حوالی خانه ی ما مردی زندگی میکند که میخندد راه میرود و هرروز از کوچه میگذرد مردم دوستش دارند آرام و بی صداست. شبها اما از خانه اش صدای ترس می آید. شاید خواب میبیند شاید از سنگینی یک بار میهراسد حوالی خانه ی ما عجیب است. روزها مردمی مهربان دارد، شبها همه در داستان خود می گریند