سلام من علی هستم درشهر کرج زندگی می کنم 28 سالمه این داستان که می خوام براتون بگم مال 8 سال قبله اتفاقی که شاید در باور داشتنش شک کنین خوب قضیه از اینجا شروع میشه که یک روز بادوستام قرار میزاریم بریم فروشگاه ساعت 10 شب بالاخره اون شب می رسه زود اماده میشم و کارت بابام روبرمیدارم میرم سوار ماشین دوستم میشم ومیریم طرف فروشگاه ازخونه ی ما تا فروشگاه نیم ساعت راه داریم بر خلاف بقیه وقت ها جاده خیلی خلوت بود یهو می بینم ماشین رفت تو جاده خاکی به دوستم که پشت فرمونه داد می زنم چی کار می کنی میگه ازتو خاکی بریم نزدیک تره من احمقم قبول کردم خوب از تو خاکی رفتیم دیگه پنج تا شش کیلومتری فروشگاه بودیم که ماشین خاموش کرد به دوستم بهزاد گفتم چی شد گفت ماشین بنزین تموم کرد دوستم فرهاد که پشت فرمون همین طور مات مونده بود یک هولی بهش دادم گفتم چی شده قسم می خورد که قبل از اینکه راه بیوفتیم ماشین رو پر کرده بود از بنزین خوب اگر هم راست گفته باشه به هر حال که ماشین خواموش شده بود خوب درومدیم همه جا رو چک کردیم دیدیم ماشین بنزین ریخته چند تا فحش به فرهاد دادم و سوار شدم که یهو بهزاد پرت شد به شیشه صورتش پر خون بود در اومدم ببینم چی شده دیدم بهزاد و فرهاد که دور ماشن هستن دارن ماشین رو درست میکنن نشستم تو ماشین داشتم فکر می کردم که مغزم جرقه زد همیشه تو ماشین فرهاد یکی دو لیتری بنزین بوده در اومدم بگم بنزین داریم دیدم فرهاد سر از تن جدا شده رو زمین افتاده بهزاد هم انگار اب شده بود رفته بود تو زمین داشتم از ترس غش می کردم دیگه مغزم کار نمی کرد با هر بدبختی هم که شده بود بنزین پیدا کردم و الفرار داخل راه چیز هایی دیدم که توضیح دادنشون خیلی سخته مردم بدون سر بودن اما راه می رفتم داشتم از ترس خودم رو خیس می کردم خوب با هر سختی هم که شده رسیدم خونه رفتم تو اتاقم در هم قفل کردم می خواستم بمیرم نفسم بالا نمی اومد خوابیدم رو تخت داشتم آروم می شدم که مامانم صدام کرد رفتم ببینم چیکارم داره دیدم مامان و بابام خوابن از ترس مثل بید می لرزیدم از طرفی برای اینکه بهترین دوستام رو از دست داده بودم ناراحت بودم و از طرفی هم می ترسیدم رفتم تو اتاقم در رو قفل کردم پنجره رو بستم رفتم رو تخت زیر پتو همش به فکر اتفاقاتی که برام افتاده بود بودم که در زد صدای مامانم بود که می گفت بیا کارت دارم اول نمی خواستم برم اما در یک تصمیم ناگهانی رفتم و در را باز کردم دیدم کسی پشت در نیست
پایان قسمت اول