با زیدمون بعد عمری رفتیم بیرون برای شیرینی قبولی دانشگاه رفتیم تو یه پیتزا فروشی قیمتا رو دیدم اشکم درومد نمیشدم کاری کرد دیگه اومدم سفارش بدم زیدم گفت بیا بریم اینجا خیلی گرونه با هم رفتیم فلافلی یعنی قسم میخورم بهترین شام عمرم بود اخه دختر اینقدر گل اینقدر فهمیده بجان خودم اگه پول داشتم همین فردا میرفتم خواستگاریش ودر اخر لعنت بر این مسیولین که بهترین قسمت زندگیمون رو اینجور خراب کردن