
خاطره بازی؛ کارتُن ها و فیلمهایی که کودکی را، برایمان زیبا کردند!
۴۸۹ بازدیدسهشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷ - ۰۵:۳۳
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
به طور کلی، دوران های مختلفِ زندگی واسم تفاوت چندانی ندارند. فقط کودکی به خاطر اون حسِ خوبش که با چیزایی ساده ای دلخوش بودم، قابل تحمل بود!چرا که در بیخبری و نَفَهمی( از نوعِ خوبش) گذشت... بگذریم...
_____________
نمیدونم چقد سلیقه هاتون، به من نزدیکه ولی احتمالا باید تو بیشتر مواردش باهم اشتراک داشته باشیم...
_____________
*به رنگ خدا و بچه های آسمان: از معدود فیلمایی هستن که از دیدنشون _حتی حالا_ سیر نمیشم... به زیباترین شکل ممکن پاکی و معصومیت "کودکی"، به تصویر کشیده شد...
*کارتنهای دخترونه مثل سیندرلا و ملکه برفی!
"سیندرلا"، سه موردش و اون وقتا خیلی دوس داشتم ؛پیانو، اون پنجرههای بزرگ و پردههایی که زیادی بلند بودند و البته خودِ سیندرلا!
ملکه برفی: اون پروازی که تو یه روز برفی بچه ها به سمت آسمون داشتند تو ذهنم حک شد!
*بچه های کوه آلپ و اون داستاناشون...
*بابالنگ دراز و جودی ...
* "زی زی گولو" رو خیلی دوس داشتم(عروسکشو داشتم :) )
*کارتن مسابقه ای "کراش"؛ اوج هیجان
*"مگامن" و هم دوس داشتم ^_^
*قطره باران که چیز چندانی ازش یادم نیست و هَراَزگاهی یه چیزایی ازش تو ذهنم رد میشه!چون زیاد نگاش میکردم!
*ردپای آبی:| (این یکی البته که زیبا نکرد،بلکه حرصی کرد دورانِ کودکی من رو) تو روحش با اون شلوارش!
*سفرهای علمی: باحال بود ...
*ماشینها، عاشقشون بودم...(یادمه یه سال عکسشون، رو دفترام بود:) )
*اون خرسه که دستش گیر میکرد تو ظرف عسل :|
*بامبی: اوج خوف و ماجراجویی بود واسم؛ احساس میکردم منم باهاش تو اون جنگل گم شدم ...
و خیلی های دیگه که یادم نمیاد(وقتی یادم نمیاد چطور؟:| ) "ولی یکیشو یادمه که یه سریال خارجی بود : بچه هایی بودن که تو یه مدرسه بودند کارای عجیب_غریبِ جادویی میکردن"! هر چی گشتم اسم سریال رو پیدا نکردم...
* با تشکر از دوستانی که یادآوری کردن ؛ باخانمان، حنا، هایدی، دکتر ارنست، ویکی، سگ و گربه دوست داشتنی، جدال سوبا و کاگرو، میتی کومان و اون دیالوگش، جیمبوو جیمبوو، اون دایناسور و پسربچه(زیاد یادم نیست این یکی و...)،گالیور، آلیس و ...
و آنه و رویاهاش...
و این متن زیبای تیتراژش که با صدای بینظیر "نصرالله مدقالچی" پخش میشد، " تَهِ لذّت من از کودکی بود" ...
آنه ! تكرار غريبانهی روزهايت چگونه گذشت ؟
وقتی روشنی چشمهايت،
در پشت پرده های مه آلودِ اندوه پنهان بود !
با من بگو از لحظه لحظه هایِ مبهمِ كودكيت ...
از تنهايیِ معصومانه دستهايت ...
آيا می دانی كه در هجوم دردها و غم هايت،
و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت،
حقيقت زلالی درياچه نقره ای نهفته بود؟ !
آنه !
اكنون آمده ام تا دستهايت را
به پنجه طلايی خورشيد دوستی بسپاری،
در آبي بيكران مهربانی ها به پرواز درآيی،
و اينک "آنه"، شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار تو...
دیدگاهها