این مسأله را که کجاها موفق هستم نمیدانم، نمیخواهم بدانم، چون باید بگذرم. شعر جریان دارد، نمیتواند در یک قاب زیبا باقی بماند. فکر موفق بودن آدم را فریب میدهد، مغرور و راکد میکند. من میخواهم زندگی کنم و چیزهای تازه یاد بگیرم. اما مسأله دوم را، یعنی در کجاها غیرموفق بودن را، میدانم. برای شما مثال میآورم از کتاب «تولدی دیگر». یک چند تا شعری هست که نباید چاپشان میکردم، من در مورد کار خودم قاضی ظالمی هستم. فقط بعضی شعرها هستند که نمیدانم چرا بیخودی دوستشان دارم. شاید به علت علایق خیلی خصوصی، مثلا شعر «سفر» که باید پاره میکردم و میریختم دور، یا شروع شعر "آن روزها"، یکی دو تکه اولش، خیلی ضعیف است. به نظرم جریان طبیعی ندارد و با تکههای بعدیش هماهنگ نیست. و شعر "آفتاب میشود" به کلی پرت است. فقط موزیک دارد و احساساتی است، درست مثل یک دختر 14ساله، یا "غزل". من وقتی 13 یا 14 ساله بودم خیلی غزل میساختم و هیچوقت چاپ نکردم. وقتی غزل را نگاه میکنم، با وجود اینکه از حالت کلی آن خوشم میآید به خود میگویم، خوب. خانم. کمپلکس غزلسرایی آخر تو را هم گرفت.
#فروغ | نقل از "جاودانه فروغ فرخزاد"
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به طرفداری است. شما می توانید از سایت طرفداری در صورت پذیرش قوانین و مقررات استفاده نمایید.