احوال ناخوش و داغونی دارم با ۲۱ سال سن اکثر عمرمو تنها بودم حالم بده نه کسی درکم میکنه و نه حالی ازم میپرسه تنها دلخوشیم اینه که بعضی اوقات از کسایی که اینجا نمیشناسمشون و ندیدمشون بخوام که راهنماییم کنن خستم از این حال ناخوش اینکه کسی نخوادت اینکه میبینی از یه گذشته ی فوق مزخرف رد شدی و پاتو گذاشتی تو یه موقعیت مزخرف دیگه خستم کرده کلا خسته شدم نه امید به زندگی نه جرات مردن شدم مثل اون نهنگی که فرکانس صداش با بقیه نهنگ ها متفاوت بود و تنها بود همیشه نمیدونم شاید اگه یه جای دیگه به دنیا میومدم الانم متفاوت بود نه تیپی نه قیافه ای نه پولی نه اعصاب و روان درستی نمیدونم خدا میخواد من به چی برسم؟ منتظر یه معجزم ازش مثل همون زمان ها دوران پیامبران که اثباتی بود برای قدرتش برای وجودش الانم منتطر یه معجزم که بفهمم هست تنهای تنها علاوه بر خوزستان منم