فروردین 94 بود که به دعوت یکی از رفقا تصمیم گرفتیم نوروز رو تو یه روستا تو حاشیه کوه بگذرونیم،اون دوست میزبانمون برای تدارک دیدن زودتر از ما راه افتاده بود ما تقریبا بعد دو روز حرکت کردیم و وقتی رسیدیم عین لاشه افتاده بود تو پتو چهرشم عین چی زرد شده بود جویای احوالش شدیم و قضیه رو بدین ترتیب شرح داد(ادامش به زبون خودش) ساعتای ۹ شب تو مسیر روستا(مسیرش خیلی باریکه و یه سمتش کوه و یه سمتش پرتگاه)یه خانومی رو میبینه از اونجایی که اکثر روستایی هارو میشناسه تصمیم میگیره بره و سوارش کنه کمی که بهش نزدیک میشه متوجه میشه که پاهای غیرعادی و سم مانندی داره و سریعا حرکت میکنه و میره به اولین خونه ای که میرسه توقف میکنه و عین دیونه ها وارد خونه میشه و شش نفر رو تو خونه میبینه بدون هیچ مقدمه ای داستان رو تعریف میکنه و میگه که خانومه پاهاش عجیب بوده و اون شش نفرم باهم پاهاشونو بلند میکنن و میگن اینجوری بوده؟؟؟ خلاصه اینم خایه میکنه و از هوش میره تا فرداش یکی از اهالی جمع میکنه