سوم خرداد رسید و چشم ها به صفحه های مانیتور ها خیره شد. تا قبل از گل اول کسی چنین ابهتی برای اتلنتیکو متصور نمی شد. رئال اصلا خوب نبود. در میانه زمین چرخ دنده ها باهم مچ نبودند.نبود مهندس مشهود بود.کارلو احساس خطر کرد. تعویض قبل از دقیقه 60. درخشش فرشته ی کوچک نگاه های همه را به سمت خود جلب می کرد.تا زمانی که مدافعی با قلب مهاجم چشم ها را خیره کرد و ورزشگاه را در بهت فرو برد تراژدی غم انگیزی داشت رقم می خورد. دیگر او به تاریخ بزرگترین باشگاه دنیا پیوسته بود. سپس نوبت شاهزاده ولز بود با حرکت انفجاری خود عدد 100 را بر سر منتقدانش بکوبد.و در این میان و در جنب و جوش و ذوق و شوق و هیجان و استرس جوانکی با قامت کوتاه و سن کم که بین 19 نفر دیگر با توپ هایی که به او می رسید لذت فوتبال و نبوغ و تکنیک را به نمایش می گذاشت کمتر دیه می شد. تو جهی به دوربین ها و تشویق هایی که نمی شد نداشت. هر کاری که دوست داشت با توپ و بازیکنان حریف می کرد. او از خیلی از رئالی ها رئالی تر است.از حرف هایش رئالیسم بودن می بارد. بعد از باخت ها می گوید این بازی در شان رئال نبود. و بعد از بردها می گوید ما رئال هستیم.او روزی شاید با همان آرامش و لبخندش توپ های طلا در دستانش ببیند.