خستم ازین همه تلخی اسید مغزم نمیتونه هزمش کنه
ازینکه عشق وجود نداره
ازینکه عدالت وجود نداره
ازینکه خوشبختی وجود نداره
ازینکه خدا وجود نداره آخرت وجود نداره
ازین که تو یه کشور مزخرف به دنیا اومدیم که تو بدترین زمانیم و سرنوشتمونم بخاطر جهالتمون دست خودمون نیس
ازینکه نه میشه پولدار شد نه به رفیق اعتماد کرد نه عاشق دختر شد نه جوونی کرد نه هیچ ... خورد
الآن دارین میگین داره .ص میگه ولی همه اینا با همه تلخیش حقیقته و هیییییییچکاریش نمیشه کرد
الان ۲۲ سالمه چنجا رفتم کار با حقوق خیلی کم نشد حتی همون کارام ادامه بدم نه میشه ازدواج کرد نه هیچی خجالتیم باشی که صدبرابر بدبخت تر تا آخر عمرم همینه هیچی عوض نمیشه هیچی بهتر نمیشه زندگی سگی و مرگ مثل خیلیای دیگ
هیچ راه فراری نیس حتی ازین کشورم نمیشع در رفت دورمون دیوار کشیدن