طرفداری- من در پنج تورنمنت برای انگلیس بازی کردم که مایه افتخار است اما گاهی به دوران حضور خود در عرصه ملی فکر می کنم و با خود می گویم: «واقعا وقت تلف کنی زیادی بود». به خاطر ترش بودن حرفم عذر می خواهم اما در سال 1998 بهترین دوستم مورد کم لطفی قرار گرفت و سپس در سال 2000 همین اتفاق برای برادرم افتاد. بسیاری از ما هم دفعاتی تا خرخره تحت فشار قرار گرفتیم. در مواردی لایق چنین برخوردی بودیم ولی بازی کردن برای انگلستان، همچون سوار شدن یک ترن هوایی بود: گاهی بالا و پایین داشت ولی لحظاتی هم بودند که حس نمی کردید از سواری لذت می برید.

باید فوق العاده باشد؛ نمایندگی کردن کشورتان، باید بهترین لحظه زندگی تان باشد. اما شکی نیست که خیلی از بازیکنان هنگامی که پیراهن انگلیس را بر تن می کنند، وقت زیادی را به ترسیدن از عواقب ناکامی اختصاص می دهند. بهترین مربیان _تری، اسون در سال های ابتدایی اش و کاپلو_ این مقاطع ترس را از تیم دور کردند ولی زمان زیادی نگذشت تا اوضاع دوباره بد شود و بیم و وحشت دوباره از راه برسند.

یکی از جلساتی که استیو مک لارن با بیل بسویک (یک روانشناس ورزشی) و کلیه اعضای تیم ترتیب داد، واقعا مرا به هم ریخت. در آن جلسه دیدم که بازیکنان جوان واقعا تحت تاثیر قرار گرفته اند و از چیزی که پیش روی شان بود، وحشت داشتند. برخی از آن ها می گفتند که انگلیس اصلا برای شان لذتبخش نیست. تیم برنده نمی شد و آن ها به وسیله طرفداران و رسانه ها توبیخ می شدند.

بسیاری از طرفداران خواهند گفت که اگر بازیکنی خواهان بازی کردن برای کشور خود است، باید خیلی قوی تر از این حرف ها باشد. و شاید حق با آن ها باشد. اما پس از چهارمین بازی ملی خود مقابل نروژ، دیدم که روزنامه سان از 10 به من نمره 4 داده است. نوشته بودند: «لاشه مضطرب! کاملا بی تمرکز بود.» در واقع خودم فکر می کردم خوب بازی کرده ام! اگر پس از آن مطلب نسبت به خودم شک پیدا نمی کردم، آدم نبودم؛ به ویژه به عنوان بازیکنی جوان. تری ونبلز با من تماس گرفت و گفت: «گری، واقعا نمی دانم آن ها چه دیدی داشته اند. نگران این موضوع نباش.» اما تا زمانی که کم تجربه هستید و هنوز پوست تان کلفت نشده است، به راحتی نمی توانید چنین چیزی را فراموش کنید.

نمی توان در مورد تاثیر رسانه ها بر سطح ملی اغراق کرد چون هنگامی که برای انگلیس بازی کنید، بسیار بیشتر از زمانی که برای باشگاه تان به میدان می روید، در معرض دید قرار دارید. انتقادات می توانند اعتماد به نفس شما را ببلعند و سپس طرفداران تحت تاثیر رسانه ها قرار خواهند گرفت. من چنین چرخه ای را در کارم دیدم. هنگامی که چهره تازه ای هستید، شما را دوست دارند. سپس به دنبال عیوب تان می گردند. بعد دوباره خوب می شوید، دوباره مورد انتقاد واقع می شوید، سپس برای تجربه تان ارزش قائل می شوند و سر آخر به پایان راه می رسید. برای بازی کردن در انگلیس سنجیده خواهید شد ولی برخی از بازیکنان برای عبور از همان مانع نخست به مشکل برمی خوردند. کافی است شروع بدی داشته باشید تا علیه شما شوند. هر بار هم که در تورنمنتی قهرمان نشویم، یک ناکامی فاجعه بار رخ داده است. هرگز حق نداریم شکست بخوریم. بالاخره یک نفر باید سرزنش شود.

وجود این ترن هوایی کج، به خشن ترین نحو در ماجرای بکس اثبات شد. از یک سال تا سالی دیگر، می توانست از یک اَبر قهرمان به شیطانی پست تبدیل شود. هو می شد، دوستش داشتند و دوباره هو می شد. کاپیتان شد و کاپیتانی را از او پس گرفتند. همچون  سریالی آبکی در لباس تیم ملی بود. خجالت آور بود. شاید در یونایتد با نظرات مخالف عجیبی رو به رو می شدید، اما کار هرگز به تنش نمی کشید.

یک میزان از نگرانی عادی در رده باشگاهی، می تواند به ترسی در رده ملی تبدیل شود؛ ترسی بر مبنای این که اگر ما شکست بخوریم، دنیا به آخر خواهد رسید. بازیکنان زیادی از آنچه احتمال داشت در مورد اشتباهات آن ها گفته یا نوشته شود، وحشت داشتند. و در دوران حضور من در تیم ملی، هرگز گروهی از بازیکنان را نداشتیم که بتوانند از این احساسات اجتناب کنند.

به یورو 96 نزدیک شدیم؛ یک سر سوزن تا شروع بازی ها فاصله داشتیم. نزدیک به اوج بودیم و مربی و ترکیبی داشتیم که می توانست در تورنمنتی بزرگ قهرمان شود. شاید در 2004 هم همین گونه بود اما آیا واقعا ما هرگز نسلی طلایی بودیم؟ چند بازیکن خوب و تعدادی هم بازیکن بزرگ داشتیم. کول، ریو، بکس و جرارد می توانستند برای هر تیم ملی بازی کنند.

بی شک استیو بازیکنی در کلاس جهانی است و من آرزو داشتم که ای کاش او برای یونایتد بازی می کرد. در واقع در برهه برگزاری یورو 2004 و زمانی که اوضاع لیورپول خوب نبود و چلسی تلاش می کرد تا از آن وضعیت استفاده کند، من ماموریتی را برای قانع کردن او در پیش گرفتم. یک روز وقتی در هتل بودیم، به او گفتم: «بیا و برای یونایتد بازی کن. طرفداران بی درنگ از تو استقبال خواهند کرد.» او تنها خندید و گفت: «اگر تو به آنفیلد بروی، من هم این کار را می کنم.»

دیوید بکام- استیون جرارد- گری نویل

استیو بازیکنی بسیار بسیار سطح بالاست اما هرگز در زمان بازی کردن برای انگلیس، نشان نداد که تا چه اندازه خوب است. آیا این مربوط به خودش می شود یا مربیان، انتظارات و این واقعیت که ما هرگز تیم خوبی را اطراف او نداشتیم؟ برای پاسخ دادن به این پرسش می توان یک کتاب کامل نوشت ولی شخصا معتقدم که ای عوامل زیادی درون و خارج از زمین در میان است. برای نمونه شکی وجود ندارد که اتحادیه فوتبال کنترل انتصاب مربیان را از دست داد. آن ها به آسانی به تری اجازه جدایی دادند و گلن هادل و استیو مک لارن را قبل از این که آماده شوند، روی کار آوردند. اما آیا مربی ای در دنیا بود که بتواند پس از 1966، انگلیس را به نخستین قهرمانی اش برساند؟

ما بازیکنانی خوب و تعدادی بازیکن بزرگ داشتیم ولی مطمئن نیستم که هیچگاه از استعداد و بازیکنان مناسبی برای حضور قدرتمندانه ای مداوم در سطح ملی برخوردار بوده باشیم. به خاطر این که همراه باشگاه های مان به عناوین قهرمانی بسیاری دست پیدا می کنیم، مردم فکر می کنند می توانیم همین کار را همراه با انگلیس هم انجام دهیم. اما آن ها نفعی را که باشگاه های لیگ برتر از حضور ستارگان خارجی می برند، نادیده می گیرند.

به نظرم اوضاع در حال تغییر و بهتر شدن است ولی ما به اندازه کافی بازیکنان با توانایی تکنیکی و تاکتیکی تربیت نکرده ایم. این موضوع در معدود دفعاتی که برابر تیم های سطح بالا قرار گرفتیم، مشخص و اثبات شد. بازی با هلند در سال 1966، بازی بازی برجسته ای بود که روایتگر قصه ماست. در 1998 نبردی مو به مو با آرژانتین داشتیم. در یورو 2000 و همچنین در سال 2001 در مونیخ، چند تیم ضعیف آلمان را شکست دادیم. در یورو 2004 مقابل فرانسه و پرتغال بد بازی نکردیم اما هیچگاه آن ها را در لبه تیغ قرار ندادیم. در خیلی از بازی ها سایه بازیکنان حریف را تعقیب می کردیم و از کنترل کردن مالکیت توپ یا ریتم بازی عاجز بودیم. خیلی مواقع هنگام بازی کردن برای انگلیس فکر کردم: «پس رویارویی با یونایتد چنین حس و حالی دارد.»

اتحادیه فوتبال خیلی بیشتر از این ها می تواند کمک بکند. نمی خواهم تمام یک سازمان را به باد انتقاد بگیرم ولی به جف تامپسون که در طول بسیاری از سال های حضور من در انگلیس در سمت ریاست قرار داشت، اشاره خواهم کرد. او تنها یک بار با من گفتگو کرد. آیا می خواست برای آمادگی شرکت در جام جهانی به من روحیه بدهد یا می خواست بپرسد اتحادیه فوتبال چگونه می تواند از پشت صحنه به تیم کمک کند؟ نه، آقای تامپسون می خواست بداند که چرا من سرود ملی را نخوانده ام. «گری، ممنون خواهیم شد اگر تو هم به ما بپیوندی.» باید مودبانه توضیح می دادم که قصد بی احترامی نداشتم؛ تنها ترجیح دادم همچون بسیاری از مواقع در دوران حرفه ای خود، آن دقایق را به تمرکز کردن روی بازی اختصاص دهم. و این تمام ارتباط من با رییس اتحادیه فوتبال بود.

اتحادیه فوتبال در پشت صحنه کارکنان بزرگ بسیاری دارد که تمام تلاش خود را برای فراهم کردن بهترین شرایط برای آمادگی تیم ملی فراهم می کنند. هرگز گله ای از امکانات تیم نداشتیم. ما به هتل های درجه یک می رفتیم و آشپز اختصاصی خودمان را داشتیم. هرگز خواسته ای نداشتیم.

اما هنگامی که کار به راهبردهای بزرگ و اساسی می رسد، اتحادیه فوتبال هرگز از رهبری پویایی برخوردار نبود. یک فقدان بزرگ از بالا حس می شد که بخواهد مشکلات بازیکنان و مربیان را حل کند. ما از فسلفه مربیگری برخوردار نبودیم و برای قلع و قمع کردن آسیبی که رویکرد چارلز هیوز در دهه 80 به ما زده بود، به چنین چیزی نیاز داشتیم. به دنبال محرومیت از اروپا پس از هیسل، به کل راه مان را گم کردیم. فوتبال قدرتی و بازی مستقیم به یک عادت برای ما تبدیل شد.

هاوارد ویلکینسون مرد خیلی خوبی است که در عرصه مربیگری در رده باشگاهی به موفقیت هایی دست یافت ولی در نهایت به دیکته کردن سیاست های مربیگری خود روی آورد و تیم جوانان را بدون هیچ تجربه واقعی بر اساس متدها و فلسفه اروپایی بنا کرد. راه و روش او به سبک بسیار قدیمی انگلیسی بود.

ترور بوکینگ روی کار آمد اما او سرش را به دیواری آجری می کوبید و در رو به جلو بردن بازی تیم به مشکل خورد. خوب است که مردی از جنس فوتبال در اتحادیه فوتبال حضور داشته باشد ولی باید دسترسی بیشتری در اختیار او قرار داد. هر کاری در اتحادیه فوتبال یک عمر زمان می برد. آن ها در نهایت شروع به ساختن مرکزی برای تیم ملی کردند اما این کار سال ها طول کشید.

اتحادیه فوتبال باید به قرن بیست و یکم بیاید. شرایط برای مدت زیادی همانند مجلس اعیان شده است. به نظر شما چه کسی در اتحادیه فوتبال به صلاح تیم ملی حرف می زند؟ به چه کسی اطمینان دارید که تمام تلاش خود را برای قهرمانی ما در جام جهانی به کار می گیرد؟

من تنها گل خود در لباس انگلیس را در آخرین بازی هایم برای تیم ملی به ثمر رساندم. متاسفانه آن گل را وارد دروازه اشتباهی کردم. آن شب کذایی در اکتبر 2006 و در کرواسی بود که چرخ ها از واگن راهیابی به یورو 2008 جدا شدند. یک پاس به عقب به پل رابینسون دادم و سپس به سمت جلو حرکت کردم. لحظه ای که جمعیت خروشید، فهمیدم چیزی درست پیش نرفته است. برگشتم و برخورد توپ به تور دروازه را دیدم.

از ابتدا تا انتها سفر بدی بود. مربیان چند روز قبل از آن بازی حساس، سیستم 2-5-3 را به ما تحمیل کردند. می دانم که تری ونبلز، دست راست استیو، همیشه به دنبال انعطاف پذیری تاکتیکی بوده است اما من با این جریان راحت نبودم. ما تازه از تساوی بدون گل بدی مقابل مقدونیه برگشته بودیم و فرصت زیادی برای آماده شدن نداشتیم. یک بازیکن دوست دارد از بازی برای خود تصویرسازی کند؛ این که قرار است چگونه بازی کند و برای مقابله با حریف، به چه چیزی نیاز دارد. اما من نمی توانستم با انتظاراتی که از من به عنوان یک وینگ بک راست وجود داشت، کنار بیایم. ده سالی بود که در آن پست بازی نکرده بودم. قبل از آن بازی، از نگرانی خود به فیل گفتم. چنین اقدامی در یک چنین مسابقه حساسی، عقلانی نبود. آن شب نمی دانستم که آیا می توانم خواسته های تیم را برآورده سازم یا خیر. و مشخص بود برخی دیگر از بازیکنان تیم همچون من مطمئن نیستند. جیمی کرگر به عنوان مدافع میانی سمت چپ بازی کرد اما او هم هرگز در آن پست راحت به نظر نمی رسید.

بزرگ ترین مشکل این بود که فاقد سرعت و فراست بودیم. با حضور من و اشلی کول به عنوان دو وینگ بک، تیم ما برای پاره کردن کرواسی سازمان نیافته بود. ما از پهنای کافی در کناره زمین برای حمایت از رونی و کراوچ برخوردار نبودیم. کریک، پارکر و لمپارد در میانه میدان جا به جا می شدند و ما کند و قابل پیشبینی بودیم. لایق باخت بودیم و هنگام تماشای دیدار برگشت در خانه ام، اشتباهات بیشتری را در راستای انتخاب ترکیب اولیه برای بازی در ومبلی دیدم. نمی توانستم دلیل بازی نکردن اوون هارگریوز را درک کنم. با حضور رقیبی همچون لوکا مودریچ در جبهه حریف، شرایط برای حضور او مهیا بود. انتخاب استیو با گرت بری بود و این حرکت بی معنی به نظر می رسید.

یک بازی دیگر هم برای تیم ملی بازی کردم که مسابقه ای دوستانه در اولدترافورد بود که در فوریه 2007 مقابل اسپانیا برگزار شد اما این پایان کار من بود. با وجود راهیابی مان به یورو 2008، من به دلیل مصدومیت از ناحیه مچ راهی آن رقابت ها نشدم. برای استیو تاسف می خوردم. امیدوار بودم که اوضاع وفق مراد او پیش برود. می دانستم که مربی خوبی است و می تواند در عرصه ملی موفق ظاهر شود. بازیکنان برای او احترام قائل بودند و به کار گماشتن تری کنار او، حرکت بسیار زیرکانه ای بود. اما مربیگری در تیم ملی انگلیس یک شغل غول آساست.

دروازه بانی کردن در اولدترافورد را دوست داشتم. اگر ذره ای نا مطمئن باشید، اگر در کار خود اعتماد به نفس نداشته باشید، محکوم به مرگ هستید. دروازه بانانی را دیدم که در آن محوطه جریمه به خاطر نیاز داشتن به زمان زیادی برای فکر کردن و اجرایی کردن کاری که باید انجام می دادند، زنده زنده بلعیده شدند. مربیان انگلیس هم همین طور هستند. استیو مربی واقعا خوبی است اما گاهی مدیریت، کوچک ترین بخش کار مربیان انگلیس است و این مسئله باید برای کسی که دوست دارد با بازیکنان کار کند، دشوار بوده باشد.

کنار گذاشتن بکس، سول کمپل و دیوید جیمز از ترکیب تیم نیز می تواند یکی از اشتباهات او بوده باشد. همه می توانستیم ببینیم که او در تلاش برای انجام چه کاری است. او به دنبال آغاز رژیم جدیدی بود. اما کنار گذاشتن بکس، به هیچ نحوی معنایی نداشت. او هرگز تاثیر بدی روی تیم نداشت و این جزو شخصیت او نیست. قرار نبود سرطانی در رختکن باشد و تنها خواستار بازی کردن بود.

بکس با این خبر به من زنگ زد و من شوکه شدم؛ بسیار شوکه. این سه حرکت بزرگ بود و بهتر بود استیو با عقلانیت چند ماهی این مسئله را کنار بگذارد و ببینید که نیازمند چه چیزی است. در نهایت خودش با بکس تماس گرفت اما تا آن موقع زیر فشار زیادی قرار گرفته بود. رسانه ها بابت دوستی بیش از حد (با بازیکنان)، از استیو انتقاد کردند اما من اصلا چنین چیزی نمی گویم. بله، او گاها ترتیب مراسم شام گروهی با بازیکنان را می داد ولی این کار بسیار هدفمند بود. فاصله زیادی بین مسابقات وجود داشت و استیو می خواست به درون افکارمان نفوذ کند و این حس را ایجاد کند که همه کنار هم هستیم. به نظرم ایده خوبی بود اما تا وقتی در بازی های بزرگ تان برنده نشوید، همه این اقدامات بیهوده به نظر می رسند.

فابیو کاپلو- تیم ملی انگلیس

زیر نظر فابیو کاپلو یک بار دیگر به تیم ملی دعوت شدم که در ژوئن 2009 و برای سفر به قزاقزستان بود. راهی طولانی برای طی کردن و بازی نکردن بود. هرگز به درون زمین راه نیافتم و چند هفته بعد هنگامی که 6-0 آندورا را در هم کوبیدیم، روی نیمکت نشستم اما از جوی که اطراف اردوی تیم وجود داشت، خوشم می آمد. تمرینات شاداب و با تمرکز بودند. کاپلو تاخیر یا غفلت را به هیچ وجه نمی پذیرفت. یک بار عده ای از بازیکنان برای حرکات کششی دیر رسیدند و او آن ها را یک جا جمع کرد. کسی هنگام صرف نهار تلفن همراه به دست داشت و او آن را از دستش گرفت. در زمین تمرین هم، همه چیز «سریع تر، سریع تر» بود. حتی هنگام گرم کردن هم بازیکنان را زیر فشار قرار می داد. تمرکزی واقعی درون تیم ایجاد شده بود. تمامی کارهای او مرا تحت تاثیر قرار دادند و همین باعث شد تا دمدمی مزاج شدن او در آستانه جام جهانی 2010 برای من خیلی جای تعجب داشته باشد. او حتی فهرست تیمش را به شکل بی نظمی عنوان کرد.

او به جای وس براون که سریع تر است و بیشتر با فوتبال ملی هماهنگ است، جیمی کرگر را به تیم ملی دعوت کرد. سپس روز قبل از اعلام ترکیب تیمش با اسکولزی تماس گرفت و این در حالی بود که به مدت دو سال هیچ ارتباطی با او نداشت. او وولکات را که با وجود عملکرد نه چندان خوبش طی شش ماه اخیر، مهره شاخصی در تیمش بود کنار گذاشت. سپس با فیل در اورتون تماس گرفت که کاملا غیر عقلانی به نظر می رسید اما او بر سر تصمیماتش مصمم بود.

در جام جهانی هرگز نتوانست این اشتباهات را جبران کند و بر عکس، بزرگ ترین اشتباه ممکن را مرتکب شد. من سال ها چینش 3-3-4 را برای تیم ملی انگلیس تجویز کردم و نمی دانم چرا کاپلو از آن بهره نبرد. او با دو بال کناری سنتی کار کرد که قابل پیش بینی و تاریخ گذشته بود. نمی گویم با تاکتیکی بهتر می توانستیم قهرمان آن تورنمنت شویم اما از آنچه گذشت، به جام نزدیک تر می شدیم. شاید در آن صورت میانه میدان را به آلمان ها نمی باختیم و مالکیت را نگه می داشتیم. به محض این که کاپلو در رقابت های مقدماتی یورو 2012 چینش تیم را به 3-3-4 تغییر داد، تیم خیلی شاداب تر به نظر می رسید. چرا یک سال زودتر حتی به آن ترکیب نگاه نکرد؟

مصدومیت مانع حضور من در آنجا شد و نگذاشت که تعداد بازی های ملی من از سه رقمی شود. چند سالی در سمت راست خط دفاع برای من فضایی وجود داشت. اگر رک و بی پرده حرف بزنم، امروز هم چنین فضایی فراهم است. در عوض یک بازی برای رسیدن به رکورد 86 بازی ملی کنی سنسام به عنوان یک مدافع کناری کم آوردم؛ اگرچه جلو زدن از او ارزش چندانی برایم نداشت.

حقیقت این است که من به بازی کردن برای کشورم افتخار می کردم و دوست داشتم تا عضوی از یک تیم موفق باشم. قهرمانی در جام جهانی همراه با انگلیس، باورنکردنی می شد. در این صورت کشور تعطیل می شد و میلیون ها نفر به خیابان ها می آمدند. فضا همانند یک دیوانه خانه می شد. خودم را یک میهن دوست می دانم ولی حقیقت این است که بازی کردن برای انگلیس، پاداشی برای من بود. همیشه مهم ترین چیز برای من، قهرمانی همراه باشگاهم بود و اگر قرار باشد از بین قهرمانی در اروپا همراه با منچستریونایتد یا انگلیس یکی را انتخاب کنم، همیشه یونایتد را برخواهم گزید. یونایتد روح و جسم من در کودکی بود. اگر خدا بخواهد، آن ها تیمی هستند که در نود سالگی به تماشای بازی های شان خواهم نشست.

به عنوان یک کودک، انگلیس معنای خیلی کوچکی برایم داشت. انگلیس برای من در بابی رابسون خلاصه می شد. او تنها دلیلی بود که باعث شد به تماشای جام جهانی 1982 بنشینم. انگلیس ابدا هیچ انگیزه ای برای من نبود. نقطه اوج زندگی من این بود که شنبه ها به اولدترافورد بروم. ومبلی در سیاره ای دور قرار داشت.

هیچ یک از این موارد هیچگاه باعث نشدند از گذاشتن تمام توان خود برای کشورم دست بکشم یا هرگاه که از تورنمنتی کنار می رفتیم، حرص بخورم. اما تقریبا برای نسل بازیکنان فعلی انگلیس متاسفم زیرا آن ها بین این انتظارات بالا و واقعیتِ خوب بودن و گاها خیلی خوب بودن، گرفتار شده اند اما احتمالا کیفیت قهرمانی در تورنمنتی در کار نیست.

جک ویلشر یک استعداد جوان فوق العاده در سطح ملی است ولی مدتی طول خواهد کشید تا به اندازه کافی بازیکنانی در سطح او پرورش دهیم. با این حال باور دارم که در مسیر درستی قرار گرفته ایم. لیگ برتر از لحاظ تکنیک و مهارت و دانش تاکتیکی پیشرفت کرده است. هنگامی که من در یونایتد کارم را شروع کردم، ما توپ را به کانال های خط دفاع حریف منتقل می کردیم اما دیگر خبری از چنین چیزی نیست.

بچه ها الگوهایی همچون زولا، آنری و برگکمپ داشته اند. تغییراتی از بالا اعمال شده که به نظرم در حال دستچین کردن تمامی باشگاه ها و آکادمی ها و زمین های بازی پارک و خود بچه ها است. اما این تغییر نمی تواند یک شبه رخ دهد و زمان بر خواهد بود. ما از فرهنگ فوتبالی خودمان در این کشور برخوردار هستیم که بر پایه بازیکنان نیروند سنتی بنا شده است و فکر نمی کنم طی ده سال آینده بر سر قهرمانی در تورنمنت بزرگی بجنگیم. ما در حال حرکت در مسیر درستی هستیم ولی ترس من از این است که هنوز نیاز به اقدامات زیادی داشته باشیم.

برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید