آهسته تر او را ببوس، این یارِ من بوده این دلبرِ آزرده دل، دلدارِ من بوده او را نگیر این قدر بینِ بازوانت تنگ آغوشِ او دلتنگیِ هربارِ من بوده دست از انارِ نوبرش بَردار، دل خونم پرچینِ باغش دسترنجِ خارِ من بوده آرامتر بیرحم! پلکش را به هم بگذار این چشمها در حسرتِ دیدارِ من بوده خسته است میخاهد بخوابد، راحتش بگذار با گریه هر شب تا سحر بیدارِ من بوده غرقِ نگاهِ شرمگینش میشوی تا کی؟ این خوش خرام، آهویِ کج رفتارِ من بوده این ساقه ی تُردِ خوشه ی زرینِ طلا گیسو رقصِ نسیمِ صبحِ گندمزارِ من بوده مغرور است، چون او را بغل کرده قابی که عمری سینه یِ دیوارِ من بوده بر خود نناز که آوردی بدست او را اینها همه از بختِ نکبت بارِ من بوده یک روز با این شعر می بندم به رگبارت تا او بفهمد این “تلافی” کارِ من بوده