دوران کودکی خوبی داشتم ، پر از دوست و بازی های کودکی
ولی بعدش نه ! تا که به این سن رسیدم حتی یک دوست هم ندارم ، شاید باورتون نشه ولی به خدا عین حقیقته
گوشی من هفته ها زنگ نمیخوره ، گاهگداری از خونه زنگ میزنن و تمام
واقعا الان خط من با یه خط خشک فرقی نداره
نمیدونم چرا اینجوری شدم ! دریغ از یک دوست و رفیق
همیشه هر جا میرم تنها میرم
تا به حال کسی منو با یه آدم درست حسابی ندیده ، همیشه تنهام .. موقع خرید لباس ، دختر بازی یا هر چیز دیگه ای
از جامعه گریزون شدم ، با مردم نمیتونم ارتباط برقرار کنم ، دوست که ندارم ولی اگه یه فامیل به یه عروسی و یا شب نشینی دعوت کنن من نمیرم ، میترسم ، بلد نیستم ارتباط برقرار کنم و حرف بزنم
یکی دو جا هم رفتم ولی کسی آدم حسابم نمیکنه و باهام حرف نمیزنن
هییییی ...
واقعا هدف از خلقت من چی بود ؟
الان در این سن و سال که همه میگن زن بگیر من فقط از یک چیز میترسم
خب اومدیمو اون دختر مورد نظر پیدا شد و عروسی هم گرفتیم
خب من کی رو دعوت کنم ؟ منی که یک دوست و رفیق هم ندارم و تا حالا عروسی کسی هم نرفتم
واقعا افتضاح به بار میاد .
مگه میشه یه آدم انقد بی فکر باشه ؟ همه کارام اشتباس ، بدبختی اینه از این اشتباه ها درسم نمیگیرم
اینارو اینجا با شما در میون میزارم چون جای دیگه ای رو ندارم و به خدا همش هم واقعیه و قصه زندگی خودمه
چون بعضیا فکر میکنن از خودم درمیارم و جلب توجه میکنم و ..
نه به خدا ، نه حوصله این کارارو دارم و نه سنم اجازه این کارارو میده
نوشته : احمد رنجه