هیچ گاه از تابستان خوشم نمی آمد. تابستان نماد جدایی هاست، نماد رفتن ها، نماد خاطرات باقی مانده که سال ها قرار است با آن ها زندگی کنیم. همان خاطره هایی که هر چقدر هم حیات بخش باشند، تکه ای از وجودمان را به یغما می برند چون غم نبودشان همیشه با ماست. ما در این تابستان ها سال هاست که می لرزیم؛ خداحافظی رائول، تراژدی کاپیتان ایکر، زیدانی که از غمش کاسته نشده بود و حالا تو. تابستان است؟ نه. بیش از هر زمانی زمستان است و ما در این شب زمستانی، محتاج خورشیدی هستیم تا بیاید تنهایی هایمان را در این سطر ها ذوب کند. راستش را بخواهی امیدمان به خود توست. هنوز هم نور چشمان تو از تورین بر مادرید منعکس می شود؛ مگر نه این است که خورشید از کیلومتر ها دورتر، زمین را گرم و نورانی می کند.
این که مردم شهر را از کی و کجا دیوانه ی خود کردی، این که کدام شب با کدام ترانه دل بستیم به تو، این که کجا به پرواز در آمدن تو شد آرزویمان، را بگذاریم برای بعد. آخر همه یک جور عاشقت نشدند. می خواهم بگویم شهر مادرید با تو دیدنی تر بود. مادرید نمادی است از یک جهان و ضربان مردمانش با "رئال" تند و آهسته تر می شد. تو رفتی و ما تصاویر و خاطره هایت را در نا پیدا ترین جای ذهنمان و نفوذ ناپذیر ترین نقطه قلبمان پنهان کردیم تا میان دغدغه های زندگی و فوتبالی مان، از صندوقچه در بیاوریم و خیره شویم به خاطره هایت و با خود بگوییم: هنوز هم می توانیم دلمان را به گذشته ها خوش کنیم.

تمام سال های منجمد شده را با فانوس های کم سو پی چیزی می گشتیم که همین حوالی گم شده بود. همان واژه ای که با ما تعریف شد و از ما نشات گرفت. "غرور" آشنا ترین حسی که میان انگشت هایمان نا مرئی شده بود تا این که آمدی و غرور را در شریان هایمان ریختی و خوشبختی را با لحظه هایمان آمیختی. به راستی این دشمنان در لباس ما از تو چه می خواستند که نکردی؟ از وقتی تو آمدی دوباره یاد گرفتیم تا وقتی جان در ساق هایمان مانده به دنبال رؤیاهایمان بدویم، تا وقتی نوری سوسو می زند، زنده بمانیم. با تو دوباره یاد گرفتیم پس از سقوط هایمان بلند شویم که زیباترین پرواز ها در انتظار ماست و اشک هایمان را پاک کنیم که فرصت برای اشک ریختن پس از موفقیت ها هست. یاد گرفتیم برای غرورمان هزاران بار بیشتر عرق بریزیم و تلاش کنیم و این میراث بعد از رفتن تو برای ما باقی مانده است.

زندگی ساده نیست. غصه هایش قامتی دارد به اندازه دیوار چین و ما مثل سربازانی هستیم که خوشبختی مان آن طرف دیوار رها شده است. زندگی دردهایی دارد همیشگی و مرهمی دارد به قدر عشق و به راستی اگر عشق نبود، قرن ها پیش مانند دایناسور ها منقرض شده بودیم. انسان ها ذاتا دچار عشق می شوند فقط بعضی ها آن را پنهان می کنند و بعضی هم هر چه کنند، باز هم عشق در رفتارشان، چشم هایشان متبلور می شود. و عشق را محدود نکنیم به رفتارهای دو "جنس مکمل" که عشق در هر ارتفاعی و در هر مکانی می تواند باشد؛ در پرواز های تو، در سانتیاگو. و این عاشقانه ای را که در صفحه ی قلبمان نوشتی، تا ابد پا برجاست.



