یادمه روزای اول دبستان بود مثه همه بچه ها منم کپ کرده بودم سر جام یئبس میشتم و به حرفای معلم گوش میدادم نیمکت پشتم یه پسره میشست تنها بود دست خطشم خیلی بد بود واسه همین معلم همیشه کتکش میزد منم دلم خیلی به حالش میسوخت یه روز رفتم کنارش نشستم گفتم دیگه امروز نمیزارم بزنتت دفترشو گرفتم و همه سرمشقا رو دوباره نوشتم:) معلمم فهمید منم گفتم من دفترشو پاره کردم حواسم نبود معلمم مثه سگ منو زد ولی خوب اون کتک نخورد و این کافی بود تا من به هدفم رسیده باشم از فردای اون روز دیگه هروز با هم دیگه میرفتیم مدرسه رابطممونم خیلی خوب شده بود سال اول گذشت رسیدیم سال دوم ماه دوم سال بود که اون تو کوه پاش لیز خورد و افتاد یه ماه نیومد منم اون ماهو حداقل هفته ای دوبار مامانمو مجبور میکردم ببرتم بیمارستان عیادتش بعد یه ماه که اومد صورتش پر از جای بخیه بود بچه ها مسخرش میکردنم منم عصبانی میشدم دو بارم خیلی جدی دعوا کردمو ناظم حسابی دهنمو سرویس کرد سال دومم تموم شد سال سوم شروع شد وسطای سال بود چون ما دوتا فوتبالمون نسبت به بقیه خیلی خوب بود کاپیتان دوتا تیم جدا شدیم سه هفته پشت سرهم اونا هی باختن هفته آخر از کنارش رد شدم گفتم هه بازم که باختین اونم ناراحت شد و با کله زد تو صورتم سرم از پشت خورد به دیوار و دماغمم خونی شد بعدشم از یقم گرفت انداختم زمین منم چهار زانو رو زمین نشتم و فقط نگاش کردم باورم نمیشد!آخه چرا؟اونم کلی فحش داد و رفت!بعدشم نیومد معذرت خواهی بکنه دیگه باهش حرف نزدم سالم تموم شد مدرسمو عوض کردم سال چهارم خیلی خوب بودم بچه زرنگ بودم ولی رفیق صمیمی نداشتم سال پنجم واسه اینکه به حساب خودمون تیزهوشان قبول شیم از تابستون اومدیم مدرسه یه پسره بود سال اولش بود همیشه اگر نمیفهمید از من کمک میخواست و منم واسش توضیح میدادم همه جا تقریبا با هم بودیم یادمه با یکی از بچه ها دعواش شد من نبودم بعدش اومد سر کلاس ناراحت بود که چرا بهش فحش ناموسی دادن داشت با بغض حرف میزد یکی دو دیقه بعد داشتیم با هم گریه میکردیم :) شد سال اول راهنمایی و ما باهم تو یه مدرسه بودیم کم کم اونم منو کنار گذاشت آخه یه پسره بود که خیلی بچه باحالی بود اونم ترجیح داد بیشتر زمانشو با اون بگذرونه همش میومدن با هم منو مسخره میکردن منم چیزی نمیگفتم وسطای سال کلا رابطمون بهم خورد بایکی دیگه از بچه ها که از 5ام با هم بودیم دوس شدم یه سال بدون دردسر همه چی اوکی بود سال سوم تنها شدم اون با یکی دیگه دوس شد پسره مریض بود میخواستش اونو الکی اذیت کنه دوبار دیدم داره گریه میکنه وسطای سال خیلی ناراحت شدم رفتم به پسره گفتم چی شده چیکارش کردی میگفت تقصیر خودشه تا اینکه یه روز پسره اومد کنارم نشست گفتم من تو رو خیلی دوس دارم و میخام باه ت دوس بشم من کپ کردم:| گفتم باشه !!! با هم دوس شدیم من کمکم فهمیدم که میخواد اونو اذیت کنه لجشو دربیاره کمکم رابطمو باهش قطع کردم دبیرستان شروع شد یه اکیپ درس کردمو خودمم سعی کردم همرو کنار هم نگه دارم سال تموم شد کلاسا جابه جا شد و بچه ها به جون هم افتادم منم که نمیتونستم تحمل کنم سعیمو کردم ولی نتیجه عکس داد و همشون از من متنفرشدن سال سوم تنهای تنها بودم اواخرش با یکی از بچه ها که تو یه اکیپ بودیم خیلی رفیق شدم و هر روز بعد امتاحنا با هم رفتیم گیم سنتر و رابطمون خیلی خوب شده بود کلاسامون جدا شد ولی هر دوتا واسه درس خوندن میومدیم کتابخونه مدرسه و تقریبا کل روزو باهم بودیم دقیقا مثه برادرم شد حاظر بودم هر کاری براش بکنم دیدم درساش داره اافت میکنه مجبورش کردم با من بیاد مشاوره کمکم ترازاش خیلی خوب شد هر چی کتاب میخواست به زور واسش جور میکردم ولی اون کمکم هر چی درساش بهتر میشد مغرور تر میشد همش شخصیت منو جلو بقیه له میکرد ولی خب... اونو مجبور کردم عید رو کتابخونشو عوض کنه تا بتونه بهتر بخونه تا جایی که سنجشای آخر تخمینش زیر 500 میومد کم کم محبتای من باعث شد بیشتر از همیشه مغرور بشه سعی میکرد با آدمای جدید بره بیرون تا جایی که دوس صمیمیش شد کسی که ترم اول به من میومد میگفت که جون مادرت منو قایم کن باز میخواد بیاد چرت بگه!سال تموم شد شب کنکور همه با هم رفتیم بیرون اون جواب تلفونمو نمیداد ؟برام عجیب بود و یکم اعصابمو خورد کرد کنکور تموم شد بعد از اینکه جفتمون از سفر برگشتیم واسش تولد گرفتم تقریبا هم به همه کمک کردم واسش کادو بگیرن:) کلی با هم رفتیم بیرون و گذشت نتایج اعلام شد جواب تلفونامو نمیداد تا اینکه یه روز دیگه زدم به سیم آخر سه بار به خونش زنگ زدم دو دفه اول خواب بود ودفعه سوم داداشش باکلی مم مم گفت بیرونه همونجا بخودش زنگ زدم گفت خونم و داداشم چون دسشویی بودم گفته بیرونم گفتم چرا جاوب نمیدی گفت شارژ ندارم ! گفتم باشه فعلا و خدافظ دقیقا همون موقع یکی دیگه از بچه ها کنارم بود 20 دیقه بعد بهش زنگ زد پشامام ریخت حالشو از اون پرسیدم گفت دیشب رفتیم با هم بیرون از درون پاشیدم شب که شد بابت همه چی ازش تشکر کردم توی تلگرامو گفتم خدافظ (11 تا پیام بود که جواب نداده بود) بعد این نوشت که مشکل خانوادگی دارمو دیگه مزاحمم نشو!من بازم بخاطر اینکه دوباره بهم دروغ گفت نابود شدم!کل اینو نوشتم که بگم مثه من نباشید به آدما اعتماد نکنین