صورتم رو به آسمونه تا برخورد تعداد بیشتری از قطرات بارون رو حس کنم چه بارون خوبی اما وقتی میرسه به زمین فقط کثافت زمین رو بیشتر میکنه و کوچه خاکی رو گل تر اینجا صدای بارون به خوبی برخورد به شیشه اتاق نیست بیشتر صدای سقف حلبی دکه موتور سازیه که با یه دوچرخه بچه گانه ور میره به دکه نزدیک میشم و از صاحبش اجازه میگیرم که بزاره سیگارم و روشن کنم درو میبندم
: بیا تو بکش خیس میشی : نه خوبه بارون خوبیه پیکان بی شعور هر چی گله میپاچه رو شلوارم : یابو یوااااش هواسم به تاکسیه سر کوچه است اون نیاد گل بپاچه خوشبختانه نرسیده به دکه وایساد چهره های تو ماشین خیلی پیدا نیست شیشه پاک کن هم زورش به بارون نمی رسه در عقب باز میشه.. زن پیاده میشه و کمک میکنه که پسر و دختر هم پیاده شن صدای بلند صحبت کردن زن و راننده میاد...
زن خیلی عجیب بود چرا عینک دودی؟ الان که بارونه ؟ مراقبه کسی تو کوچه نباشه اصلا متوجه حضور من اینور دکه نیست با مکث های عجیبی شال و کلاه پسر و دختر رو سفت می بنده انگار داره گریه میکنه پسر که شاید 6 ساله باشه هربار شال و باز میکنه و میگه مامان.... نه مامان دخترک هم که شاید 3 یا 4 سالش باشه بی حرکت تو انبوه اون لباس داره زن و داداشش رو نگاه میکنه زن بدونه اینکه عینکش آفتابیش رو بر داره با دست کشیدن رو صورتش اشکش و بارون رو با هم پاک میکنه زن دوباره نشست تو ماشین هنوز درو نبسته بچه ها میرن سمت در اینبار صدای گریه واضح تر میاد مادر پسر و حتی دختر کوچولو هنوز هم پسر میگه مامان نه..... نه مامان ماشین حرکت میکنه ...در هنوز بسته نشده بچه ها چرا سوار نشدن؟ در ماشین هم بسته میشه و تاکسی داره میره تپش قلبم شروع شده چرا نمیتونم هضم کنم چی شده پسرک با پاهای کوچکش و قدم های ریزش جیغ زنان دنبال تاکسی میدوه ....مامان.....مامان نه مامان هنوز چند قدمی ندویده پشت سرش و نگاه میکنه که خواهرش جا مونده با تردید تصمیم میگیره برگرده تاکسی با سرعت کمی داره میره زن کامل برگشته سمت شیشه عقب داره صحنه رو می بینه پسر که به دختر کوچولو رسیده دست خواهرشو میکشه اینبار با هم دنبال ماشین می دوند تپش قلب گرفتم و زبونم بند اومده پاهام سست شدن و نمیتونم حرکت کنم پسر باز هم جیغ زنان داره میدوه و دست خواهرش وصفت گرفته دنبال خودش میکشه طفلی ها ترسیدن چکمه دختر تو گل گیر میکنه و یکیش در میاد دختر تقریبا لنگان داره دنبال داداشش کشیده میشه چقدر وحشت زده و سراسیمه میدوند هر دو دارن گریه میکنن و جیغ میکشن مامان تاکسی سر تقاطع تو گل گیر کرده بچه ها امیدوار تر دارن می دوند در ماشین باز میشه این بار زن به سمت بچه ها میدوه میرسه به بچه ها و هر دو رو به آغوش میکشه فقط صدای گریه میاد تاکسی از گل بیرون میاد بی تفاووت داره میره دیگه انگار به خودم میام دارم میدوم سمت زن و بچه ها تاکسی 10 متر نرفته نگه می داره راننده میاد پایین تا در عقب که بازه رو ببنده در رو که می بنده متوجه دویدن من سمت خودشون میشه وقتی نگاه منو راننده به هم گره میخوره بی اختیار می ایستم اون چند ثانیه وقفه او چند ثانیه نگاه سراغ کلی جواب رو تو چهره اش میگرفتم که چی شد؟ چه خبره؟ مرد به سمت زن و بچه ها برمیگرده که هنوز تو بقل هم وسط کوچه غرق در گل دارن گریه میکنند راهنماییشون میکنه به سمت ماشین و هر بار نگاهش به سمت من بر میگرده این بار هر 4 نفر سوار شدند و دارن میرن محو تاکسی زردم که فرعی بعدی می پیچه تو کوچه از رو زمین چکمه قرمز دخترک رو بر میدارم که با گل پوشیده شده نمیفهمم چی شده فقط منم دارم گریه میکنم . . . پ ن 1 : این روایت پر از غلط املایی کاملا واقعی بود... و من شاهد این بودم که مادری میخواست بچه هاشو تو کوچه های اطراف شهر رها کنه بره پ ن 2 : به هیچ عنوان نمی تونید منو درک کنید که چی کشیدم از دیدن این تراژدی همین طور که من نتونستم بفهمم چه دردی عظیم داشت اون زن که چاره اش رها کردن بچه هاش بود پ ن 3 : این داستان رو قبلا تو پیجم گذاشته بودم ولی این فشار اقتصادی و اجتماع مریض دلیلی شد تا دوباره منتشر کنم و پست بزارم
بیایید مراقب خودمون و آدم های اطرافمون باشیم
بعضی از زندگی ها خیلی ساده تر از اونی که فکر میکنید از هم میپاجند



