شبهای روشن (فیلم ۱۳۸۱)
شبهای روشن فیلمی است بهکارگردانیِ فرزاد مؤتمن که فیلمنامهی آن را سعید عقیقی نوشتهاست. فیلمنامهی این اثر برداشتی آزاد از داستانِ «شبهای روشن» اثرِ داستایوفسکی است. مهدی احمدی و هانیه توسلی در این فیلم بهایفای نقش پرداختهاند.
خلاصه:
شبهای روشن داستانِ زندگیِ دو انسانِ تنهاست. مرد، استادِ دانشگاه، سرخوردهی اجتماعی و مأیوسِ فلسفیست و انزوای خود را با تدریسِ ادبیات، مطالعهی کتاب و پرسهزدن در خیابانها میگذراند. شبی متوجهِ دختری ساکبهدست میشود و به او کمک میکند تا از شرّ مزاحمتِ یک رانندهی ماشین رهایی یابد. از اینجا بینِ او و رؤیا دوستی شکل میگیرد. رؤیا بنا بر قولی که به عاشقِ خود، امیر، دادهاست، یکسال پس از آخرین ملاقات به وعدهگاه آمده و میخواهد چهار شب در محل و ساعتِ معیّن در انتظارِ امیر بماند. استاد به رؤیا پناه میدهد و به او کمک میکند تا امیر را پیدا کند. طیّ این چهار روز بین رؤیا و استادِ دانشگاه بهتدریج دلبستگی بهوجود میآید...
دل من همی داد گفتی گوایی/ که باشد مرا روزی از تو جدایی/ بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم/ بر آن دل دهد هر زمانی گوایی/ من این روز را داشتم چشم وزین غم/ نبودهست با روز من روشنایی/ جدایی گمان بُرده بودم ولیکن/ نه چندانکه یکسو نهی آشنایی/ به جرم چه راندی مرا از در خود/گناهم نبودهست جز بیگنایی/ بدین زودی از من چرا سیر گشتی/ نگارا بدین زودسیری چرایی/ که دانست کز تو مرا دید باید/ به چندان وفا اینهمه بیوفایی/ سپردم به تو دل، ندانسته بودم/ بدین گونه مایل به جور و جفایی/ دریغا دریغا که آگه نبودم/ که تو بیوفا در جفا تا کجایی/ همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشایی/ نگارا من از آزمایش به آیم/ مرا باش، تا بیش ازین آزمایی/ مرا خوار داری و بیقدر خواهی/ نگر تا بدین خو که هستی نپایی/ ز قدر من آنگاه آگاه گردی/ که با من به درگاه صاحب درآیی/ شعر از «فرخی سیستانی»