داییم اونزمان یه شرکت plc(نرم افزار اتوماسیون صنعتی) داشت که با شریکش پروژه ورمیداشتن و کارشون گرفته بود که شریکه وسط کار همه چی رو هاپولی میکنه میره و دایی ما با یه مالیات سنگین رسمن به خاک سیاه میشینه و چد وقت بعدشم زن داییمون دیگه طاقتش میبره میذاره میره
عید که شد ما رفتیم یه مسافرت قم بعد مامانم به بابام گفت میگن این شیخ فلان و بهمانه یه سر برو پیشش واسه داداشم شاید گره زندگیش واشه
بابای ماهم دست مارو گرفته بود تو مسیر کوچه طرفو وسط یه مشت ریشی و جوجه آخوند گیر آورد (تا روزای آخر پیاده میرفته مسجد و میومده) و اومد چیزی بگه بهجت گفت بیایید منزل صحبت میکنیم
رفتیم خونش تکیه داده بود به یه پشتی سرشم انداخته بود پایین هنوز چیزی نگفته بودیم بخدا که خودش بعد چند دقیقه گفت به برادر خانمتون بگویید انشاالله اون آقارو همین روزها دستگیر میکنند و از قول من خانمشون را هم نصیحت کنید و ...(بابام پشماش ریخت)
چند وقت بعد اون یارو رو گرفتن و اوضاع زندگی داییم بعد 3 4 ماه درست شد
شاید بعضی دوستان زیادی روشنفکر مسخرمون کنن که البته از کسایی که به امام حسین میگن خرافه انتظاری نیس