چلسی
نمی دانم بعد از آمدن نام تیم محبوبم چه کلماتی لیاقت جایگزینی آن را دارند، افکارم کشش کافی برای وصف عظمت این نام را ندارند، هزاران هزار نام و نشانی بابت یک تکان پرچم امروز اشک ریختند، همین امروز که فرناندو فاصله نقطه میان زمین را تا خط دروازه بارسا هزاران سال در راه بود ... النینیو می دوید و از کنار تمام نمادهای دنیا می گذشت، از تمام تاریخ عبور می کرد، و رو به روی خویش کودک می شد، بگذارید تصحیح کنم، او رو به روی خویش متولد شد، در آغوش مادرش بزرگ شد و اما نشد ... او النینیو ماند، تا خلوص یک نشات کودکانه را به میلیون ها هوادار تیم تزریق کند، قداست یک نگاه بی گناه بچه گانه را ... با موهای طلایی رنگی که انگار هنوز بلوغ رنگشان را تغییر نداده ...
همین امروز صبح خوانیتو فریاد می زد، به عمر خود می نگریست، نگاه عمیق او را تا انتهای دنیا می کشاند، همان لحظه ای که توپ را با داخل پای چپ خویش از روی نقطه کرنر ورزشگاه آلیاز آرنا به روی درواز می فرستاد، پیراهن آبی رنگ تنش خیس بود، شاید خیس از عرق شرم آن تک گلی که عقب افتاده بودیم، اما نه انگار داستان چیز دیگری است ... پیراهنش او را در خود آب نمی کرد بلکه این اشک چشمان هوادارانی است که امیدشان تا همان پای چپ خوان قد می داد ...
همین امروز که خوان توپ را به روی دروازه می فرستاد ... مردی از تبار قاره سیاه در آسمان زندگی می کرد، در آسمان خانواده و زندگی و کاشانه خویش را رها کرده و بالهایش را به سوی آرنا به گردش درآورد، شبیه به ققنوس یا حتی سیمرغ سیاه روی خودمان ... درنگی از ثانیه نمی گذشت که آسمان و زمین را به هم دوخت ... همچون شکارچی فریب کاری که طعمه خود را به چنگال گرفته و در دریا غرق می کند ... او همان کسی است که نامش را نیایش می کنیم ... دیدیر کبیر حالا همه چیز ماست
اما امروز اتفاق دیگری هم افتاد ...
به دوربین ها لبخند بزن، چرا که پشت آن هزاران نفر نشسته اند تا خوشحالی تو را ببینند، اگرچه درونت غم آلود است، اگر حتی رمق یک لبخند خشک خالی را هم نداری ... حالا زمان ندامت نیست، حالا که همه سرشان را به سوی تو چرخانده اند ... پس بخند ... شاید از این راه توانستی لنز مخوف 32 میلی متری ورزشگاه آنفیلد را خجالت زده کنی ... بخند که آن همه دیروز سیاه در پس لبخند تو محو خواهند شد ... بخند تا ما نیز با تو بخندیم ... ای آرزوی زیبا ...
بیرون بیا از خویش، و دوباره باز با تو هستم ... تکان می دهیم پرچم سفید و آبی کوچکی که از ساعت ها پیشتر هوادارانمان با عشق به تو یکی یکی آن را کنار صندلی های خالی ورزشگاه می گذاشتند ... تا من برای تو تکانش دهم، پس بخند ای آرزوی زیبای من ... ژوزه عموی مهربان خوشحالم