آقا اون زمان 13 سالم بود مهمونی خونه یکی از همکار های بابام دعوت بودیم ، همشون سنشون بالا بود و منم حوصله نداشتم تو جمع بمونم ؛ خلاصه رفتم نشستم تو ماشین که جلو در خونه پارک بود . یهو افکار شیطانی دوران نوجوانی بهم غلبه کردن و شمبول رو در آوردم و آماده جق زدن شدم ، یهو صاحب خونه زد به شیشه ماشین گفت عمو چرا اینجا تنهایی وایسادی منم که در آستانه بگا رفتن بودم فوری خودمو خم کردم که شمبولم دیده نشه ، اونم دید من خم شدم گفت مگه شکمت درد میکنه ؛ منم چاره ای نداشتم گفتم اره خلاصه تا اون رفت داخل بابامو خبر کنه فرصت کردم بکنمش تو شلوار اما خب بردنم بیمارستان