
در ستایش فارست گامپ های دنیای فوتبال؛ تیمی که همه جانش را دوید
۶۰۳ بازدیدشنبه ۰۹ تیر ۱۳۹۷ - ۱۵:۴۵
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
ده روز ...
از لحظه ی دمیدن در سوت آغاز دیدار اول تا بریدن نفس در مسابقه ی آخر، تنها ده روز به طول انجامید.
ده روز ماجراجویی در مقابله با سالها حصر افکارها در جبر مرزها ...
ده روز رویاپردازی و خیال بافی در مقابله با پتک سهمگین ناتوانی ها و منطق گرایی ها...
ما ایرانی ها، ده روز از قالب تن های خسته و بی روحمان بیرون زدیم، سوار بر رویاها، به هر گوشه سرک کشیدیم، در دل هر جنبنده رخنه کردیم، خودمان را در اشک و خنده دیگران جست و جو کردیم.
ما برای فقط ده روز لعنتی به هیچ چیز فکر نکردیم، فقط زندگی کردیم. ده روز برای یک عمر...
این بار هم، ایستگاه سوم منزلگاه تقدیر بود. وقت پیاده شدن از قطار سرخوشی، بستن در چمدان های خیال پردازی، به دوش کشیدن بار آرزوها. این بار نیز، خوشه چینان را درویی نبود. بلیط مسکو - تهران برای هشتاد میلیون و بیست و سه نفر. خودمان برگشتیم، قلب ها را زیر پا، در وسط میدان جاگذاشتیم.
مرگ... گروهمان را می گفتند...
نومیدی ... سرشتمان
و حذف ... سرنوشتمان.
اما ما این بار در گروه مرگ، زندگی کردیم!
دفاع کردن را آموختیم، به آنهایی که دروازه هایمان را از پیش فتح شده می پنداشتند.
تیمی هم نوا بودن، به آنهایی که شمایلی زانو زده از ما را در برابر رقبا تصویر کردند.
به رزم و نبرد، معنایی جدید بخشیدیم. ایران و فوتبالش را بازتعریف کردیم.
تمام نقاط آن فرش سبز را زیر پایمان فتح کردیم. ما همه جای آن زمین بودیم.
به مانند فارست گامپ دویدیم ... دویدیم ... هنگامی که خسته شدیم ... بیشتر دویدیم ... سریعتر دویدیم...
آنقدر دویدیم تا که از نفس افتادیم.
اگرچه روسیه تنها با کنار زدن مصر و عربستان به دور بعد می رود...
اگرچه ژاپن و آرژانتین - با داشتن حتی تفاضل منفی! - با همان چهار امتیازی که ماهم اندوخته بودیم، از مرحله گروهی صعود کردند و ما به خانه برگشتیم...
اگرچه ما زمین را با عرقهایمان و سکوها را با اشک هایمان تر کردیم...
اما ما لذت شیرین جنگیدن تا لحظات آخر را تجربه کردیم، جنگ بر سر آخرین ثانیه ها، آخرین ضربات.
نسخه ی بیست-هجده ایران اگر زیباترین نبود، اگر غنای تاکتیکی والایی نداشت، ولیکن نقطه ی عطفی در تاریخ فوتبال ایران خواهد بود.
بیست-هجده زمانی بود برای نترسیدن، زمانی برای به خود باور داشتن. زمانی برای از هیچ به همه رسیدن.
امید دارم این تیم ققنوسی شود و از دل خاکسترها به پا خیزد، آوار را کنار بزند، زنجیرِ ((نشدن)) را که به پایش قفل کرده اند، در هم شکند و بر بام ((شدن)) بنشیند. رویاهایش را زندگی کند و رنگ تحقق بر آنها بپوشاند.
ما تشریفاتی نبودن را تجربه کردیم، تعیین کننده بودن را ... چیزی که از خودمان دریغ کرده بودیم.
به قول شیخ اجل سعدی، جان به حلق رسید، دل به کام نه. ولیکن ما چشم ها را به خود خیره کردیم. دل ها را ربودیم.
برای چند روز هم که شده، محبوب همگان بودیم.
ملت اسطوره ها و افسانه ها، بزرگترین دارایی اش خاطراتش است. برای ما که بیشتر زندگیمان به روایت از گذشته و تاریخ گره خورده، خاطره بازی کردن ها به مانند نفس کشیدن است. خاطره هایی کوچک از روزهای بزرگ...
بوس قدوس، بخت بد به اندازه ی یک تار موی طارمی، لایی امیری، پرتاب محمدی، هر VAR لعنتی که لرزه بر انداممان می انداخت، سر بوهدوز، گل انصاریفرد، پنالتی رونالدو و آغوش بیرانوند...
رونالدویی که دیگر حکم خدای در آسمان ها را نداشت، هم پا و شانه به شانه اش می دویدیم...
شاعرانه بازنده بودن، گلادیاتور مأبانه و ایستاده مردن...
خاطره هایی برای به ذهن سپردن، برای مرور کردن...
حال اگرچه قامتمان خم شده، اما در زمین ریشه دوانده ایم، به امید فردایی که شکست افتخارآمیز بدل به برد غرور آمیز شود ...


