طرفداری- دوستی با کلایتون بلکمور، یکی از بدترین مسائل کارآموز بودن در یونایتد بود؛ البته طبیعتا، نه کلایتون بلکمور واقعی. او در رختکن بود و همانند سایر هم تیمی ها، از خنده خودش را خیس می کرد. این تصویری از سبک زندگی مدافع ما بود که می شد او را با بازیکنی بزرگسال همراه با شوخ طبعی شیطنت آمیز در یک رده قرار داد. وقتی موسیقی بری وایت پخش می شد، من یا هر کارآموز بدشانس دیگری که انتخاب می شد، مجبور بود دور میز برقصد و وانمود کند که با مدافع راست ولز راحت است. نمی توانم برایتان شرح دهم که انجام چنین کاری برای یک پسر شانزده ساله در برابر اسطوره هایش مارک هیوز و برایان رابسون، چه قدر مشقت بار بود.

گری نویل

گری نویل در آکادمی منچستریونایتد

بازیکنان جوانی که این روزها به یونایتد می آیند، نمی دانند چه میزان خوش اقبال هستند. ممکن بود در مناسک پذیرش آن ها در تیم، از آن ها خواسته شود بالای یک صندلی بروند و آواز بخوانند. اگر آن ها کارهایی همانند جمع کردن توپ ها و پر کردن کلمن های آب را به درستی انجام نمی دادند، ممکن بود با پرسش هایی خجالت آور برابر اعضای تیم مواجه شوند. ولی در دوران ما، شرایط بی رحمانه بود.

اگر از دوستی با کلایتون امتناع  می کردید، به عنوان کارآموزی که برای دومین سال در تیم بود، با توپی که حوله پیچ شده بود، سر شما را نشانه می گرفت. خدا می داند چه دردی داشت. اگر دیر به تمرین می رسیدید، کارآموزهای با سابقه به نظم می شدند، در حالی که شما با بازویی کبود بر روی تخت ماساژ نشسته اید. آن درد برای چندین روز پا برجا می ماند.

گیگزی یکی از سردمداران عذاب دهنده بود. او تنها یک سال بزرگ تر از من بود ولی به دلیل راه یافتن به تیم اصلی در 17 سالگی، از مقام بلند مرتبه ای برخوردار بود. او سردسته کارآموزهایی بود که دومین سال حضورشان در یونایتد را سپری می کردند. یکی از علایقش، صحبت کردن در لفافه بود. جوری وانمود می کرد که انگار دختری در باشگاهی شبانه است. باید با او حرف می زدید و نازش را می خریدید.

-اسمت چیه؟

+می خوای بدونی چیکار؟

گیگزی این را در پس صدای دخترانه خود می گفت.

-شماره تلفنت چیه؟

+نمی خوای منو به نوشیدنی دعوت کنی؟

اگر کارت را درست انجام نمی دادی، همه تو را توبیخ می کردند. تلاش می کنی تا کارت را به درستی انجام دهی ولی تمامی قهرمانانت بیانگر این هستند که چه قدر بیخود هستی. رابی سویج که هرگز از فقدان اعتماد به نفس رنج نمی برد، کسی بود که همواره می توانست خودی نشان دهد. او نمی توانست منتظر فرصتی بماند تا خود را برابر همه به رخ بکشد و ساده لوح جلوه دهد؛ این کاری بود که او برای بیست سال بعد هم انجام داد. او صدای خنده همه را در می آورد. ای کاش از برخی از اجراهای او فیلمبرداری می کردیم.

هرگاه کمی حرف از پز دادن می شد، سَو همیشه آنجا بود ولی باقی ما مجبور بودیم که هدف تفنگ او شویم. ممکن بود بچه های قدیمی تر بگویند باید این کار را برای دو دقیقه انجام دهی ولی من بعد از بیست ثانیه می نشستم و امید داشتم که از زیر آن کار در رفته باشم. اسکولزی هم همین طور بود. اوضاع برای بچه هایی که اهل نواحی دیگر بودند همچون بکام، بدتر بود. بکس هرگز دوست نداشت جلوی جمع باشد ولی وقتی از شما این کار را می خواستند، باید انجامش می دادید. هیچ راه گریز ساده ای در کار نبود.

روند آغازین کار به عنوان کارآموز در یونایتد از این قرار بود و با وجود این که این آزمون ها تنها چند ماه ابتدایی به اجرا در آمدند، سخت ترین ماه های زندگی مرا رقم زدند. در آن زمان پسری متین و وظیفه شناسِ 16 ساله بودم. ترجیح می دادم تا سرم به کار خودم باشد. من یک یونایتدی متعصب بار آمده بودم و آخرین چیزی که می خواستم، این بود که برابر بازیکنانی که پرستش شان می کردم، شرمنده شوم.

اگر برای تمرین صبح یا عصر انتخاب می شدم، از رفتن به رختکن تیم واهمه داشتم. می ترسیدم که مرا سوار بر اسکیت کنند؛ یک رسم پاگشایی دیگر که بر مبنای آن، قیفی را بر روی سرت می گذاشتند، موانعی از زمین تمرین را نیز بر روی دستت و آنگاه با یک حوله، شرایطی می ساختند که انگار در سراشیبی یک خیابان اسکیت سواری می کنی. بقیه بازیکنان تلاش می کردند تا تو را سرنگون کنند. و البته اگه حوله زمین می افتاد، عواقب دیگری در پیش داشت.

گاهی روان ما را با ایستادن بر روی نیمکت و نگه داشتن سطلی آب با دست راست به صورت کاملا افقی می سنجیدند. لرزش دست برخی از بازیکنان موجب می شد که وقتی اجازه پایین آوردن دست شان را پیدا می کردند، تنها نیمی از آب سطل باقی مانده باشد. فکر می کنم مربیان این ها را به عنوان بخشی از آموزش دیدن ما به شمار می آوردند زیرا از پنجره شان می دیدند که بازیکنی در سرمای یخ زننده هوا در حال دویدن دور زمین تنها با کفش های شان هستند ولی باز از این ماجرا چشم پوشی می کردند.

در نهایت این روال هنگامی که کمی از کنترل خارج شد، به پایان رسید. گاهی با تیم بزرگسالان تمرین می کردیم و اگر بازیکن دیگری خودی نشان می داد، تشریفات دیگری به پا بود. تنبیه را «لَپ» صدا می زدند و شامل گروه گناهکار می شد _البته همیشه شما را گناهکار می دانستند_ که نفر باید سر خود را پایین می گرفت تا با توپ به صورتش بزنند.

مطمئنم تمامی بالشگاه های دیگر هم مراسم پاگشایی خودشان را دارند. همه این ها جز فرآیند تبدیل پسرها به مردان هستند و وقتی به برخی از شرمساری هایی که بر ما گذشت نگاه می کنم، شکی نیست که آن مسائل به پختگی ما کمک کردند. اگر یکی از هم تیمی های مان برهه سختی را می گذراند، همه گرد هم جمع می شدیم و من می توانم رد این رد این روحیه را در تمامی سالیان افتخارآمیز مان در یونایتد، ببینم. همراهی، وفاداری و اعتماد بین مان، ما را به عنوان عده ای نوجوان، از بسیاری چالش ها گذراند.

کلاس 92 معروف منچستریونایتد

در بین تمامی ما کسانی که بین سال های 94-1992 در تیم پایه حضور داشتیم، یک پیوند مستمر وجود دارد چون می دانیم که جزئی از پروژه ای خاص بودیم. به اندازه سه گانه 1999، موفقیت نسل ما بخشی از میراث فرگوسن خواهد بود چرا که در تمامی جوانب باورنکردنی بود. در حقیقت می توانم بگویم که این ماجرا قابل توجه تر از کاری بود که ما در 1999 انجام دادیم و تکرارش نیز سخت تر است.

هیچ یک از ما هرگز ادعای برتری در برابر بچه های بازبی را نخواهد داشت اما «جوجه های فرگی» به یکی از والا مقام ترین تیم های آکادمی که تا به حال وجود داشته اند، تبدیل شدند. گیگز، بکام، اسکولز، بات و من با هم روانه تیم اصلی شدیم و یک سال بعد، برادر من هم به ما پیوست. در آن گروه، حرف از نمادین ترین بازیکن تاریخ این بازی انگلیسی است، حرف از معروف ترین فوتبالیست کره زمین، حرف از تکنیکی ترین بازیکن انگلستان طی دهه ها، بیشترین تعداد بازی دو برادر در تاریخ انگلیس و باتی که با شش قهرمانی در لیگ، سه قهرمانی در جام حذفی، یک لیگ قهرمانان و 39 بازی ملی برای انگلیس، با تمامی دستاوردهای مان برابری می کرد.

و تمام داستان در همین ها خلاصه نمی شود. رابی سویج 39 بار برای تیم ملی ولز بازی کرد و به علاوه صدها بار در سطح اول فوتبال کشور.کیث گیلسپی 86 بار لباس ایرلند شمالی را بر تن کرد. بن تورنی هم می توانست به یک ملی پوش انگلیسی تبدیل شود ولی مصدومیت به او این اجازه را نداد. و باز هم بودند: کریس کاسپر، کوین پیلکینگتون، سیمون دیویس؛ همه آن ها کارراهه ای حرفه ای را پشت سر نهادند و در نوع خود، بازیکنانی خیلی خوب بودند. سیمون و کاسپ این توان را داشتند تا به دو تا از جوان ترین مربیان لیگ تبدیل شوند.

پس چه چیزی ما را خاص جلوه می داد؟ خب، نیازی نیست از استعداد بگوییم. گیگز، بکام، اسکولز، بات؛ این دسته ای خاص و نادر است که به وسیله سیستم استعدادیابی مربی، گرد هم آمدند. در صدر این موضوع، ما میلی شدیدی برای موفقیت داشتیم. مربی اغلب می گفت «تمرین، بازیکن را می سازد» اما نیازی نبود که این موضوع به ما یادآوری شود. هرگز گروهی متشکل از بازیکنان شانزده ساله که سختکوش تر از کلاس 92 یونایتد باشند را، در زندگی تان ندیده اید.

نمی خواهم از این بگویم که بازیکنان فعلی به اندازه کافی جدیت به خرج نمی دهند که برخی چنین می کنند. ولی شکی نیست که ما بازه کاریِ باورنکردنی ای داشتیم. در آن دوران فکر می کردیم که روالی عادی را در پیش گرفته ایم ولی حالا می بینیم که بی شک گروهی فوق العاده از لحاظ میل مان به تمرین بودیم.

ما بازی کردن و تلاش به خرج دادن را دوست داشتیم. بر کسی پوشیده نیست که همه ما تا میانه های دهه سوم زندگی مان بازی کردیم و البته گیگز که از این مقدار فراتر نیز رفت. از همان شروع به کار تا پایان کارراهه خود، می خواستیم از تک تک ظرفیت های موجود بهره ببریم.

در مورد من، این ترس از ناکامی بود که مرا به پیش راند. وقتی کارم را به عنوان یک کارآموز شروع کردم، پدرم گفت: «گری، اطمینان حاصل کن که به عقب نگاه نخواهی کرد و نمی گویی که ای کاش بیشتر تلاش می کردم». شاید هر پدری این را به فرزندش بگوید ولی من این پند را با دل و جان پذیرفتم. اگر می دیدم پای چپم نیاز به تقویت شدن دارد، یک ساعتی را مستمر با پای چپ، توپ را به دیوار می کوبیدم. یک روز پس از تمرین با وزنه، در زمین کلیف ماندم و شروع کردم توپ را به دیوار آجری پاس دادن. پای چپ، پای راست، چپ، راست، چپ، راست، صدها بار. لقب من «مشغول» از همین جا سرچشمه می گیرد. این عنوان تا سال ها با من باقی ماند.

وقتی نهار می خوردید، می توانستید از پنجره همه چیز را ببینید و از این رو کارآموزهای بزرگ تر، با به صدا در آوردن ظروف فریاد می زدند: «مشغول، مشغول!» آن ها فکر می کردند که قصد دارم خود را پیش مربیان شیرین کنم. اریک هریسون از این موضوع با خبر شد و مرا به دفترش فرا خواند و پرسید که آیا این موضوع برایم نگران کننده است یا خیر. «نه، مشکلی ندارم» این را به او گفتم. شش ماه بعد، هنوز هم توپ را به دیوار می زدم و از آن موقع، سایر کارآموزهای تازه وارد نیز چنین می کردند.

 ما در چارچوب گرم کردن خودمان، دور زمین لیتلتون رود در نزدیکی کلیف می دویدیم. روزی اوضاع به طرزی پیش رفت که چهار نفرمان (من، بکس، ساو و کاسپ) کورس گذاشتیم. فردای آن روز نیز همین کار را کردیم ولی این بار، شش-هفت نفر دیگر هم با ما بودند. به زودی این به بخشی از روند ما در طول سال تبدیل شد. باز، قدیمی ترها فکر می کردند که ما قصد خودنمایی داریم ولی ما در تمامی جوانب، در حال پیشی گرفتن از آن ها بودیم. وقتی تیم پایه آماده بازی می شد، تنها سه نفر از آن ها با هشت نفر از ما همراه می شد.

مردم می گویند اریک کانتونا به بازیکنان یونایتد یاد داد که پس از پایان یافتن تمرین هم تمرین کنند؛ می گویند او فرهنگ باشگاه در زمین تمرین را دگرگون کرد. در تیم اصلی، این حقیقت داشت ولی گروه ما، از شانزده سالگی به شکل مستمر این کار را می کرد. ما برای پیشرفت کردن مصمم بودیم. ما عزم خود را برای بازی کردن در یونایتد جزم کرده بودیم.

حاضر بودم جز فوتبال و خانواده ام، از هر چیزی در زندگی خود چشم پوشی کنم. به ویژه در سالیان نوجوانی ام. اگر شنبه بازی داشتیم، من پنجشنبه و جمعه ساعت 9:15 شب می خوابیدم. شبیه یک ربات شده بودم. دوستانم در مدرسه را از دست دادم و دیگر هرگز آن ها را ندیدم. به شکلی بی رحمانه تصمیم گرفتم که با هم تیمی هایی دوست شوم که اهداف مشترکی همچون من داشتند. تا جایی که من می دانستم، زندگی ورزشکاران و کسانی که ورزشکار نبودند، با هم فرق داشت. به بار رفتن، نوشیدنی مصرف کردن و بیدار ماندن تا آخر شب؛ خب، این ها جالب به نظر می رسیدند ولی راهی نمی دیدم که بتوانم هم این چیزهای جالب را داشته باشم و هم برای منچستریونایتد بازی کنم.

در بین سنین شانزده تا بیست سالگی، زنان را نادیده گرفتم (و صادقانه باید گفت که شاید در هر صورت به مشکل می خوردم). آن ها همیشه خواستار رفتن به بار یا سینما در شب های جمعه بودند. انتظار تماس تلفنی داشتند و من را با فلان و بسار کار، به ستوه می آوردند. تنها اولویت من در شب های جمعه، استراحت کردن بود.

شرایط افراطی بود و می دانم که برای سایرین فرق داشت. اسکولزی و باتی گاهی پیمانه کوچکی مشروبات الکلی مصرف می کردند و بعضا حتی درجمعه. بکس و کاسپ و بن، همواره دوستانی از جنس مخالف داشتند. ولی من می دانستم که استعدادم در آن سطح نیست. قصد نداشتم چیزی روال کاریم را بر هم زند؛ حتی تعصبم به کریکت که مایه اندوه بود چون من در سطح والایی کریکت بازی می کردم.

یک پسر مستعد به اسم متیو هایدن به ما در گرینماونت پیوست و یکبار من او در مسابقه ای، 236 امتیاز پیاپی ثبت کردیم. او بیش از صد بار برای استرالیا بازی کرد ولی من برای آخرین بار بازی کردم. داستان ما به نشریات محلی راه یافت و کسی در باشگاه این را به اریک اطلاع داده بود. او مستقیما سراغ من آمد و گفت: «چه غلطی داری با این کریکت بازی کردنت می کنی؟ دیگر این کار را نکن.» و این پایان زندگی حرفه ای من به عنوان یک توپزن بود. اریک از خود گذشتگی مرا دوست داشت. شاید او چشمه ای از خود را در من دیده بود. او هر چند ماه یک بار، ما را به شکل انفرادی به دفترش فرا می خواند تا با ما درباره روال پیشروی مان حرف بزند. وقتی که او گفت «تو مرا غافلگیر کردی؛ تو یک فرصت داری»، دیگر آنجا نبودم. این تمام چیزی بود که می خواستم بشنوم.

برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید