به طور کلی، دوران های مختلفِ زندگی واسم تفاوت چندانی ندارند. فقط کودکی به خاطر اون حسِ خوبش که با چیزایی ساده ای دلخوش بودم، قابل تحمل بود!چرا که در بیخبری و نَفَهمی( از نوعِ خوبش) گذشت... بگذریم...
_____________
نمیدونم چقد سلیقه هاتون، به من نزدیکه ولی احتمالا باید تو بیشتر مواردش باهم اشتراک داشته باشیم...
_____________
*به رنگ خدا و بچه های آسمان: از معدود فیلمایی هستن که از دیدنشون _حتی حالا_ سیر نمیشم... به زیباترین شکل ممکن پاکی و معصومیت "کودکی"، به تصویر کشیده شد...
*کارتنهای دخترونه مثل سیندرلا و ملکه برفی!
"سیندرلا"، سه موردش و اون وقتا خیلی دوس داشتم ؛پیانو، اون پنجرههای بزرگ و پردههایی که زیادی بلند بودند و البته خودِ سیندرلا!
ملکه برفی: اون پروازی که تو یه روز برفی بچه ها به سمت آسمون داشتند تو ذهنم حک شد!
*بچه های کوه آلپ و اون داستاناشون...
*بابالنگ دراز و جودی ...
* "زی زی گولو" رو خیلی دوس داشتم(عروسکشو داشتم :) )
*کارتن مسابقه ای "کراش"؛ اوج هیجان
*"مگامن" و هم دوس داشتم ^_^
*قطره باران که چیز چندانی ازش یادم نیست و هَراَزگاهی یه چیزایی ازش تو ذهنم رد میشه!چون زیاد نگاش میکردم!
*ردپای آبی:| (این یکی البته که زیبا نکرد،بلکه حرصی کرد دورانِ کودکی من رو) تو روحش با اون شلوارش!
*سفرهای علمی: باحال بود ...
*ماشینها، عاشقشون بودم...(یادمه یه سال عکسشون، رو دفترام بود:) )
*اون خرسه که دستش گیر میکرد تو ظرف عسل :|
*بامبی: اوج خوف و ماجراجویی بود واسم؛ احساس میکردم منم باهاش تو اون جنگل گم شدم ...
و خیلی های دیگه که یادم نمیاد(وقتی یادم نمیاد چطور؟:| ) "ولی یکیشو یادمه که یه سریال خارجی بود : بچه هایی بودن که تو یه مدرسه بودند کارای عجیب_غریبِ جادویی میکردن"! هر چی گشتم اسم سریال رو پیدا نکردم...
* با تشکر از دوستانی که یادآوری کردن ؛ باخانمان، حنا، هایدی، دکتر ارنست، ویکی، سگ و گربه دوست داشتنی، جدال سوبا و کاگرو، میتی کومان و اون دیالوگش، جیمبوو جیمبوو، اون دایناسور و پسربچه(زیاد یادم نیست این یکی و...)،گالیور، آلیس و ...
و آنه و رویاهاش...
و این متن زیبای تیتراژش که با صدای بینظیر "نصرالله مدقالچی" پخش میشد، " تَهِ لذّت من از کودکی بود" ...
آنه ! تكرار غريبانهی روزهايت چگونه گذشت ؟
وقتی روشنی چشمهايت،
در پشت پرده های مه آلودِ اندوه پنهان بود !
با من بگو از لحظه لحظه هایِ مبهمِ كودكيت ...
از تنهايیِ معصومانه دستهايت ...
آيا می دانی كه در هجوم دردها و غم هايت،
و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت،
حقيقت زلالی درياچه نقره ای نهفته بود؟ !
آنه !
اكنون آمده ام تا دستهايت را
به پنجه طلايی خورشيد دوستی بسپاری،
در آبي بيكران مهربانی ها به پرواز درآيی،
و اينک "آنه"، شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار تو...