از ازمنه قدیم تا همین الآن میگن انگلیسها و یا روسها و دیگران همه چیز رو درباره ما ایرانیان و تاریخ ما می‌دانند. به نظر میاد در این مورد غلو صورت گرفته است. مثلاً وقتی ناصرالدین‌شاه هفده ساله به تخت میشینه فوری دستور میده برادر نه ساله‌اش را بکشند. انگلیسها و روسها پشماشون میریزه و میگن ناصر هانی فازت چیه؟ باز چی زدی bro؟ انصاف را نباید فدای توهم کرد. خلاصه نامه‌نگاری‌های دو طرف شروع میشه. صدراعظم دستِ آخِر واسه این اجانب نخود هر آش می‌نویسد: "این از قواعد حکومت در ایرانه و حکومت همیشه بر اساس سوءظن است و شما هم سعی کنید اینو بفهمید خنگولا." البته برادرِ ناصرالدین‌شاه در آخر تبعید میشه اما خونه و زندگیش تماماً توسط مأموران حکومت به تاراج میره. این حضورِ فرنگی‌ها در ایران بنظر میاد بد هم نبوده و در بسیاری موارد منشأ خیر نیز بوده‌اند. جالبه که وقتی كورش بزرگ، الگوی حقوق بشر جهان و پدر صلح! که حتی پدران بنیانگذار آمریکا روش حکومت‌داری مدرن و بنیان‌های اندیشه‌های سیاسی نو را در دل ویرانه‌های امپراطوری‌ او جستجو می‌کردند! و بدین ترتیب شصت ساله شدن ناسا در همین ساعات را هم باید به نام ما ایرانیان زد!!! وقتی سرش رو میزاره زمین هنوز کفنش خشک نشده، جانشین و پسرش کمبوجیه اولین کاری که میکنه این است که برادرش بردیا را بدون کوچکترین جُرمی میفرسته سینه قبرستون تا روان او در آن دنیا به daddy بزرگوارش بپیوندد و هر دو Happy از پل چینود به مینو بروند.