حدودا 15 ، 16 سالم بود . رضا نامی بود که حدود 40 سالش بود زمانی همسایه بودیم ، یک روز تو پارک نشسته بودم که اومد پیشم و به گفت و گو نشستیم دقیقا یادم نیست که چطور و چرا حرفمون به سکس کشیده شد . فقط یادمه که گفت یک زنی هست که باهاش دوستم و خونه خالی هم داره ، 5 هزار تومن بهش بده و بکنش ! خلاصه ما رفتیم خونش تو یه کوچه تنگ و طویل بود . در زد رفتیم تو ، دیدم پشت پنجره وایساده و یک سوتین قرمز رنگ هم پوشیده . یک زن فربه و چاق !! از راهرویی که در ادامه به پذیرایی میخورد رفتیم تو . زن فربه ( البته خوش اندام ) نگاهی به سراپای من انداخت و گفت : تو میخوای منو بکنی ! و هار هار خندید !! گوشه پذیرایی یک پیک نیک روشن بود و بساط تریاک هم برقرار ! و هر دو پای منقل نشستن و مشغول کشیدن تریاک شدن . من هم مثل بچه های یتیم اون گوشه وایساده بودم و از استرس زیاد پاهام میلرزید . باری .. چند دقیقه مشغول کشیدن تریاک شد ( کنار آقا رضا ) بعد اومد دستمو گرفت بردش اتاق ، یک پیراهن نازک پوشیده بود و یک شلوار ، سریع لباس هایش را درآورد و خوابید ! ( چه بدنی واقعا ) گفت پس چیکار میکنی زود باش دیگه . من از استرس زیاد زبانم بند اومده بود با صدای لرزان گفتم خانم من پشیمان شدم . زن برافروخته شد گفت زود باش ببینم مگه من مسخره توام . گفتم خانم غلط کردم من میخوام برم گفت پس 5 تومنمو بده برو دست کردم جیبم دیدم 4 تومن دارم گفتم خانم ببخشید همینو دارمد پول رو گرفت گفت برو گمشو ! اومدم بیرون آقا رضا گفت پس کجا میری منم نفهمیدم راه خونه رو چجوری طی کردم به قلم : احمد رنجه ورکشی #واقعی