قرار نیست اتفاقی بیفتد و زندگی طوری دیگر پیش برود، قرار نیست چرخش زمین به دور خورشید دستخوش تغییری شود و روز و شب کم و زیاد شوند، تنها اتفاقی که برای ما در راه است، در اضافه شدن دلخوشی ای گذرا به زندگی مان خلاصه می شود. آنجا که نمی فهمیم زندگی چطور پیش می رود، چرا که زندگی برای ما در آن روزها، فوتبال است و بس. آنجا که نمی فهمیم زمین چطور به دور خورشیدش می چرخد چرا که ما می خواهیم به دور فوتبال مان بگردیم و بودنش را قدردان باشیم. آنجا که نمی فهمیم روزها چطور شب می شوند و شب ها چطور به سپیدی صبح ختم می شوند چرا که شب و روزمان به تسخیر فوتبال در آمده است. مخلص کلام، قرار است به زودی، فقط تا یک ماه دیگر، فوتبال تبدیل به همه چیزمان شود، ارجحیتی بر تمام داشته هایمان و سرپوشی برای هر آنچه نداشته ایم.
شاید زیاد اغراق نباشد اگر بگوییم زندگی ما در همین روز و شب های پایانی باقی مانده تا جام جهانی هم تحت تاثیر روزهای شیرین پیش رو قرار گرفته است، آنقدر منتظرش هستیم که هر روز تقویم رو میزی مان را با این امید ورق بزنیم که دیگر دور را به نزدیک رسانده ایم و چیزی تا نشانی که مدت هاست روی برگه ی 12 ژوئن زده ایم، نمانده است. همین ورق ورق نزدیکتر شدن به روزهای دیوانه بازی دسته جمعی مان، شاید تنها انگیزه ما از گذران روزهای درب و داغان حال حاضرمان باشد، آنقدر که شاید هر صبح، قبل از هرکاری مستقیم به سراغ تقویم مان برویم و یک ورق به خواسته مان نزدیک تر شویم. اگر شما هم این طور روزگار می گذرانید، اسیر چنگال روزمرگی یا مرض دیگری نشده اید، تنها بی تاب در هم آمیختگی زندگی و فوتبال هستید و مثل ما به دیوانگی دچار شده اید. دیوانه هایی که شاید اگر در جغرافیای دیگری به دنیا می آمدند ، عشق و علاقه شان به فوتبال به جای سوژه ای برای تمسخر، به بهترین مسیر هدایت می شد و به زیباترین نحو مورد تقدیر قرار می گرفت.
شاید فوتبال مسئله مرگ و زندگی نباشد و یا نتوان آن را با جنگ ها و خونریزی های تاریخی مقایسه کرد، چرا که اصلاً پایه و اساسش در دایره ای کوچکتر از همه زندگی، قرار گرفته و بارها دیده ایم نهایتاً به دوستی و هم بستگی ختم می شود، اما اتفاقات فوتبال و بالاخص جام های جهانی، حداقل برای ما، این جماعت دیوانه ها، آنچنان با جوهری پررنگ بر روی صفحات تاریخ ثبت می شود که هیچکس حق ندارد بگوید جام های جهانی مسئله ای کم اهمیت تر از مسائل کلیدیِ زندگی بشر بوده و هستند. هیچ کس را پیدا نمی کنید که راجع به دست خدا چیزی نشنیده باشد، حتی از نسل هایی که جام 1986 را به خاطر ندارند و یا سال ها بعد به فوتبال گرایش پیدا کرده اند. کمتر کسی را پیدا می کنید که فوتبالی باشد و از اشک های پل گاسکویین در نیمه نهایی 1990 و عجز مارادونا در فینال همان جام چیزی نشنیده باشد. تست مثبت افدرین لعنتی برای نقش اول جام های جهانی ،دیه گو مارادونا در جام جهانی 1994 از دیگر اتفاقاتی است که تاریخ به عنوان حسن ختام حضور دون دیگو در جام های جهانی هرگز آن را فراموش نکرده است. پنالتی های عجیب و غریب ایتالیایی ها در فینال کذایی کالیفرنیا و دست های باجوی افسانه ای که همچنان در ذهن همه ما بر روی زانوهای بی رمقش باقی مانده، با کمری خم و یا شاید شکسته که در تصور ما دیگر صاف نشده و از طرف دیگر دست های تافارل که به آسمان اشاره می کند همیشه خواه ناخواه در ذهن همه ما نقش بسته است. جام 98 و همان عکس تاریخی پیش از آن پیروزی ماندگار، با دست های دور گردن هم با رقبای ینگه دنیایی فوتبالی مان پیش از بازی قرن، که بار دیگر ماهیت دوست داشتنی فوتبال را به رخ سیاست می کشید و پیروزی ای که حداقل برای ما ایرانی ها کافی بود تا آن جام را در تاریخ به نامش سند بزنیم. سال 2002 و پدیده های عجیب و غریبی چون سنگالِ متسوی فقید، ترکیه حیرت انگیز شنول گونش و کره جنوبی میزبان و البته محبوبِ تیم های داوری، افتضاحی به نام فرانسه مدافع عنوان قهرمانی، کیسه گلی به نام عربستان صعودی، دیواری در مقابل دروازه به نام الیور کان و البته ستاره ای جوان و نوظهور به نام رونالدینیو یکی از پرتیتر ترین رقابتهای ادوار مختلف جام های جهانی را در دل تاریخ پدید آورده است. جام 2006 و آنجا که همه غم های دنیا در درجه اول روی دل تیتان و پس از آن روی دل آلمان ها سنگینی می کرد، زمانی که زیزو دوباره و برای آخرین بار اوج گرفت اما در فینال تراژیکِ برلین خاص ترین نوع خداحافظی با فوتبال را رقم زد در حالی که قهرمانی آتزوری آن هم در هیاهوی کالچوپولی اتفاقی غیرمحتمل را رقم می زد به خودی خود کافی بود تا در تاریخ برای ما سال 2006 این چنین یاد شود و در نهایت، جام 2010 و پدیده نوظهوری به نام تیکی تاکا که در ضیافت وو وو زلاها تمرکز ماتادورها را به دنیا گوشزد می کرد، همه و همه این ها، بسیار عمیق تر و بزرگتر از اتفاقاتی که شاید در نظر غیرفوتبالی ها، پراهمیت تر از فوتبال بوده اند، تار و پود تاریخ در ذهن ما را تشکیل داده اند.
راستی در برزیل چه اتفاقی ماندگار می شود و آیندگان از آن به عنوان رخدادی تاریخی یاد می کنند؟ افول تیکی تاکا یا قدرت نمایی دوباره سلسائو با جوگوبونیتو بعد از 12 سال؟ چهارمین ستاره برای مانشافت یا برهم زدن دوباره معادلات به دست آتزوری؟ آشتی سه شیرها با جام بعد از 48 سال و در روزهایی که کمتر کسی روی موفقیت آنها شرط می بندد یا نخستین جام آلبی سلسته بعد از دون دیه گو؟ آواز شادی دوباره خروس ها طبق عادت درخشش یک جام در میان شان یا غلبه توتال فوتبالِ شاگردان فن خال بر رقبا؟ خلق دوباره عجایب این بار به دست بلژیک، کلمبیا یا سوییس یا اضافه شدن آسیای شرقی ها به جمع قدرت های فوتبال؟ یا اصلاً خدا را چه دیدی، شاید نیمچه موفقیتی برای فوتبالِ به احتمال فراوان اقتصادیِ کیروش در روزهایی که کسی وقت زیادی صرف فکر کردن به تیم ملی ایران نمی کند. همه و همه این ها، جذاب ترین دغدغه های این روزهای ما دیوانه ها را سر و شکل داده و بی تاب تر و منتظر تر از گذشته روز و شب هایمان را تحت شعاع خودش قرار داده، آنقدر که این بار ما به مشغله های فکری دیگران لبخند بزنیم و مسائل و مشکلات بسیاری را زیر سایه فوتبال به فراموشی بسپاریم. خوش به حال ما و هم قطارهای ما، و البته خوش به حال فوتبال، که عاشقانی تا این حد سینه چاک در کنار خود می بیند. خوش به حال روزهای پیش رو و اتفاقات بی نهایت هیجان انگیزی که در راهند تا آنها هم ثبت تاریخ شوند، دلربا تر از رخدادهای سیاهی که در تاریخ به ثبت رسیده اند و برخلاف فوتبال فلسفه شان در محبت، دوستی، امید، هیجان و خیلی چیزهای خوب دیگر خلاصه نشده است.



