طرفداری- در تمام این مدتی که ما و آرسنال به عنوان رقیبانی سر سخت بر سر و کله یکدیگر می زدیم، چلسی در حال سبقت گرفتن از ما بود. ژوزه مورینیو در سال 2004 با کت و شخصیت خود وارد شد و حرف از آقای خاص بودن می زد. اگر منصف باشیم او سرش به کار خودش بود.
هرگز با مخارج میلیونی آبراموویچ مشکلی نداشته ام. در باشگاهی به بزرگی یونایتد، حضور یک بچه جدید در محله نمی توانست برای ما دلهره آور باشد. پول توانست برای چلسی موفقیت بخرد. مورینیو تیمش را بسیار عالی سامان داد و آن ها تیم نیرومند و قلدری با حضور چهره های بین المللی همچون دیدیه دروگبا، فرانک لمپارد و جان تری داشتند. تیم ابتدایی مورینیو با چینش 3-3-4 و حضور دیمین داف و آرین روبن بسیار قدرتمند بود. فکر نمی کنم در ادامه چلسی به آن سطح از کیفیت رسیده باشد.
آن ها مربی درجه یک و چند بازیکن رده بالا به خدمت گرفته بودند و ما مجبور به پذیرش این موضوع بودیم که ثروت آبراموویچ، یک رقیب بزرگ دیگر را خلق کرده بود. اما این ماجرا برایم بی خوابی نیاورد و یا باعث نشد نگران جایگاه یونایتد در فوتبال شوم. تمام پول دنیا هم هرگز نمی توانست تاریخ ما، سنت، نیروی طرفداران یا شخصیت مان را خریداری کند. هرگز چنین نخواهد شد؛ حتی طی صد سال آینده.
به نظر می رسید پیتر کنیون عقیده دیگری داشته باشد. او از اولدترافورد راهی استمفوردبریج شد و سپس مدام درباره این که چگونه قرار است چلسی بزرگ ترین باشگاه جهان شود، جیک جیک می کرد. این حرکت کلا بی معنی بود. باید اذعان داشت که آن ها روند پیشرفت خوبی را در پیش گرفته بودند؛ به شکلی که در نخستین فصل حضور مورینیو تنها یک بار در لیگ شکست خوردند. آن ها در بازی یکی مانده به آخر باید در اولدترافورد به میدان می رفتند و ما برای تبریک گفتن به چلسی بابت قهرمانی، برای آن ها گارد افتخار باز کردیم. کار درست و صورت افتخار آمیز همین بود، اگرچه من نمی توانستم چنین چیزی را هضم کنم. قهرمان انگلستان هر که باشد، برای او احترام قائل هستم اما دیدن جام قهرمانی در دست کس دیگری، همیشه دردآور است.
مردم از ناراحت به نظر رسیدن من گفتند. فکر می کنم یک نفر در آن زمان نوشته بود که آن صحنه به شکلی بود که انگار من برای سارقانی که وارد خانه ام می شوند، دست می زنم. حرف به جایی بود. تا جایی که می دانستم، آن جام متعلق به ما بود. انتظار دارید چگونه به نظر برسم؟
پس از ظهور شکست ناپذیران و چلسیِ مورینیو، ما برای نخستین بار طی بیش از یک دهه، فصولی پیاپی را بدون کسب عنوان قهرمانی به پایان رساندیم و آن دو فصل می توانست به سه فصل تبدیل شود. در فصل 5-2004 باز هم در اروپا ناکام ماندیم و در مرحله نخست دور حذفی بدون حتی یک گل به وسیله میلان حذف شدیم. در فینال جام حذفی نیز در ضربا پنالتی مغلوب آرسنال شدیم. ما زخمی بودیم و گرگ ها نیز جلوی درب خانه بودند.
همه طرفداران می توانستند ببیند که دوران حکمرانی چلسی پا برجا است. نمی شد آن ها را بابت بدبینی شان نکوهش کرد. یونایتد انتظارات را بالا برده بود و حالا با ظاهر شدن در سطحی پایین تر از استانداردها، گرفتار شده بودیم. ما در گیر و داری بودیم که من شاید با کمی بی احترامی آن را سالیان جمبا جمبا می نامم. مشکلات ما در پست دروازه بانی بیشتر شده بودند. بارتز پس از اشتباهات بسیار به صورت قرضی از تیم جدا شده بود و اینک ما مانده بودیم و سردرگمی بین روی کارول و تیم هاوارد. هر دو آن ها می توانستند یک شماره دو محترم باشند ولی نمی توانستند ادعایی برای اشمایکل بعدی بودن داشته باشند.
علاوه بر جمبا جمبا، کلبرسون، فورلان، دیوید بلیون و لیام میلر را هم داشتیم که برای بازی کردن در سطح قهرمانی به مشکل خورده بودند. هیچ یک از آن ها بازیکنان یا رفقای بدی نبودند _ و برخی خودشان را در جای دیگری اثبات کردند_ اما به اندازه ای خوب نبودند که بازیکن اصلی یونایتد باشند. بیش از این که از دست آن ها عصبانی شوم، برای شان تاسف خوردم.
همه ما می دانستیم کریستیانو رونالدو بازیکن خاصی خواهد شد اما چند فصلی لازم بود تا او استعداد و ظرفیتی را که در دیداری دوستانه مقابل اسپورتینگ لیسبون برای بچه های ما به نمایش گذاشته بود را شکوفا سازد. برای شرکت در آن بازی مصدوم بودم اما از تلویزیون مهارت هایش را دیدم و بچه ها نیز پس از بازگشت از او حرف می زدند. باشگاه به هیچ وجه قصد از دست دادن او را نداشت ولی قرار بود بازیکن هجده ساله ای را به خدمت بگیریم که برای سازگاری با کشور، زبان و محیطی جدید به فرصت نیاز داشت.
ما توانسته بودیم بهترین بازیکن جوان انگلیس یعنی وازا را به خدمت بگیریم؛ کسی که با هت تریک مقابل فنرباحچه در لیگ قهرمانان، شروعی تماشایی داشت. اما تمام جوانی رونی و رونالدو هم نمی توانست برای ما از طرفداران وقت بخرد. آن ها یکی پس از دیگری احساس شرمساری می کردند. آن ها عادت کرده بودند تا تیم شان را در شرایط بهتری ببینند.
شاید مربی قادر بوده باشد تمامی استعدادهای درون رونی، رونالدو و جوانی همچون درن فلچر را ببیند. در زمین تمرین، من هم می توانستم این چیزها را ببینم. اما با عقب افتادن ما از چلسی، هم سکوها و هم رختکن تیم دچار ناامیدی شد.
برادر من هم چنین چیزی را حس می کرد و در تابستان 2005 به این نتیجه رسید که به اندازه کافی از مسابقات بزرگ کنار گذاشته شده است. او حتی در ترکیب شانزده نفره تیم برای شرکت در دیدار نهایی جام حذفی حضور نداشت. این روند چند سالی بود که جریان داشت. شاید در بازی های سطح سوم بازی می کرد ولی در دانه درشت ها غایب بود. او می خواست بیشتر بازی کند و می دانست برخی از باشگاه ها و مربیان بسیار خوب _ دیوید مویس در اورتون و استیو مک لارن در میدلزبرو_ به دنبال او هستند. شایعاتی فراگیر شد که آیا یونایتد باید به او اجازه جدایی بدهد و اوضاع برای فیل سخت شده بود. از این رو به او گفتم که با مربی تماس خواهیم گرفت و این مشکل را رو در رو حل خواهیم کرد. پس به مربی زنگ زدم و گفتم: «رییس، امکان دارد همدیگر را ملاقات کنیم؟»
نیم ساعت بعد در اتاق نشیمن او در حال چای نوشیدن بودیم. آن تنها دفعه ای بود که من در تمام دوران حضور خود در یونایتد، به منزل او رفتم. رییس مستقیما سراغ اصل مطلب رفت: «فیل، من قصد به فروش رساندن تو را ندارم اما اگر مشکل تو بازی کردن در ترکیب اصلی است، اگر کسی پول مناسبی پیشنهاد دهد، سد راهت نخواهم شد.»
فکر می کنم هر دو می دانستند که وقت چه چیزی فرا رسیده و فیل نیز فرصتی عالی در اورتون پیش رو داشت. او هم همچون هر کس دیگری تحت تاثیر مویس قرار گرفته بود. اورتون باشگاهی خوب در شمال غرب بود که برای خود جاه و مقامی داشت. فیل برای لذت بردن از دورانی جدید در زندگی حرفه ای خود هنوز زمان زیادی در اختیار داشت. اما من می دانستم که دلتنگ او خواهم شد و همین اتفاق هم رخ داد.
دلتنگ برخی از کارهایی که می کردیم شدم: همنشینی چند ساعت قبل از مسابقات و حرف زدن درباره آن ها. برخورداری از راحتی و خویشاوندی خوب بود. از جدایی او ناراحت بودم ولی از طرفی خوشحال بودم که به مدت یک دهه همراه با برادرم و دوستانی همچون بکس، باتی، گیگزی و اسکولزی بازی کرده ام. شاید برای یک نویل انتقال به مرسی ساید در نخستین روزهای کاری اش دشوار باشد. من هرگز مجبور به سازگاری با محیط جدیدی با بازیکنان و روش های متفاوت نشدم. اما جدایی فیل به عنوان سختکوش ترین حرفه ای به دنیا آمده، آنقدر ناگهانی بود که او خیلی زود به کاپیتان اورتون تبدیل شد.

با احترام به فیل، او کاملا خودش را به یک بازیکن برای اورتون تبدیل کرد. همه شک و گمان ها در مورد وفاداری اش هنگامی که در یک مسابقه برابر یونایتد در گودیسون پارک با رونالدو درگیر شد، رنگ باختند. من به شکل مخفیانه این نگرش او را ستایش کردم؛ هر چند که خواهان برنده شدن تیم خودم بودم. فیل در حال انجام دادن کاری بود که باید برای تیم خود می کرد.
اگر فیل دچار ناامیدی شده بود، آن وضعیت اصلا با خشمی که درون روی بر انگیخته شده بود قابل قیاس نبود. او در برابر کسانی که در بهترین دوران شان به چیزی کمتر از لیاقت خود دست یافته اند، صبوری نداشت و حالا خونش به جوش آمده بود. من در یونایتد دو روی می شناختم. نمی توانم تاریخ دقیقی از تبدیل روی اول به روی دوم بگویم اما شکی وجود ندارد که تغییری در کار بود؛ یک تغییر هیجانی که حوالی فصل 99-1998 در کارهای روزانه روی ایجاد شد.
احتمالا نمی توانستید چنین چیزی را از عملکردش درون زمین ببینید ولی حتی خود روی هم به شما خواهد گفت که به نقطه ای رسید که لازم دید بهتر مراقب خود باشد: کمتر نوشیدنی بنوشد، غذاهای درستی میل کند و خودش را از دردسر کنار بکشد. میزان چربی بدن او از حدود 12 درصد به حدود نیمی از آن کاهش یافت تا کمترین میزان چربی را در بین بازیکنان باشگاه داشته باشد. کار با وزنه و یوگا، از او یک ماشین ساخت.
او نه تنها بابت نمایش هایش بلکه به خاطر فشاری که خارج از زمین بر خود وارد می کرد و با وجود این که یکی از خوش فرم ترین بازیکنان باشگاه بود باز هم سگ دو می زد، توانست الهام بخش سایرین شود. تمرین کردن با روی در سالن بدنسازی را دوست داشتم چون می دانستید با او به نهایت تلاش خواهید رسید.
او در خارج از زمین هم تغییر کرد زیرا حتی با انگیزه ترین بازیکنان تیم هم در طول زمان گاهی از رمق می افتادند. در چهار-پنج سال ابتدایی حضور روی در اولدترافورد، چندان با او حرف نمی زدم و حرف زدن ما به تبادل نظرات قبل و بعد از مسابقات یا تمرینات خلاصه می شد. اما در سالیان آخر، من و اوله گونار و گیگزی خیلی بر سر بازی، طرح و برنامه و این که چه کسی باید چه کار کند، حرف می زدیم. گوش کردن به حرف های روی همیشه ارزش داشت. در ارتباط بودن با او مساوی بود با به چالش کشیده شدن، همچون درون زمین. کافی بود حرف نا به جایی بزنید و روی نخستین کسی بود که می گفت مزخرف است. دوست نداشت از بازیکنان تنبل افکار کوته بینانه ای بشنود.

اما می توان گفت که بی تابی روی از عاداتش بود. کسی نمی خواست شکافی پدید آید _نه روی و نه باشگاه_ اما یکسری مشکلات در رختکن پیش آمده بودند که باید اقدامی درباره آن ها صورت می گرفت. برخی از بازیکنان جوان تر تیم _ریو، رونی، فلچر و اوشی_ از روی هراس داشتند و به نظرم توان مدیریت کردن آن را نداشتند. روی مقصر نبود. ده سال با او بازی کردم و یاد گرفتم تا با رو راستی او کنار بیایم؛ این که چه موقع جوابش را بدهم و چه موقع ساکت بنشینم. اما بازیکنان جوان تر کنار او نوک پا راه می رفتند. می توان دلیل ترس آن ها از این مرد سرسخت را فهمید.
یک تغییر نسل دیگر در حال صورت گرفتن بود؛ درست همان گونه که من، اسکولزی، گیگزی و باتی جای اینس، هیوز و تمامی نام های بزرگی را که در ابتدا برای ما وحشت آور بودند گرفتیم. بازیکنان جوان نیاز دارند تا اجازه خروج از پوسته های شان را پیدا کنند. اما تا زمان پخش آن برنامه مشهور از شبکه اختصاصی باشگاه در اکتبر 2005، دیدن عامل تغییر سخت بود.
در واقع قرار بود من در آن روز به عنوان یک کارشناس ایفای نقش کنم. هم من و هم روی در آن دوران مصدوم بودیم اما در نهایت برنامه عوض شد. در روز دوشنبه معمولا سراغ تماشای فیلم بازی می رفتیم (در این مورد شکست 4-1 در زمین میدلزبرو که باعث شد باز از چلسی عقب بیافتیم). آن صبح من نفر اول بودم و سپس روی وارد شد. تنها من و خودش در رختکن بودیم.
می دانستم که مسابقه فاجعه باری بوده و روی با صداقت احساساتش را ابراز خواهد کرد. روی آماده بود. عصبانی بود چون حس می کرد بازیکنان جوان تر تیم کم کاری می کنند. او نمی توانست با سر و کله زدن بازیکنان با وسایل الکترونیکی شان همچون پلی استیشن کنار بیاید. او فرصت لازم برای در پیش گرفتن برنامه بازسازی چند فصله را نداشت. وقتی کنار روی کین باشید، از واژه ای همچون «گذار» استفاده نخواهید کرد.
روی از شبکه اختصاصی باشگاه برای درد و دل کردن و شکایت از عملکرد برخی از بازیکنان جوان استفاده کرده بود. اما هنگامی که باشگاه برنامه ای را برای بازی با میدلزبرو طرح ریزی کرد، می دانستیم که او فراتر خواهد رفت. مشخصا قدرت نظرات روی نگران کننده بود و احتمالا یک نفر آن را به مربی و دیوید گیل نشان داد. آن ها مانع از پخش برنامه شدند.
ساعاتی بعد خبر از باشگاه به بیرون درز کرد و زمانی که تیم بدون من و روی که مصدوم بودیم برای بازی در لیگ قهرمانان راهی لیل شد، رسانه ها همه جا بودند. شایعاتی در مورد حرف هایی که روی زده است، ایجاد شد. مربی بابت اتحادی که در تیم ایجاد می کرد، بابت نگه داشتن مشکلات در پشت درب های بسته و اجازه ندادن به رقبا که نقطه ضعفی از تیم پیدا کنند، به خود می بالید. اما روی تمام خشم خود را خالی کرده بود و طرفداران نیز از قبل از نحوه بازی کردن تیم ناخشنود بودند. بدترین نتیجه ممکن در لیل رقم خورد: نمایشی ضعیف، باختی 1-0، و طرفداران شعار روی کین را سر می دادند. شعارها حتی در مسیر حرکت بازیکنان به سمت فرودگاه برای بازگشت به خانه ادامه یافتند. اتحاد تیم در حال از هم گسیختن بود.
با بازگشت همه به باشگاه، روی با برخی از بازیکنان حرف زد. فکر نمی کنم هیچ یک از آن ها با روی مخالفت کرده باشند. برای کسی همچون فلچر یا کیرون ریچاردسون، عملکرد شما دغدغه روی نبود. سپس مربی برای رو به راه ساختن اوضاع، همه را به دفتر خویش فراخواند. فضا شبیه جلسه امتحان بود. بیست نفر از ما پشت میز و صندلی نشسته بودیم و فضا برای ایستادن تنها ته اتاق بود. نوار پخش شده را تماشا کردیم و همان گونه که روی گفت، برخی موارد از تناسب خوبی برخوردار نبودند. و همان گونه که مربی استدلال کرد، برخی از حرف های روی چیزی نبود که بخواهد در دوران دست و پنجه نرم کردن تیم با مشکلات، از شبکه اختصاصی باشگاه پخش شود.
چشمان روی همچون همیشه بیان کننده چیزهایی بودند که در ذهنش وجود داشتند. تفاوت این بود که این بار حرف هایش ضبط شده بودند و در دورانی که تیم زیر فشار بود و طرفداران ناراضی بودند، چنین چیزی می توانست مایه سر افکندگی باشد. به علاوه این ماجرا باعث شده بود تا رسانه ها تیترهای بزرگی به این خبر اختصاص دهند.
در هر صورت فیلم تمام شد و صحبت ها آغاز شد که البته همان زمانی است که همه چیز خیلی بد پیش رفت. مدت زیادی طول نکشید که گفتگو داغ شد. بسیار داغ. گاهی در میان تبادل نظرها حس کردم که دیگر همه چیز به پایان رسیده است. حالا که مربی برابر روی قرار داشت، روی می داسنت که هیچ راه برگشتی وجود ندارد. روی همان روی همیشگی بود و بابت حرف هایش شرمنده نبود. می خواست با شمشیر زندگی کند و با شمشیر نیز بمیرد. او حرف خودش را از سینه خارج می کرد و صرف نظر از پیامدهای آن _هر چه قدر بد هم که می توانست باشد_ حرف خودش را می زد.
ماجرا چند روزی ختم به خیر شد و در این میان شادی پیروزی مقابل چلسی از راه رسید و باعث شد طرفداران دست کم همراه تیم بمانند. اما آن آرامش گمراه کننده بود. روی و مربی با یکدیگر حرف نمی زدند و شرایط نمی توانست همین گونه پیش برود. همزمان با آماده شدن روی برای بازگشت به مستطیل سبز همراه من در تیم رزرو، یکی از مسئولان تیم گفت که قرار نیست او بازی کند. باید فهمیده باشد که پایان راه نزدیک است.
روز بعد مربی همه ما را به زمین تمرین فراخواند؛ حتی آن هایی که همچون من مصدوم بودند. کمی پیش از این، او من و کوئینتون فورچون را به گوشه ای فرا خواند و گفت: «ببینید، روی باشگاه را ترک کرده است.»
ادامه دارد...
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید

