورن» استرالیا به دست ما می رسند. 9 توی 20 دقیقه اول بازی شاید هر دو دقیقه یک بار این سه اسم تکرار می شد، «مارک ویدوکا» ، «هری کیول» ، «احمدرضا عابدزاده» . مدام سانتر، مدام کرنر، مدام شوت و واکنش های مداوم و استثنایی از احمد رضا عابدزاده... حتی علی دایی ِ هم به دیواره دفاعی اضافه شده بود و تنها واکنش «والدایر ویرا» کنار ِ زمین یک نگاه سرد و وحشت زده بود. گل اول را که خوردیم به پدرم نگاه کردم، به عنوان یک بچه دبستانی، به پدرم به چشم یک مرد قوی نگاه می کردم، به چشم یک تکیه گاه، پدرم بعد از اول هنوز همان مرد ِ کُردی بود که لندرور سبز ِ انگلیسی سوار می شد و معروف بود به سر سختی و لج بازی. 10 اما وقتی گل دوم را خوردیم ... وقتی به پدرم نگاه کردم، دیدم پدرم شکست، پدرم واقعا نیاز به حمایت روحی داشت، دیگر هیچ نشانی از آن مرد قوی که می شد به عنوان تکیه گاه رویش حساب کرد در چشمانش نبود، شاید اگر پدرم یک مرد ِ کُرد معروف به سرسختی و لج بازی نبود همانجا می زد زیر گریه... 11 بعد از گل دوم و وقتی «تری ونه بلز» سرمربی استرالیا بطری آب معدنی اش را باز کرد و کمی از آن نوشید، شاید «والدایر ویرا» هیچوقت نمی توانست بفهمد «عشق ِ ناشی از یک منطق و شناخت ِ عمیق جنون آمیز» یعنی چی... ادامه بازی دیگر کار تاکتیک و دو دوتا چهارتاهای آنالیزور ها نبود، ادامه بازی دقیقا کار دیوانه هایی مثل کریم باقری بود، دیوانه هایی مثل پاشازاده و نعیم سعداوی و خاکپور در دفاع و علی دایی و خداداد عزیزی در حمله، ادامه بازی کار پشتک های روحیه بخش عابدازه بود... پشت های شکری که نشان می داد زانو های عابدازه برای ادامه بازی او را یاری می کنند و اتفاقا ادامه بازی دقیقا از آن وقفه 8 دقیقه ای و حمله تماشاگر استرالیایی به دروازه تیم ملی ایران شروع شد... 12 کریم باقری که کنار دروازه «مارک بوسنیچ» ناامیدانه دراز کشیده بود... همان مردی بود که 3 ثانیه بعد بلند شد و با زدن گل اول ایران در ملبورن میلیون ها آدم را به آنچه که میل به پیروزی بود امیدوار کرد... از آن لحظه به بعد من به وضوح فهمیدم که بازی، بازی ِ دیوانه هاست، بازی غول هاست، بازی شخصیت هایی است که امکان هایی مثل 0.00000000001 هم برایشان کافی ست تا خودشان را به آب و آتش بزنند... و در ادامه بی شک «جواد خیابانی» تاریخی ترین و قشنگ ترین جمله زندگی اش را گفت وقتی پاس دائی، با فرار خدادا تبدیل به گل دوم ایران و مجوز حضور ایران در جام جهانی 19998 شد... «غزال ِ تیز پای فوتبال آسیا» بی شک الهام و هدیه ای بود از طرف خدایان. 13 جام 98 هم سرشار بود از اتفاقات تکرار نشدنی، از آقای گلی «داور شوکر» و طوفان ِ کرواسی بگیر، تا آن فینال ِ معروف فرانسه-برزیل و دیوانگی های «زیدان» و «رونالدو» و «پتی» و «روبرتو کارلوس» . بازی ِ معروف ایران-آمریکا و گل مهدوی کیا و بعد سانتر زرینچه و گل ِ سیاسی حمید استیلی... و جای خالی احمد رضا عابدزاه در بازی با یوگسلاوی و نمایش ضعیف نیما نکیسا و ... حذف شدن از جام جهانی... 14 من در طول این سال ها کم کم متوجه شده بودم آن چیزی که مثلا «هریستو استویچکف» را از بقیه بازیکنان ِ بلغارستان متمامیز می کند جنون و عشقی است که او به زندگی دارد و نه فقط فوتبال. 15 بعد از دیوانه های 98، یعنی مهدوی کیا، باقری، دایی، عابدزاده، عزیزی، و در درجه دوم، پاشازاده، سعداوی، شاهرودی، منصوریان، زرینچه و... کمتر بازیکنی آن جنون ِ شرقی را در بازی هایش بروز می داد، تقریبا تنها بازیکنی که بعد از 98 حافظ سنت عشق و جنون در فوتبال بود، کسی بود که بعد ها معروف به «جادوگر فوتبال آسیا» شد، بهترین بازیکن اسیا شد، و کسی بود که به طور واضح و کامل به نسل من نشان داد، فوتبال فقط 5 درصد آن چیزی است که دائی های مرا ساعت 3 نصف شب به خانه ما می کشاند. 16 بعد ها با دست های خودم روزنامه ای را خریدم که بر پیشانی اش شاید دردناک ترین تیتر ورزشی ِ تاریخ برای من و هم نسلی هایمام ثبت شده بود، نوشته بود: «نه دوبلین، ملبورن شد، نه علی کریمی، خداداد عزیزی» . خیلی هایتان احتمالا آن بازی پلی آف را یادتان هست، بازی با ایرلند در دوبلین، شهری که بعد ها به کمک جیمز جویس و ساموئل بکت شناختم درست همان جایی بود که «علی کریمی» یک تنه تیم ملی ایران را به جلو هول می داد، درست همان جایی بود که کریمی با کل تیم ایرلند توی محوطه 18قدمشان می جنگید... و درست مثل ملبورن یک علی دایی ِ باهوش توی زمین بود که با یک پاس عمقی... درست مثل همان پاسی که در ملبورن به خداداد داده بود... اما حیف که حریف کریمی «مارک بوسنیچ» نبود ! 17 این روز ها به هوم فیس بوکم که نگاه می کنم، ناراحت و غمگین، به خاطراتی پناه می برم که در تک تکشان عشق موج می زند... به خط کشی های مسخره قرمز و آبی ِ بچه های جدید که نگاه می کنم دوست دارم بالا بیاور و دقیقا به خاطر همین چیزهاست که سال هاست دیگر بازی های فوتبال را نگاه نمی کنم، این فوتبال، فقط فوتبال است، و برد فقط 3 امتیاز دارد، آن هم به زور هزار جور کثافت کاری... پرافتخار ترین مربی ِ این لیگ کسی است که برای پست و مقام از هیئت های عذارای محرم هم سوء استفاده می کند، به لیدر های تیمش پول می دهد تا توی استادیوم به بازیکن تیم خودش فحش بدهند، توی تلویزیون خیلی واضح و صریح به «عادل فردوسی پور» ، به «داور» ، به «تیم رقیب» ، به زمین و زمان فحاشی می کند و همزمان هیچ درکی هم از فوتبال ندارد و دوره مربیگری هم ندیده است !! این فوتبال به درد همین بچه هایی می خورد که از 4 سال پیش به بازی های گروهی علاقه مند شده اند و نمی دانند که فوتبال شکلی از زندگی است نه فقط یک ورزش گروهی . 18 نمی خواهم مثل پیر مردهای که خاطرات دوران جوانیشان را تعریف می کنند بگویم زمان ِ شاه همه چیز پاک و مقدس و لذت بخش و بهشتی بود و امروز همه چیز بد و افتضاح و ... است. فقط خواستم یادآور شوم که در بازه سال های 94 تا 2004، یعنی پرافتخارترین سال های فوتبال ملی ایران، هیچ اثری از قهرمان های پوشالی ِ امروز شماها نبود... خواستم یاد آور شوم که همین چند روز پیش، آخرین نمایندگان آن سال های پر افتخار هم از فوتبال خداحافظی کردند تا ابتذال فوتبال ما و طرفدارانش به 100 درصد برسد. خواستم خواهش کنم از شما که اگر معنای «عشق» ، «جنون» و «انسانیت» را نمی فهمید، لااقل به خاطرات ِ خوب ما تجاوز نکنید. خداحافظ «مهدی مهدوی کیا» ، خداحافظ «علی کریمی» ، خداحافظ «فوتبالی که چیزی بیشتر از فوتبال بودی».