بهتر است یکی از ماجراهای ملاقات خود را در سال گذشته تعریف کنم. در این مورد موضوع بسیار عجیبی در میان بود که معمولا بندرت روی میدهد.مردی که یکبار او را با عده ای دیگر از محکومین برای اعدام بردند و در انجا حکم محکومیتش را که تیر باران شدن به سبب جرم سیاسی بود برایش خواندند. بیست دقیقه بعد حکم عفوش را اعلام کردند و برایش مجازاتی دیگر تعیین شد.اما با این حال، در فاصله ی بین دو حکم، در آن بیست یا پانزده دقیقه بی شک با این یقین به سر میبرد که تا چند دقیقه دیگر زندگیش به پایان خواهد رسید. گاه، هنگامی که خاطره ی این ماجرا را بیاد می آورد با علاقه بسیار به شنیدن ان می پرداختم و چندین بار درموردش از او سوال هایی میکردم. همه چیز را با وضوحی غیر عادی بخاطر داشت و میگفت هرگز ان لحظات را فراموش نخواهد کرد. به نظر میرسید که تنها پنج دقیقه دیگر زنده خواهد بود، نه بیشتر. او میگفت این پنج دقیقه در نظرش فرصتی لایتناهی و ثروتی عظیم می آمد، زیرا میپنداشت در این پنج دقیقه بارها زندگی خواهد کرد و لزومی ندارد به لحظه اخر زندگی بیندیشد، به طوری که تصمیم گرفت وقت خود را طوری تقسیم کند که دودقیقه آن را صرف خداحافظی با دوستان دو دقیقه دیگر را صرف اخرین تفکر درباره ی زندگی و یکی دو دقیقه اخر را برای نگاه کردن به پیرامون خود اختصاص دهد. او این سه کار را بترتیب انجام داده بود. با رفقایش خدافظی کرد، دو دقیقه ای که برای اندیشیدن در نظر گرفته بود فرارسید. او از پیش میدانست به چه فکر خواهد کرد: میخواست بسرعت و صراحت در نظر مجسم کند چگونه ممکن است، در حالی که هم اکنون وجود دارد و زنده است تا سه دقیقه ی دیگر حادثه ای برای او روی خواهد داد. اصلا چه حادثه ای است؟ چه خواهد شد و بکجا خواهد رفت؟ او خیال داشت جواب تمام این سوالات را در همین دو دقیقه بدست اورد! در ان نزدیکی کلیسایی بود که گنبد طلایی نماز خانه ی ان در برابر خورشید میدرخشید. به یاد اورد که به این گنبد و به پرتویی که به آن می تابیده به دقت نگریسته و نمیتوانسته چشم از ان بردارد. این نور ها را به منزله طبیعت دوم خود نگریسته که تا دو دقیقه دیگر در ان ها مستحلک خواهد شد. ابهام و نفرت از واقعه ی نامعلومی که هردم ممکن بود فرا برسد وحشتناک مینمود. اما میگفت که در ان هنگام هیچ چیز برایش جانکاه تر از این فکر نبوده که:(اگر قرار نباشد بمیرم چه؟اگر بار دیگر زندگی کنم چه؟ان گاه چه دنیای بی پایانی میشد!؟ ان وقت دیگر تمام زندگی از آن من میشد!و هر دقیقه را به قرنی تبدیل میکردم...ذره ای از ان را بیهوده از دست نمیدادم و حساب دقیق آن را نگاه میداشتم.) می گفت که سرانجام این فکر در وجود او تبدیل به خشمی شد که آرزو داشت هرچه زودتر تیربارانش کنند. ابله فیودور داستایوفسکی صفحه 120-121-122