... اما من به هیچ‌چیز نرسیده‌ام، نه به سرچشمۀ لایزالِ هستی، نه به زندگیِ تهی و معنا باخته. من از سردرگمی حرف میزنم. فکر کردم اگر او را به عنوان یک زن بشناسم، خود، یک اکتساب است. می‌خواستم کمکش کنم تا راحت‌تر همه‌چیز را ببیند. گرچه راحت دیدن، کار دشواری است. فعلاً که از هم دوریم. من کامل نیستم. او هم کامل نیست. نسل جوان کامل نیست و زندگی ادامه دارد. حالا می‌بینم چقدر راحت می‌توان در برابر این تداوم زندگی، سر فرود آورد و در عین حال، راضی و خشنود بود دمِ این نظام حساب‌شده گرم، که از همه لحاظ، توجیه‌پذیراست و حسابی ما را سُپوخته است. نه که دیگر حرفی ندارم. چرا دارم. اما می‌خواهم بخوابم. اگر چیزی به ذهنم رسید، گور پدرش برود گم شود... ما هم باید یاد بگیریم، خودمان را خفه کنیم. گرچه وقتی ذهنم باز باشد، می‌بینم اگر خفه هم نکنی، آنچه که در پی می‌آید و متجلی می‌شود، حرف خاصی نیست. فقط حرف‌های مبتذل نمودار می‌شود. (مشهد اول فروردین 1374 ساعت 4:52 صبح - دراب مخدوش، محسن نامجو. صفحه 44)