اینجا شبیه برزخه فکر نمی کنم انتهایی داشته باشه. حس می کنم قدرت ادراکم رو از دست دادم حتی ساده ترین چیزها هم واسم تازگی دارن نمی دونم قبل از این برزخ چجوری زندگی می کردم حس می کنم خدا مغزمو اسیر کرده آزاد نمیشه وسواس دارم نمی دونم داره انتقام کدوم گناهو ازم می گیره تو این برزخ نمی دونی باید کجا بری هر دم یجایی می ری بعد یادت نمی اد واسه چی اونجایی تو این شکنجه گاهی که حد و مرزی نداره هیچ واقعیتی وجود نداره نمیدونم قبل از این برزخ چجوری به شکل روتین زندگی می کردم ولی الان اینجا زندگی کردن رو هم فراموش کردم