حکایتی است که می گوید مردی خطایی کرد و دادگاه او را محکوم کرد که یا جریمه (پول) بدهد، یا پیاز بخورد و یا او را شلاق بزنند!. مرد با خود گفت پول را نمی دهم و شلاق هم برایم سخت است پس پیاز را می خورم!. چند پیاز که خورد تمام بدنش از درون آتش گرفت و حالش خراب شد. به ناچار گفت شلاق بزنید!. چند شلاق که خورد فریاد زد کافیست!، همان پول را می دهم!. در نهایت هم پیاز و شلاق را خورد و هم پول را داد. ماجرای مدیران استقلال و تیام به این حکایت نزدیک است. مدیران استقلال در اقدامی غیر حرفه ای برای مذاکره با تیام به دیار غربت رفتند اما تیام (در جلسه نخست) سر قرار نیامد و مدیر برنامه اش را به جلسه فرستاد و در نهایت هم این جلسه ها به ماندن تیام در استقلال منجر نشد!. تا به این ترتیب مدیران استقلال هم ننگ رفتن به کشوری دیگر برای مذاکره را به جان بخرند و (در جلسات اول) هم خود تیام را نبینند و بدتر از همه تیام را هم از دست بدهند!.