وقتی میلاد با چشمانی بسته، جلوی چشمان باز دوربین میدوید، تنها فردی بود که آن لحظه را ندید! لبش را گزیده بود و صورتش سرخ شده بود دنیای درون ذهنش را در آن لحظه خریدارم چه جوابمان را میدهی ای سرنوشت - با مردانی که تا آخرین نفس دویدند و آخرش همه چیز پات شد مردانی که از وجب به وجب میهنشان، با چشمانی بسته و لبهای گزیده، با کلاه خودهای خونی و چکمه های پاره دفاع کردند ... هشت سال آنطرف قاب توپ و تانک و بمب و داور برایشان سوت زد و هشت سال ما بدون کفش و لباس و برندی ایستادیم جهان انگار همه چیزش را از دست داده - همه از فردا سخن میگویند، از این نیز بگذردهای مد شده پوشالی ... از اینکه ساده میتوان از دست داد، ساده میتوان گذشت و ساده میتوان گرفت وقتی میلاد میدوید، چشمانش بسته بود و میدانست نمیرسد، سرخ شده بود و میدانست سرنوشتش محکوم به فناست، لب گرفته بود و میدانست ته این ره ناکامی ـست! کفش هایش رنگ چکمه پاره های گذشته را به خود گرفته بود، استوکهایش طراحی فوق مدرن و مکانیک ترمز آنی را نداشت اما میدوید تا نرسد، تا نایستد، تا نشود و در این نشدنی هایم ما ... در این لحظه ی آخر گیر کردن ها، در این ناداوری ها، در این چشم های اشک آلود ... ولی خوب میدانیم ته نگاه پر شرم و خجالتمان بهم، عشق به این پرچم بالاترین فریاد درون ماست... حداقل میدانیم، دویدیم و نشد وقتی میلاد میدوید، چمن زیر پاهایش خورد میشد و بر هوا پرتاب... مانند آخرین یوز طلایی رنگی که در پی شکار با تمام توان دوید، میدانست نمیرسد، میدانست با شکم خالی خواهد خوابید، میدانست زورش را زده - اما بهای ایرانی بودن همین است، ایرانی بودن سخت ترین کار دنیاست و عاشقانه ترینشان