اختصاصی طرفداری
دهقان هر هفته غروب شنبه دست پسرک را میگرفت و به دیدن مزرعه مینشست. تک به تک خوشهها را نشان میدهد. وجب به وجب آن را بلد است. با حرارت از بیتلز برایش میگوید. از عصرهای که مال خودشان بود. خود خودشان. از اوج راک اند رول. از دستهای چروکیدهای که به خوشههای لاغر و سرخ دل بسته بودند. از سرخی خانه. سرخی کوچه، سرخی خیابان، سرخی مزرعه. از یک بغل آواز. یک رنگین کمان رقص. یک آسمان رویا.

کم کم از خاطرات سفرش میگوید. از برگشتش از جنگ. از سفر به المپیکو رم. از بردن دوباره آلمانها این بار نه از داخل تانک. از خوشههای طلائی دهه ۸۰. سفره دلش را باز میکند از فصل کبود این روز ها. میزند به دل تصویرهای میهنش در آن روز ها. گلویش را صاف میکند وقتی از عمو بیل حرف میزند. بیل همه را شاعر کرده بود. خونه تا خونه سرود. پل تا پل غزل. دل به دل آواز و نفس به نفس فریاد. به پیسلی که میرسد سیگارش را روشن میکند. میگوید زمان باب سیگارها بر عکس الان که از غصه روشن میشود، با لذت کشیده میشد. خیابان ها، مانند کوچه پس کوچههای شهر شهرزاد بودند.

از رفتن یهودا به مادرید که میگذرد، دیگر نیازی به تعریف نیست. پسرک بقیه داستان را میداند. با هم بلیتها را از ایتالیاییها خریده بودند. با هم آن ۷ دقیقه را خواب دیدند. قبل از آن یادشان میآید که دقیقا کجای مزرعه بود که آن گندم قد کشید. آن هم چه دیر. آن شب مزرعه مانند باغ معلق بابل بود.

مزرعه را فروختند. دهقان دیگر برای بذر امید عرق نمیریخت. عرق او آب باریکهای بود که به دریای طمع مالک میریخت. مالک قول آسیاب جدید داده بود. قول کاشت، داشت، برداشت. طنز داستانی به نام "تاریخ" این است که کاشت و داشت با پسر دهقان است و برداشت سود بر عهده مالک. مهم نیست که مزرعه سرخ چه دنیای بزرگی در قلب سبز پسرک دارد. مالک نخواست دستش را کثیف کند. هوای مزرعه به روحیه او نمیخورد. اسب سفیدش را سوار شد و رفت تا به مزرعههای دیگر برسد. پسرکان زیادی زیر دست او هستند. خورجین طمع مالک هیچ سوراخی ندارد. هر سال گشاد تر و گشاد تر میشود. آسیاب نشد برای دهقان چاه میسازد. چاه نشد آغل. آغل نشد گاو پیشونی سفید. گاو هم نشد دو خوک بد بو کفایت میکند. آخر دهقان پول میخواهد چه کار.

این اواخر دور مزرعه را حصار کشیده اند. حصاری به بلندای طمع مالک. امروز ساعت ۷ مزرعه جان داد!

