هر کسی به شکلی عاشق میشود، از جایی شروع میکند از لحظه ای و آن لحظه تا ابد میماند شاید شیرین ترین لحظه ی زندگی... من در حسرت بارترین لحظه ی عمرم عاشق شدم در همان روزی که استقلال در آزادی از رویای سومین ستاره دورتر شد ... از آنروز آن لحظه و آن چیپ دردناک نوازی هر فصل به امید ستاره سوم فصل را از سر میگیرم و این فصل چقدر نزدیک بودیم و چه دور شدیم به اندازه ی همان فصل و همان باران لعنتی دوست داشتنی و تک گل یدالله اکبری که کافی نبود. به راستی راز آن بازی در چه بود که هیچگاه نتواانستم فراموشش کنم؟ از آن تیم نیکبخت وداوود سید عباسی به پرسپولیس رفتند. ولی خاطره آنروز و آن فصل ماند با همه ی دردهایش.... این فصل اما با این پیرمرد عشق دوباره زنده شد راستی میدانستید آن فصل هم نمیخواستند استقلال قهرمان شود؟؟ این روزها امید رفت، سید مجید دوست داشتنی دنبال رفتن است شیرافکن رفت و ماندن چپارف و تیام در حاله ای از ابهام است و داریوش و روزبه مصدومند یعنی هنوز وقتشش نرسیده اما در این روزها میشناسیم کسانی را که پای تیم ایستادند و این پیرمردی که در قلبمان جای گرفت کنارش هستیم به هر قیمتی و اما امیدی که جنس و نوع رفتنش با بقیه فرق داشت گویی که ترسیده بود اما از چه؟ هوادارانی که او را فرمانده میخواندند؟ آقای ابراهیمی فرماندهان ما همیشه شجاع بودند باور نداری؟ بازی های فکری را ببین... اگر کافی نبود به پاشازاده فکر کن ما به تعصبت ایمان داشتیم اما تو به قلب خودت باور نداشتی دوستت خواهیم داشت اما به عنوان امید ابراهیمی فرماندهی که در میانه ی جنگ لشکرش را ترک کرد، کاش در کنار ما میجنگیدی تا قلبهایمان را به تو میدادیم ولی اکنون فقط دوستت داریم و دیگر منتظرت نیستیم....