فوتبال یعنی زندگی. حرف بیراهی نیست اگر تعبیرش این باشد که بخشهای پنهان زندگی و کمرنگ رفتار اجتماعیِ ما را پیدا و پررنگ میکند. آخرین نمونهاش بازی ایران و اسپانیا بود که تنها یک گل داشت اما هزار نکته و درس! در جایی که ملیپوشان ایرانی فراتر از یک بازیکن فوتبال، در نقش سرباز میهن از دل و جان جنگیدند، اما از بازی لذت نبردم. نه به خاطر باخت ایران با آن گل شانسی، که به خاطر آنچه از طرفدار ایرانی دیدم. طرفداری که مشخص نیست چه چیزی تا این اندازه او را آشفته و ناراحت کرده که شمشیر خود را برداشته و در قلب هر که میرسد فرو میکند؛
در قلب سردار آزمون که به خاطر تاکتیک بسیار دفاعی ایران تک و تنها در نیمهی زمین اسپانیا میان غولهایی چون پیکه، راموس، بوسکتس، کارواخال و آلبا تک و تنها به دام افتاده بود. آمار را ببینید، ایران تنها ۲۲ درصد مالکیت توپ و ۱۳۷ پاس درست داشت. اصلا راموس و پیکه اجازهی یک استپ ساده را روی توپهایی که فقط به قصد دفع کردن به سمت آزمون میرفت، دادند؟! اصلا سردار افتضاح، چرا این همه توهین؟!
شمشیر بعدی سهم زنندهی گل، دیگو کوستا بود. تنها به دلیل زدن گل شانسی! کوستا احتمالا اگر میدانست این همه توهین و ناسزا نثارش میشود (و حملهی احتمالی به صفحهی اینستاگرامش) از روی توپ رامین رضاییان میپرید عطای گل را به لقایش میبخشید.
متهم بعدی اما باز هم وطنی است. بیژن ذوالفقارنسب که به خاطر اشتباه دانستن تاکتیک دفاعی کیروش بدترین توهینها را به جان خرید. من هم با نظر کارشناسی ذوالفقارنسب موافق نیستم اما خوب میدانم که اگر فضای نقد را مسموم کنیم و منتقد را در پستو پنهان، سنگ روی سنگ بند نمیشود. هموطن شمشیرت را کنار بگذار، تو هم او را نقد کن. به همین سادگی!
در این میان البته برخی هم بودند که به داور ابراز لطف کردند، به خاطر مردود دانستن گلی بسیار مردود! که حتی مربی ایران هم قاطعانه آن را نادرست خواند.
و البته در میان این جماعت شمشیر بهدست کسی ندید که در نیمهی نخست بیرانوند و حاجصفی و رامین رضاییان با وقتکشیهای بچهگانه در جام جهانی که همهی جهان به تماشای آن نشستهاند چه آبرویی از ایران بردند. چون برای این جماعت این چیزها مفهومی ندارد. سالها زندگی در فشار و تنگدستی و سختی و بیعدالتی، در کنار فقر فرهنگی شدید، ملت ما را وادار کرده است که برای رسیدن به هدف دست به هر وسیلهای ببرد، حتی شمشیری که در دل یک همنوع، همزبان و هممیهن فرو میرود...