این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
40 سالمه! تقریبا چند ماه دیگه رسما چهل سالم میشه. یعنی در خوش بینانه ترین حالت نصف عمرم مونده! نصفی که تقریبا همه چیزش رو به سقوطه نه رو به امیدو. اما هنوز امیدوارم. نمیدونم چرا و هرچند هیچ نشانه ای از امید هم حتی در دوردست ترین جا هم دیده نمیشه، اما باز با خودم میگم حسین از این بدتر که نمیشه، یعنی میشه! به نظر میاد به سقوط دارم میرسم. به نظر دارم هرچی که تو این مدت جمع کردم رو دارم از دست میدم. مثل شمع. ذره ذره جلوی چشام داره آب میشه و خودم هم دارم اون رو میبینم. عمرم، سرما یهام و همه چیزم رو.
چند سال پیش زندگیمو - زندگی مشترکم رو میگم - سر همین داستان پول از دست دادم، و کلی هم در کنارش پول از دست دادم، اما با خودم گفتم: حالا میتونی از نو شروع کنی! اما الان میبینم ظاهرا تو چاله ای هستم که خودم میرم پایین با کندن خاک...!
اما باز امیدوارم، امیدوارم حتی اگه به اندازه یه نفس از عمرم باقی مونده باشه، امید دارم. راحت بخوابم و این زندان و همه دیوارهاش برای همه ، برای همه؛ بریزه و یه نفس راحت از ته دل بکشم و ضربان قلبم بیاد پایین و .......تمام!
یاد اون شعر شاملو میافتم که با این جمله شروع میشه:
آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای...