بیا که می‌کنمت ای نگار حور جمال / نثار جان، نبود لایق تو گر زر و مال هزار بار فزون کرده‌ام تو را شب و روز / دعا به دولت و عمر و ثنا به جاه و جلال شبی بیا که من بر درت نهم تا صبح / سرِ ارادت و تسلیم و عجز و بنده مثال تو خواب بودی و تا دسته من فرو کردم / به چشم دشمنت این خنجر چو آب زلال منم همیشه که تر میکنم درت شب و روز / زِ آب دیده که از خون شده‌ست مالا مال زِ روی مهر و محبت بیا بخور ای دوست / غم مرا که مرا ساخت درد و غم پامال چه میشود که بگیری بمالی از سر مهر / مرا تو دست و به سر، دستم ای خجسته مثال تو نیز چون پدرت کرده‌ای به دادن خوی / که بود منبع احسان و معدن افضال همه قبیله تو بودند یکسره پشت / برای عالی و دانی به گاه تنگی حال تو خوش‌ بخواب که من‌کرده‌ام برای ‌تو راست /قد شجاعت و مردانگی چو رستم زال شبی نمیشوی آسوده تا تو را نکنند / خبر زِ راحتی ایتام و سیری اطفال خوش آن ادیب که او میکند برادر تو / ادب که‌چون‌تو شود، در سخا و فضل ‌وکمال ترا که خرمی‌ دل به دادن است، بده / که نیست مردم بخشنده را زیان و زوال روا بود اگر امروز من تو ر ا بکنم / ثنا که نیست در جهان نظیر و همال بده به مستحق و خوش بخواب تا بکند / خدا تلافی آنرا به ذره المثقال ? گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری (احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند. شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت. شاعرسرود: سال ها بود که تو را می کردم همه شب تا به سحرگاه دعا یاد داری که به من می دادی درس آزادگی و مهر و وفا همه کردند چرا ما نکنیم وصف روی گل زیبای تورا تا ته دسته فرو خواهم کرد خنجر خود به گلوگاه نگاه تو اگر خم نشوی تو نرود قد رعنای تو از این درگاه مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش به فقیران بز و میش و به یتیمان زر و مال یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم صد دعا از دل مجروح پریشان احوال وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست کاکل مشک فشان با وزش باد شمال عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال