مهتاب شبی چو روز روشن تنها من و تو میان گلشن من با تو نشسته گوش در گوش با من تو کشیده نوش در نوش در بر کشمت چو رود در چنگ پنهان کنمت چو لعل در سنگ گردم ز خمار نرگست مست مستانه کشم به سنبلت دست برهم شکنم شکنج گیسوت تاگوش کشم کمان ابروت با نار برت نشست گیرم سیب زنخت به دست گیرم گه نار ترا چو سیب سایم گه سیب ترا چو نار خایم گه زلف برافکنم به دوشت گه حلقه برون کنم ز گوشت گاه از قصبت صحیفه شویم گه با رطبت بدیهه گویم گه گرد گلت بنفشه کارم گاهی ز بنفشه گل برآرم گه در بر خود کنم نشستت که نامه غم دهم به دستت یار اکنون شو که عمر یار است کار است به وقت و وقت کار است چشمه منما چو آفتابم مفریب ز دور چون سرابم از تشنگی جمالت ای جان جوجو شده‌ام چو خالت ای جان یک جو ندهی دلم در این کار خوناب دلم دهی به خروار غم خوردن بی تو می‌توانم می خوردن با تو نیز دانم در بزم تو می‌خجسته فالست یعنی به بهشت می حلالست ***** ****** ****** در این شعر منظور از سنبل ، سیب، نار و رطب و گل چیست؟