نویسنده: پویا رفیعی گوینده: مورفین ۱۳ (رامسیس) _بکش بابا هیچیت نمی شه +اگه به فاک بریم چی؟ _بی جربزه میگم بکش دیگه اَه +پُک..پُک..پُک..پُک..پُک...! یک..دو..سه..چهار..پنج...تِل می ایتس اوکی،تِل می ایتس اوکی... باید بدوعم،باید بدوعم باید بریم ازاینجا،تو هم باهام میای؟من مال اینجا نیستم باید بریم،میای؟دلیل نداره،مگه نگاهاشون و نمیبینی؟زل زدن به من،نمی بینیشون؟!به من شک کردن،من مشکوکم!من همیشه مشکوکم،زل زدن به من،دارن میفهمن،نباید نگاشون کنم،لو میرم،نگاشون نکن،نه بایدبریم،بدو بدو باید بریم،با من بیا پشیمون نمیشی،پشیمونی نداره که از چی میخوای پشیمون شی؟اینی که الان هستی خوبه؟ازخودت خبر داری اصلا؟تو منجلاب افتادی،نمیدونی داری چیکار میکنی،سرگردنی،خیره نیستی!سرگردونی!چند نفر دیگه؟هان؟با من بیا دستاتو بده من،آروم باشی ریلکس نفس عمیــــــــــــــــــــق،پووووووف! دستام دارن میلرزن،حس میکنیشون؟صدام داره میلرزه،"سین"ام داره میزنه مثل همیشه ثثثثث،همه ی اینا سن بالاعن روی سن عن بالا میارن،بیا رم بکنیم هیچ وقت اهلی نشیم،اهل کجایی؟چپ بالا پایین راست فرقی نمیکنه!فرق سرت سر فرقم و با همه آدما باز میکنه،چه فرقی داری؟چرا تو؟وقتی میپرسی "چرا من؟" به دخترکی فکر کن که از بین هزار عروسک، میگه"همین"و هیچکس نمیدونه تو کسری از ثانیه بین اون و چشم های عروسک چی گذشته.عروسک خیمه شب بازی اینا نشو،صداشون و نمیشنوی؟دارن پچ پچ میکنن،دارن میخندن،من از خندیدن غریبه ها می ترسم،سم داره این هوا،هوای بدون نفسهات نفسهام و میگیره و میبرتش زیر رادیکال،ولی توان بی نهایتم،رادیکال توان بی نهایت چند میشه؟مشتق شقه شقه شده ی تو رو میندازن تو شقیقه شون و سرشون درد میگیره،میگرن سرت رو سر من،من سرسری رد میشم،کل این دنیا رو یه نقطه کردم تو سَرَم،سِرُم از رُم میگیره و نمیدونه سرمون به سر کی وصله و وصالت پیوندِ نا مبارک تان باد تا باد،تا باد میاد میشینه تو سنگر و سنگگ و نیمروعه چهرت شبیه نیمرخ ماهه!ماهه من! یه نویزی همیشه تو بک گراند هست،نمیشنوی؟نوید خوشحال بودن و هر روز صبح باید جار بزنی به زنی که کل عمرشو ترسیده از جار زدن،ضربان قلبم میره رو هزار و هزاره ی سوم بودن تو کنار من میشه هزارتویی که نه سر داره نه ته!دنیاشون اندازه ی ما نیست،تو صد و چند بودی؟من صد و یازده!انداختنم بیرون ولی از رو نمیرم،توت میخورم و توت میشم و دود میکنم!دود میشی تو دستای باکره و فاش میشی از رو تموم نت های فالش فاحشه.هیچ هیچ هیچ.همه چی دروغه جزپاکت سیگارت.نمیشنوی صدامو؟تو چشام نگاه نمیکنی؟چه جوری حرفامو نمیخونی؟بهم میگن دیوونه ولی من دیو نه شاید فرشته تو باشی! پاشی کلی گویی کنی و جزئی ترین جزئیات کلیات و بپاشی توی دیوار!هیچکدوم اینا نمیفهمن دارم چی میگم بِت،بُت می سازن وبه‌به و چه‌چه،هیچکدومشون حالیشون نیست که دارم چی میگم،چی میگی؟!حس میکنم کلی آدم دیگه دارن باهام زندگی میکنن،یکیشون زیر تخته،یکیشون توی کمد،یکشون پشت رخت چرکا قایم شده و من و زیردوش داره نگاه میکنه،نگاه های هرزه،هرزه تموم علف های کاشته شده توی ریه هام،اسید سیک تیریک مخم و خم میکنه این چرت و پرتای اینا،هیچ هیچ هیچ!هیچکس هیچجا هیچکدوم از فکرای منو نفهمید،نفهمی خودمه که نمیفهمم،ولی تو میفهمی،تو میدونی،تو میتونی بخونی تمومش و!چِت میکنی چَت میکنی،چَپ میکنی،راست میکنم!دیروز رو برج سی طبقه ی نصفه کاره شش ساعت تمام خیره شده بودم به پایین،بالا بودم میخواستم بیام پایین،می دونی؟خنده ی غریبه ها بلند تر شده،تِر میزنه به کل وجودم،خط خطی هام و خط های تو میتونه خطا بزنه.چه قدر دیر زود شد،یک ساعت چند دقیقه س؟بستگی داره پیش کی باشی!بیا یه سنیچ پرتقال خونی از اون سایز خانواده هاشو بزنیم زیر بغلمون و بریم که بریم!هیچکس نگرانمون نمیشه،تنها دل خودمون برای خودمون شور میزنه،هیچکس منتظرمون نیست،من یه منم و یه تو که تومنی نمی ارزه این روزمرگی های بیهوده،باید جراتشو داشته باشیم،اینا هیچکدوم از حرفای من و نمیفهمن فقط نگاه میکنن،نگاه نگاه نگاه...من عاشق تصویری شده م که هر روز،از تو در سر خویش پرورانده ام.عاشق تک تک جزییاتی که با دست های تخیل،بر پیکر عاطفه ات تراش داده ام و شاید این اصلا تو نیستی که چنین به قاعده،هر بار لب هایم را به دندان میگیری و از آسمان ِخویشتن به زمینی در ناکجا آباد فرو مینشانی ام.می دونی همه فکر می کنن  اگه حس واقعیشون رو نشون بدن همه چی به هم میریزه،هیچ کس حرف دلش رو راحت نمی زنه.من فرق دارم اونم دو تا،ماه من و نگاه کنی دیوونه تر میشی،انگار داری توی آینه رو میبینی!میبینی؟آدمارو میبینی چه جوری ازکنار هم دارن رد میشن؟ما نباید مثل اینا باشیم،اینا آخرش میمیرن،من و تو چی؟میتونیم از اینجا بریم،میای؟بابا صاحب حُسن،در وفا کوش،اینقدر خودت و نگیر!میگیری که چی بشه؟همه همش منتظریم.نمیدونم چرا!مگه روزای خوب پا دارن که بیان سمت ما؟!ما باید بریم سمتشون!میای بریم؟بیا مثل اینا نشیم اینا عاقلن،اینا هیچوقت نمیدونن هپروت یعنی چی!اینا نمیدونن شش ساعت زل زدن به پایین یعنی چی،اینا نمیدونن چه لذتی داره با چشم بسته از اتوبان رد شی؟واقعا چرا پل عابر؟تا وقتی میشه اتوبان و دویید؟اینا هیچکدوم نمیدونن ریسک یعنی چی،ولی ما که می دونیم،صداشون و میشنوی؟دارن مسخره مون میکنن،دارن دار میزنن هر چ ی آرزوی خوبه رو،داد بزن داد بزن داد بزن،با صدای بلند داد بزن بچه.باید رفت نباید موند. "با صد هزار مردم،تنهایی… بی صد هزار مردم،تنهایی…" ببین من از مردم همین شهرم.همه آدمای این شهرم دوست دارم چون تقریبا هیچ کدومشون رو نمیشناسم.ولی از غریبه ها می ترسم.من شیفته تراژدی ام. اصلن قشنگیش به همینه که بخوای و نشه.میای بریم؟ برف پاک کن جون میکَنه،بارون اما این سوی شیشه ست.من به گذشته تعلق دارم،به گرامافون و سوته دلان و فنجونای کمرباریک…به ابروهای کمون،به کرسی،به حیاط انجیر و آلبالو! شـــش صيغه رفتن همیــشه درد داره ویران تر از لحنی که یک "برگرد…"داره!ولی باید رفت،تو هم میای؟چه قدر حرف زدم عجیبه که چقدررر آدم با خودش میتونه حرف داشته باشه،چیزی که آدم و به زنده موندن،به حضور،متصل نگه میداره حرف زدنه! تو دو روز سکوت کن و بعد به نظاره بنشین که چه مقتدرانه از یادها میری.از خاطر تاریخ هم پاک میشی.بطوری که گویی هرگز نزیسته بودی. بنظرم همه ی اونایی که اسمشون تو تاریخ موندگار شده،تا دم مرگ در حال حرف زدن بودن یا به عبارتی همونجایی که دیگه حرفی برای گفتن نداشتن،مرده ن.اما بالاخره که باید می رفتم تو هم میای؟جعبه مستطیل شکل من و جذب خودش کرده،زُل،زُل،زُل! این فکرا تو کله و مخم جا نمیشه باید بزنن بیرون،باید رها شن وگرنه منم میشم یکی مثل اونا،باید رفت دیگه حرفی واسه گفتن نمونده،آخرش باید می رفتم،چه فرقی میکنه دیگه،تیک تاک تیک تاک،عقربه ها داره برعکس میچرخه،زمان داره به عقب برمی گرده،میشنوی صداشونو؟؟ پنج...چهار...سه...دو...یک... بَنگ!