اختصاصی طرفداری- 

روپوش را که آرایشگر برداشت، پسرک چند باری سرش را جلو آینه به اطراف می‌‌چرخاند تا تمام زوایای پنهان سرش را ببیند. تصویر "او" را لب خیابان چند باری دیده است. چند باری وانمود کرده که روزنامه می‌‌خواهد اما مردمک‌های چشمش آن پوستر براق را دنبال کرده. یادش مانده که چطور شقیقه‌هایش در عکسی‌ جدید کم پشت تر از جلو سر است. یک بار در راه رفتن به مدرسه و یک بار در راه برگشت. بر عکس هم کلاسی‌هایش او علاقه‌ای به تعطیل شدن مدرسه آن ور خیابان ندارد. سه‌ شنبه‌ها و چهار شنبه‌ها او برای پدر و مادرش بهترین فرزند دنیا است. با تمیزی اتاقش چانه می‌‌زند که چند ساعتی‌ بیشتر بیدار بماند تا او را ببیند. از قاب تلویزیون "او" جذاب تر از دکه روز نامه فروشی است. بعد از آن تخمه و تیتراژ چمپیونزلیگ و پسرک و دیوید بکام.

بکام پدر خوبی‌ است. شوهر کاملی است. رفیق باوفایی است اما فوتبالیست نبود. او اولین کسی‌ بود که نوع ایستادنش پشت ضربات، سینمایی بود نه ورزشی. شادی گلش در هر قابی‌ از دوربین زیبا در می‌‌آید اما برای پوستر ساختن بود نه زندگی‌ کردن در لحظه. شادی پس از گل بازیکنان را پیش و پس از ظهور دیوید بکام با هم مقایسه کنید. آن به هوا پریدن‌های کودکانه دیگو مارادونا کجا و این ژست‌های غیرت نمای بکام کجا. بود یا نبود بکام آنچنان تفاوتی نمی‌‌کرد و رسانه‌ در هر صورت فوتبال را از ورزش به نمایش تبدیل می‌‌کرد اما بکام آن بدعت گذار بزرگ سینمایی کردن فوتبال بود. او کم و بیش در رختکن سینمایی بودنش را نشان داده بود اما آلن دلون هم در رختکنی که روی کین در آن است، فوتبالی می‌‌شود. فرش قرمز را در اولد ترافورد چند باری پهن کرده بود اما آشنایی‌اش با ویکتوریا همانطور که فرگوسن اعتقاد داشت، پایان داستان دیوید بکام فوتبالیست بود.

از آن به بعد ما با یک آدم بی‌ نقص روی کاور‌های ووگ و vanity fair طرفیم نه یک فوتبالیست. آن کاور‌ها به خوبی‌ "ego" فروید را تعریف می‌‌کنند. اثبات این قضیه آسان است. ابرو شکافته او را در بازی با رئال مادرید ببینید. آن شکاف، خط فاصل میان فرگوسن تشنه پیروزی و دیوید بکام از پیش برنده روی صفحات مجلات است. آن لنگه کفش البته به بخت بکام هم لگد زد. اثبات آن هم آسان است. به کارنامه بعد از یونایتد آقای شاهزاده نگاه کنید. 

حالا او الهه سرمایه داری است. مسول پر کردن کیف‌های ورزشی جوانان. از شامپو قبل از استحمام تا اسپری بدن و ژل موی سر. او می‌‌فروشد چون هنوز زیبا است. آن پسرکی که هر روز پوستر بکام را روی دکه روزنامه فروشی با نگاهش می‌‌دزدید، حالا محصولات او را می‌‌خرد. دیگر حتی نمی‌‌تواند جلو دوستانش ژست ضربات آزاد او را بگیرد. بکام فوتبالیست آمد اما مانکن از دنیا می‌‌رود. بر عکس مارادونا. دیگو فوتبالیست زاده شد. فوتبالیست ماند و فوتبالیست از دنیا می‌‌رود. پسرک‌های زیادی در دنیا همزمان با بکام H & M به تن می‌‌کنند. البته که کسی‌ نمی‌‌خواهد به این فکر کند که چند دخترک ۱۲ ساله بنگالی باید شبانه روز کار کنند تا قیمت H & M در انگلستان پایین بیاید. اذعان عمومی که از برده داری H & M آشفته شد، نوبت ویکتوریا است. او می‌‌آید. دلبری می‌‌کند و مردم دوباره H & M می‌‌خرند. دیوید هم صبح‌ها یک سلفی می‌‌گیرد و خطاب به همان برده‌های بنگالی می‌‌گوید:"رویایت را دنبال کن."

تولد مبارک آقای بکام. دخترک‌های بنگالی سلام می‌‌رسانند.