طرفداری- پایان کار برای من در روز سال تحویل 2011 از راه رسید و آغاز این روند از توالتی در هاوتورنز بود. دوست نداشتم بدین نحو به کار خود پایان دهم ولی می دانستم که این مسلما بازی آخر من است. پس از هجده سال حضور در منچستریونایتد و انجام 602 بازی برای تیم اصلی، اینک برای آخرین بار در تیم بازی می کردم. نمی توانستم برای به پایان رسیدن این داستان منتظر بمانم.

در رختکن، سرمربی در حال توضیح دادن دستور العمل ها برای بهتر شدن عملکردمان نسبت به نیمه اولی وخیم مقابل وست بروم بود. اما تنها چیزی که می خواستم، رفتن به خانه و ناپدید شدن بود. در پناهگاه خود در توالت، به همه چیز فکر کردم. عملکرد بسیار ضعیف من در نیمه نخست هم باعث نشده بود تا طرفداران از فریاد زدن نام من دست بردارند: «گری نویل یک قرمز است، قرمز است...» برای اولین بار در زندگی خود، از شنیدن این شعارها شرمنده می شدم.

«این شعار را سر ندهید؛ شاید در گذشته لایق آن بودم ولی الان نیستم.»

در حالی که بازی در حال برگزاری بود، من در حال کلنجار رفتن با خودم بودم.

«اینجا چه کار می کنم؟ چقدر دیگر مانده است تا این ها تمام شوند؟»

ذهنم با سرعت هزاران مایل در ساعت حرکت می کرد و مملو از شک و ضعف بود. اصلا شبیه به خودم نبودم. در حالت طبیعی، سرشار از انگیزه، تعهد و تمرکز بودم. معمولا این من بودم که به دیگران دستور العمل می دادم و آن ها را به تمرکز کردن دعوت می کردم. در تمامی بازی های عمرم به این نحو آماده می شدم که هر چه قدر حریف میل زیادی برای کسب امتیازات داشته باشد، من بیش از او چنین میلی دارم. اما حالا تمام چیزی که در ذهن داشتم این بود: «لطفا بدون انجام یک اشتباه مهلک، مرا از اینجا بیرون بیاورید.»

از همان موقع که پس از تمرین روز پنجشنبه مربی مرا کنار کشید تا بگوید بازی خواهم کرد، می دانستم حال و روز خوبی ندارم. گفت که به تجربه من نیاز دارد. کمی در عقب زمین مشکل داشتیم و چند روز قبل تر، گل دیرهنگام بدی مقابل بیرمنگام سیتی دریافت کرده بودیم. اما قرار بود که من پس از بیش از دو ماه، برای اولین بار در ترکیب اصلی قرار بگیرم. از زمان سفر به استوک سیتی در اکتبر گذشته که عملکرد افتخار آمیزی نداشتم، دیگر برای تیم بازی نکرده بودم. ما در آن بازی برنده شدیم ولی من به خاطر تکلی خشن که چند دقیقه دیر زده شد، از زمین بازی اخراج شدم.

طی چهار ماه تنها چهار بازی انجام دادم و در این مدت هرگز حس آمادگی کامل به من دست نداد. از زمان مصدومیت از ناحیه مچ پا در سال 2007، همواره درگیری سختی با مصدومیت داشتم. در بهار 2010 قصد کنار کشیدن داشتم ولی برایم جای تعجب داشت که رییس گفت تا یک سال دیگر بمانم. مصدومیت های خودم را داشتم ولی نمی توانستم به دعوت او دست رد بزنم. چه کسی دوست دارد از شغل رویاهای خود کنار برود؟

با خوشحالی برای یک سال دیگر قرارداد امضا کردم ولی در نخستین روز بازگشت به تمرینات پیش فصل، از ناحیه ساق پا دچار کشیدگی شدم. سپس کشیدگی از ناحیه کشاله ران و سپس مصدومیتی دوباره از مچ پا در استوک. در مخمصه گیر افتاده بودم: برای بازیابی فرم خود به بازی کردن نیاز داشتم ولی با توجه به این که رافائل کم کم به عنوان جانشین بلند مدت من ظهور می کرد، می دانستم که نمی توانم انتظار بازی های زیادی از مربی داشته باشم.

توجه وسواس گونه ای که به جزییات داشتم (وزن پاها، دویدن و حرکات کششی) به من نشان داد که آماده نیستم. شاید دیگران بتوانند با این شرایط کنار بیایند ولی حتی در بهترین دوران حرفه ای خود اگر در شرایط مناسبی به سر نمی بردم، کارایی من نصف می شد.

پس از این که به دنبال صحبت با سرمربی، اسکولزی را در سالن غذاخوری دیدم، ترس های خود را با او در میان گذاشتم: «اوضاع آشفته <به انگلیسی messy>خواهد بود». خندید و گفت: «منظورت مسی که نیست؟» همان اسکولزی همیشگی که آماده شوخی کردن بود.

وست برومویچ- منچستریونایتد

حالا در بین دو نیمه بازی با وست بروم، به در توالت خیره شده بودم و بدترین ترس هایم در حال به حقیقت پیوستن بودند. ژروم توماس در نظر من همانند رونالدو به نظر می رسید. اگر داور پشت پایی را که درون محوطه جریمه به گراهام دورانس زدم، اوضاع بدتر هم می شد. لایق دریافت کارت قرمز بودم؛ اگر عدالت اجرا می شد، زندگی حرفه ای من در آنجا به پایان می رسید و من تنها و شرمنده راهی رختکن می شدم. از آن صحنه جان سالم به در بردم ولی نتوانستم از خشم و غضب مربی در بین دو نیمه اجتناب کنم. بابت جایگیری اشتباه، به طوری که برایم قابل پیش بینی بود مورد انتقاد قرار گرفتم و البته که مستحق چنین چیزی هم بودم.

احتمالا به خاطر حس کردن دردسرهای من، ریو خودش را سپر بلای من کرد و مسئولیت یکی از موقعیت های وست بروم را گردن گرفت. خوب شد که دستش را بالا برد چون من حال و حوصله جر و بحث با سرمربی را نداشتم. تمام چیزی که می خواستم، تمام شدن نیمه دوم و بازگشت به خانه بود.

از توالت خارج شدم و به طرز عجیبی از بیست و پنج دقیقه ابتدایی نیمه دوم لذت بردم. حس مجددی از آرامش به من دست داده بود؛ شاید به این خاطر که می دانستم همه چیز به زودی تمام می شود. ذهنم بر روی بازی متمرکز شده بود ولی پاهایم طلب استراحت می کردند.

در یک صحنه به جلو نفوذ کردم و برای بازگشت به پست خود، انگار باید کل روز را طی می کردم. امکان نداشت بتوانم تا سوت پایان در زمین دوام بیاورم و هنگامی که توپ در نزدیکی های نیمکت به اوت رفت، دیدم که مایک فیلان برای گفتن چیزی نزدیک می شود. «کم آوردی، این طور نیست؟» جواب دادم: «بله» حالا تنها چند ثانیه تا پایان فاصله داشتم. دیدم که رافائل در حال گرم کردن است و اندکی بعد تابلوی تعویض با شماره دو بزرگی بالا آمد. برای آخرین بار از زمین بازی خارج شدم و می دانستم این پایان کار است.

حالا گری نویل، مدافع سابق منچستریونایتد، بودم. نمی دانم آیا فرد دیگری بر روی نیمکت خبر داشت که این پایان کار من است یا نه. حتی اگر می دانستند، چنین چیزی را بر زبان نیاوردند. خبری از قوت قلب و یا خسته نباشید گفتن نبود و البته من هم انتظار چنین چیزی را نداشتم. هنوز باید در بازی برنده می شدیم و به همین خاطر کاپشن خود را گرفتم، کلاهش را برای سکوتی لحظه ای روی سر گذاشتم و نشستم تا ببینم آیا می توانیم یک تساوی پر جنب و جوش را به یک برد تبدیل کنیم یا نه.

واقعا بد بازی می کردیم اما می دانستم که برنده خواهیم شد. حاضر بودم بر سر زندگی خود روی برد تیم شرط ببندم. این تیم از روحیه لازم _روحیه منچستریونایتد_ برخوردار است و من اولین بار به عنوان کارآموزی نوجوان، این روحیه را کسب کردم. مسئله بر سر نیاز به کسب پیروزی، عطش برای دستیابی به آن و توانایی پیدا کردن راهی برای برنده شدن است.

این پایه و اساس باشگاهی است که رییس آن را پایه گذاری کرده است: اگر می توانی فوتبال نابی بازی کن و اگر نه، عقب بنشین و با قوت دل و اراده برنده شو. این دقیقا همان چیزی است که بچه ها در وست بروم انجام دادند و چیچاریتو از روی یک ضربه کرنر گل پیروزی بخش را به ثمر رساند. عملکرد فاجعه باری داشتیم اما راهی برای برنده شدن پیدا کردیم.

«تنها منچستریونایتد می تواند اینقدر بد بازی کند و برنده شود» روز بعد که برای بیان تصمیم خود مبنی بر خداحافظی به دفتر رییس رفتم، این را به او گفتم. این آتش خاموشی ناپذیر، قوی ترین مهارت یونایتد است اما همان گونه که برای رییس توضیح دادم، همچنین باید دانست که چه وقت زمان کنار کشیدن فرا رسیده است. می دانستم وقت رفتن فرا رسیده است. شب قبل را با فکر کردن به این موضوع، به بی خوابی گذرانده بودم. با بی تابی خود در نصفه شب اِما را بیدار کردم.

   - چرا از من می پرسی؟ تو که در هر صورت کاری که دلت می خواهد را انجام می دهی.

روی تخت دراز کشیده بودم و مدام به این مسئله فکر می کردم و از خودم می پرسیدم که آیا چنین تصمیمی درست است؟ اگر در اردویی تمرینی کنار بکشم چطور؟ اگر آمادگی خود را به دست بیاورم چه؟ چه می شود اگر مربی ناگهان به حضور من نیاز پیدا کند؟ هنگامی که ساعت 7:30 صبح روز یکشنبه راهی دیدار با مربی و اطلاع دادن تصمیم خود به او شدم، هنوز با ذهن خود کلنجار می رفتم. یک ساعتی در خودروی خود در پارکینگ نشستم و نفهمیدم که رییس همچون همیشه به عنوان نفر اول وارد دفتر خود شده است.

تصمیم آسانی نبود ولی از اعماق وجودم می دانستم که صد در صدر درست است. رییس تلاش کرد تا نظرم را عوض کند: «همان نویل همیشگی که زیاده روی می کند و احساسی می شود». به من گفت راهی تعطیلات شو و من هم به همراه خانواده خود به دوبی سفر کردم. باید تنها هفته تاریخ بوده باشد که هر روز در آنجا باران می بارید.

زمان زیادی برای نشستن و سبک و سنگین کردن تصمیماتم داشتم اما می دانستم که کار من تمام شده است. نمی خواستم سربار تیمم باشم. حس می کردم اگر به بازی کردن ادامه دهم، امتیازاتی را و شاید حتی جام قهرمانی را از تیم سلب کنم. خیلی کم به این فکر کردم که شاید بتوانم ده بازی دیگر بازی کنم. در آن صورت کارم را با مدال قهرمانی دیگری به پایان می رساندم و چه مدال شیرینی هم می شد چون با عبور ما از رکورد هجده قهرمانی لیورپول به دست می آمد. اما این فکری گذرا بود. فرصت من به سر رسیده بود. یونایتد می توانست بدون من قهرمان لیگ برتر شود. خیلی راحت آماده پذیرش این واقعیت و شمارش افتخارات خودم بودم.

از آن دست افرادی هستم که بعد از این که تصمیم می گیرند، دوست دارند همه چیز خیلی زود به سر انجام برسد. از وقت گذاشتن روی یک مسئله به مدت چند هفته، بیزارم. بنابراین با وجود این که در مورد ماندن تا پایان فصل حرف زده بودیم، من قصد کنار کشیدن داشتم. نمی خواستم دروغ بگویم. بنابراین در روز دوم ماه فوریه، باشگاه اعلام کرد که من از دنیای فوتبال خداحافظی کرده ام.

می شنویم که برخی از ورزشکاران، در مواجهه با پایان دوران بازی شان به مشکل بر می خورند. ورزش تمامی دارایی آن هاست و نمی توانند بدون آن زندگی کنند. اما من لحظه مضطربی را پشت سر نگذاشتم. فکر این که دیگر هرگز برای یونایتد بازی نخواهم کرد، همچون پتکی بر روی سرم بود اما مصدومیت هایی که داشتم، زمان زیادی برای فکر کردن به این مسئله در اختیار من قرار داده بود. به علاوه دانستن این که کارهای زیادی هستند که می توانم به انجام دادن آن ها مشغول شوم، کار را آسان تر هم کرد. می دانستم خانه نشین و افسرده نخواهم شد.

گری نویل- منچستریونایتد- شیاطین سرخ

پس بعد از خداحافظی چه می کنم؟ به این زودی ها وارد عرصه مربیگری نمی شوم. به دلایل زیادی نیاز دارم تا بگویم که آینده نزدیک من صرف این کار می شود. مدرک A مربیگری یوفا را گرفته ام و تجاربی از مربیگری در تیم های پایه یونایتد دارم اما با مسئله دشواری مواجه هستم که همه ما پس از بازی کردن در سطحی بالا برای سالیان سال، با آن رو به رو می شویم: آیا می توانم انگیزه مورد نیاز برای کار کردن اعتیادگونه که لازمه مربیگری است را به دست بیاورم؟

اول از همه به وقفه ای نیاز دارم. من نزدیک به یک چهارم سده، سوار بر یک کشتی با برنامه ای تکراری بوده ام و به مرخصی نیاز دارم. در این مدت تحت کنترل بودم. به من می گفتند کجا باش، چه کار کن، چه وقت کار خودت را انجام بده. می دانستم قرار است چه چیزی بخورم، کجا تمرین کنم، چه مقدار قرار است بدوم. به یک تنفس نیاز دارم.

چیزی که می گویم کاملا یک حدس است ولی به نظرم کمک مربی شدن در یونایتد، یک شغل رویایی خواهد بود. در این صورت می توانم وقت خود را در زمین تمرین بگذرانم، بدون این که سایر دغدغه های مربیگری را داشته باشم و در عین حال روند کار را بیاموزم. اما گفتن این حرف آسان است. چگونه می توان اثبات کرد که ارزش چنین سِمتی را دارم؟

در مربیگری نمی توان مدیریت لحظه ای را پیش گرفت. اگر واقعا قصد مربیگری داشته باشید، باید اصول آن را یاد بگیرید. موفق ترین مربیان دنیا همین کار را انجام داده اند: مورینیو، ونگر، فرگوسن، ردنپ. آن ها راه را برای خودشان باز کردند. این شغل پر زحمتی است که اشتباهات و اخراج شدن در آن وجود دارند. برای خوب بودن باید تمام توان خود را به کار بگیرید. هم تیمی های قدیمی همچون کینو، بروسی و اینسی را می بینم که با بالا و پایین پریدن کنار خط چه آسیب روحی به خود وارد کرده اند و انگار در آستانه یک حمله قلبی قرار دارند. نمی دانم آیا حال و حوصله این را خواهم داشت تا دوباره با این همه هیجان و تنش سر و کله بزنم یا نه.

چیز دیگری که شما را ناامید می کند این است که در این کشور خیلی سریع و بی رحمانه قیدتان را می زنند. پس از فعالیت در تیم ملی انگلیس، شهرت استیو مک لارن آنقدری آسیب دید که مجبور شد راهی خارج از کشور شود. گلن هادل هنوز حرفی برای گفتن دارد ولی در این کشور به ویژه اگر در سطح ملی ناکام بمانید، شهرتی منفی به همراه تان خواهد بود. مردم رابو و کینو را ظرف پنج دقیقه قضاوت می کنند.

ما در صورت کسب یکسری نتایج ضعیف، مربیان را کنار می گذاریم. ما این مسئله را شخصی می کنیم. به اسپانیا و عوض شدن مربیان در آن کشور نگاه می کنم. رئال مادرید فردی را اخراج می کند و سپس پنج سال بعد دوباره او را روی کار می آورد. در انگلیس یا فرد موفقی هستید و یا ناکام؛ هیچ حد وسطی در کار نیست. در تیم ملی انگلیس هم همین ذهنیت حاکم است؛ همیشه در مرز بیچارگی هستید.

حتی برخی از مربیان خیلی خوب هم فصول بدی دارند. به کارلو آنچلوتی نگاه کنید که با وجود کسب عناوین در چلسی، اخراج شد. باشگاه ها به ندرت شکیبایی به خرج می دهند و این موضوع یک شغل دشوار را، بیش از پیش دلهره آور و مشکل می سازد. آیا این واقعا همان چیزی است که من نیازمند آن هستم؟

به نظرم ما در استفاده از دانش و تجارب بازیکنان سابق این کشور عاجز هستیم. اعضای اتحادیه بازیکنان حرفه ای، جمعی از برجسته ترین افراد انگلستان هستند. شهرت، میزان مشخصی از قدرت را به همراه دارد ولی ما به خوبی از این مسئله بهره نمی بریم. بازیکنان باید در تصمیمات بزرگی که به وسیله لیگ برتر و اتحادیه فوتبال گرفته می شود، حرفی برای گفتن داشته باشند. مشکلات بزرگی وجود دارند که باید مرتفع شوند (منظورم مسابقات زیاد، تعطیلات زمستانی و دوره های بهتر مربیگری است) پس چرا مشورت و همفکری نداشته باشیم؟ ما به افسوس خوردن جهت این که پلاتینی یا بکن باوئر نداریم، ادامه می دهیم. خب، بیایید تا بازیکنان را به مسئولیت پذیری تشویق کنیم.

در هر صورت اینجا زمینی شخصی برای رهبری نیست. دوست ندارم هر وقت گوردون تیلور از اتحادیه بازیکنان حرفه ای کنار رفت، جای او را بگیرم. پس از کار بزرگی که انجام داده، پیدا کردن جانشینی برای او دشوار خواهد بود. افراد زیاد دیگری هستند که می توانند برای سالیان آینده مرا استخدام کنند. قراردادی با اسکای امضا کرده ام و به نظرم بعد از بیست سال فعالیت در سطح حرفه ای، چیزی برای عرضه کردن در تلویزیون دارم. البته که یونایتد در خون من جریان دارد ولی تلاش من بر این است تا جایی که می توانم رو راست، صادق و بی طرف باشم.

منچستریونایتد- شیاطین سرخ

تیمی که در بازی بزرگداشت نویل مقابل یوونتوس به میدان رفت

در یکسری پروژه های تجاری هم مشارکت دارم که قابل توجه ترین آن ها در امور املاک و یک شرکت بیمه است. به علاوه در تلاش هستم تا با استفاده از عواید بازی بزرگداشت خود، جایگاهی برای طرفداران یونایتد بسازم. طرفداران یونایتد هرگز جایی برای دور هم نشستن در اطراف اولدترافورد نداشته اند و من امیدوارم این مکان، به مرکزی اصلی پیش از بازی های تیم تبدیل شود. مشتاق این هستم تا خودم هم به آنجا بروم. حالا یکی از سفیران باشگاه هستم ولی بالاتر از هرچیزی، یک طرفدار به شمار می روم. همیشه گفتم که پس از خداحافظی کردن، دوست دارم همراه دوستانم بر روی سکوها بنشینم و حین صرف یک نوشیدنی، تیمم را تشویق کنم.

به همین خاطر در ماه مارس و در استمفوردبریج بر روی سکوها رفتم. سه بلیت برای خودم و دوستانم تهیه کردم ما در بین طرفداران حریف نشستیم؛ دقیقا همان کاری که سال ها دوست داشتم انجام بدهم. شب بسیار خوبی داشتم ولی به من توصیه شد که انجام دوباره این کار در آینده، شاید امن ترین اقدام نباشد. ناراحت کننده است که کار به اینجا رسیده ولی با رشد شهرت و پول در فوتبال، خصومت نیز به همان اندازه افزایش یافته است. امروزه پاداش های بزرگی برای بازیکنان در نظر گرفته می شود ولی اهانت، دردسر و خشونت بیشتری هم در کار است. توجهات وحشتناکی وجود دارد و من هم در این میان در امان نیستم.

وقتی به پایان دوران حرفه ای خود نزدیک می شوید، رایج ترین سوالی که از شما پرسیده می شود این است که دوست دارید چگونه از شما یاد شود. پاسخ دادن به این سوال برای من واقعا آسان است: دوست دارم از من به عنوان کسی یاد کنند که تمام توانش را برای یونایتد گذاشت. این همان چیزی است که وقتی کارم را در کودکی آغاز کردم، پدرم به من گفت: با این دید که ای کاش تلاش بیشتری به خرج می دادی، به گذشته نگاه نکن.

من توانمندترین بازیکن تیم نبودم. همیشه شوخی می کردم که روی سنگ قبر من می نویسند شش از ده؛ چون من عضو کوچکی در تیمی مملو از ستارگانی همچون کانتونا، رابسون، بکام، رونالدو، اسکولز و گیگز بودم. هیچگاه بد نبودم ولی هرگز عالی هم نبودم. با این حال مشکلی وجود ندارد. تمام آنچه اهمیت دارد این است که نهایت توان خود را به کار گرفته باشید. هرگز یک الگوی شاخص نبودم ولی نمونه بدی برای فردی نیستم که می خواهد بداند آیا از توانایی لازم برای رسیدن به بالاترین سطح برخوردار است. من اثبات این مثل هستم که خواستن، توانستن است.

به نظرم این بالاترین خصلتی است که اعضای کلاس 92 داشتند. می بینید گیگزی چگونه هنوز با قدرت به کارش ادامه می دهد؛ بکس هنوز در آمریکا بازی می کند؛ فیل به تازگی قرارداد جدیدی با اورتون امضا کرده است و اسکولزی هم مدام می گوید تا جایی که ممکن است، بازی می کند. همه ما تلاش کردیم تا آخرین ذره زندگی حرفه ای مان را ادامه دهیم. این بهترین کاری است که هر فوتبالیست با هر سطح از استعداد می تواند انجام دهد.

نمی توانستم کار بیشتری انجام دهم ولی حالا وقت من سر رسیده است. برای جشن گرفتن نوزدهمین قهرمانی تاریخی مان، با بچه ها بیرون رفتم. از این که بالاخره از لیورپول جلو زدیم، لذت بسیاری بردم. این یک دستاورد خارق العاده است. برای تمام باشگاه و بازیکنان که آواز می خواندند و نوشیدنی می نوشیدند، بسیار خوشحال بودم. اما راستش را بخواهید، وقتی جشن به شب رسید، خودم را از آن جدا کردم.

من دوران خودم را داشتم. از قبل خداحافظی کرده بودم و زندگی جدیدم را شروع می کردم. باشگاه هم به راه خود ادامه داد و بدون من قهرمان جام ها شد. عجب دوران شگفت انگیزی داشتم اما همین طور که بازیکنان قهرمانی در لیگ برتر را جشن می گرفتند، در تاریکی شب ناپدید شدم. نباید از یاد می رفتم ولی روال کار همین است.

برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید