اختصاصی طرفداری- لابد تا به حال عکسهای دفاع ۱۱ نفره ایران برابر اسپانیا را با کپشنهای احساسی در شبکههای اجتماعی دیدهاید. آن خوابیدن روی توپ را با هر چه بخواهید مقایسه کردهاند از خوابیدن رزمندگان روی مین گرفته تا دفاع سربازان از مرز. طبیعتا وجود تکنولوژی که بتوان به سرعت به چنین مقایسهای رسید بی تاثیر نیست اما قرار است چند خط از این بنویسیم که چرا ما این شوق زیاد را برای احساسی کردن هر بحثی در فوتبال که کمی به درک فنی نیاز دارد، داریم. این موضوع تنها در فوتبال صدق نمیکند و بلایی که مرثیه سرایان بر سر علوم انسانی در این چند دهه آوردند نیاز به نوشتن یادداشتی جداگانه دارد. اینکه بازی تیم ملی برای ایرانیان اهمیت زیادی دارد را هم باید در نظر گرفت و هیچ ایرادی ندارد اگر هر ایرانی اخبار تیم ملی را دنبال کند.

قبل از مقایسه فوتبالیستها با کسی که بدون مزد قلبش را در پوتینش گذاشت و روی مین رفت این را یادمان باشد که یک طرف آن ۱% است که هیچگاه مشکل شام و ناهار ندارند و تنها با بالا رفتن دلار اخم میکنند و طرف دیگر کسانی بودند که زنان وقت بوسیدن بدن بی سر آنها را هم نداشتند. پس قبل از اینکه تکل پورشه سواران را با جنگیدن ندارها مقایسه کنیم، بدانیم کجا ایستاده ایم. حالا باید بدانیم اساسا این چنین مقایسه چرا هوادار و مخاطب دارد. چرا ما ریختن چند قطره خون از دماغ میلیاردرها را با خون سرخ شفق مقایسه میکنیم اما همچنان لایک میگیریم. یادمان باشد مطبوعات ورزشی دهه ۷۰ پر بود از نویسندگانی که خوب بلد بودند داستان سرایی کنند اما کمتر روزنامه ای تحلیل فنی روی دکه میبرد.

از اول قرار نبود که گهوارهها با حرمت لالایی پر شود بلکه میخواستند مداحان در صفوف منظم روضه بخوانند. قرار شد ما با گریه بزرگ شویم تا یادمان باشد باید درد را از ترس مرگ بغل کنیم. پس هر کس از روی مدرک و سند تحلیل کرد به گوشه رفت و جا باز شد برای سخنرانان و نه محققین. کم کم هر موضوعی که به کمی مطالعه و تحقیق نیاز داشت بوی تعارف گرفت. به قول شهیار قنبری "بغل بغل تعارف، غزل غزل خشونت". این را هم یادمان باشد که بهترین شاعران به نفع روضه خوانان حذف شدند. از آنی که میگفت:" لبت کجاست؟که خاک چشم به راه است" تا "بوسه بر زخم پدر زد لب خونین پسر/ آتش سینۀ گل، داغ دل مادر شد". مشکل شعر نبود، شاعرکشی بود.
بعد از خالی کردن فضای علمی از اساتید و کارشناسان باید سلیقهها خط کشی میشد. اینجا بود که ازغدی ها، حسن عباسیها و رائفی پورها ظهور کردند. هر کدام با یک طعم خاص برای گروه سنی مختلف. در کنارش مداحان میلیاردر شدن و روضه خوانان ویلا نشین. این فضا باعث به وجود آمدن سانتی منتالیسم به بحثهای فنی شد و آخر گریبان فوتبال را هم گرفت. منتقد سینمایی در برنامه ورزشی از پوتین انتقاد سیاسی میکند و اینقدر در مورد ورزش روسیه پرت میگوید که بیشتر شبیه پروپاگاندا است. هر چه گودرز بود را با نخ سانتی منتالیسم به شقایقها وصل کرد. گزارشگر فوتبال در آیتم معرفی تیم ها وقتی از امثال سید لاو و بقیه تقلب نمیکند، برای معرفی روسیه میگوید تیم داستایوفسکی یا سربازان ناپلئون. به راحتی میشود متونی که ترجمه شده یا خود کارکنان نوشتند را از هم تشخیص داد. این قحطی کارشناس و حرف حساب است که باعث شد خیلیها آن ۵ ثانیه افتادن مدافعین روی خط را با تاریخ هزاران ساله ایران مقایسه کنند. انگاری ما هیچگاه ترکمنچای یا دارسی نداشتیم. اینجا است که گزارشگر با ۱۵ دقیقه حمله مراکش آرزوی اتمام بازی دارد اما با گل دقایق آخر از خوب بودنمان میگوید. سخنرانان هم وقتی ما را در صف خود میبینند از "بصیرت" میگویند و وقتی در صف کس دیگری "نبود حافظه تاریخی" را به ما یادآور میشوند. همه این عرق ریختن ها برای اینکه از ۴ خط تحلیل درست شانه خالی کنند.

بازنشر کردن حرف خوب، معرفی کردن کتاب درست، تبلیغ کردن برای کار بلدان بازار این مقایسهها را کم کم کساد میکند. با گسترش اینترنت ما باید جهانی شویم. مانند خوبهای جهان بشنویم و بخوانیم. شاید روزی ما تلویزیون را روشن کردیم و کسی حرف جدیدی زد. شاید دیگر وسط بحث فنی کسی اینقدر دستش را تکان نداد. حرف درست نیازی به زدن به دل تاریخ و جغرافیا ندارد. اگر داستایوفسکی را در سینه قبرستان لرزاندیم به خاطر این است که تا بخواهیم تعارف بلدیم اما دو کلام تحلیل نه!

