چند سال پیش بود؟! زمان زاده جاذبه و نوره، میگن اگه تو یه سیاهچاله فضایی بری، خواهی مُرد اما زمان خم میشه و میتونی برای لحظاتی گذشته رو ببینی، حتی آینده رو ... اما من برام گذشته ها زیباتره، خودم رو به یه سیاهچاله می اندازم، مرگ من شاید فقط اندازه مرور خاطرات گذشته ارزش داشته باشه، و حتی کمتر از آن هم ... سال اولی که خوزه به تیم اومد رو میبینم، چقدر زیبا خواهد بود مرگی که ورق زدن گذشته ها رقمش میزنه، از بغز پر کننده است، در گریه هایم می خندم چه سخت خواهد بود ... عمو بعد از نیم قرن قهرمانی لیگ را دوباره برایمان آورده است، مانند کودکانی که در پی عیدی شب چله به دنبال پدرشان می دوند، فرانکی پشت خوزه حرکت می کرد، جایی کنار تری که از فرط شادی پیراهنش را به روی سر کشیده بود، خوزه ساعتش را برای یکی از هواداران باز می کرد ... اگرچه این لحظه یکی از به یادماندنی ترین لحظات دهه گذشته فوتبال دنیا شد اما نگاه خیره فرانکی که گویا خیس از شادی کودکانه است در بکگراند حالا جذابیت دارد، حالا که او قرار است ما را ترک کند، کیف و وسایلش را جمع خواهد کرد، برای آخرین بار به آینه اتاقش نگاهی انداخته، شاید دسته به موهایش بکشد، او هنوز یک جنتلمن واقعی است، هنوز کت و شلوار به تن می کند، هنوز بوی عطر می دهد، در کنار خوزه او هنوز حتی یک جوان بیست یکی دو ساله است، هنوز به دنبال او می دود تا جام را از دستانش برای دقایقی بستاند، هنوز مانند کودکانی که عیدی می گیرند ... امروز کسانی از ورطه نادانی بیرون جستند، نگاهشان نکنید، آنها اسیر نامها شدند، آنها دیواری از رنگهای دروغین ساختند که خود اولین اسیر آن شدند، آنها عشق میان خوزه و فرانکی را تا حد یک موفقیت صرف پائین کشیدند، آنها آقای خاص روزهای خوش را با الفاظ رکیک حالا بدرقه می کنند، تفرقه ای بس عمیق و جهیل ... اگه آنها عاشق یکدیگر نباشند، پس تمام پنجره های استمفورد باید دیوار شوند، چرا که امروز ما در مخروبه ای زندگی می کنیم که آیندگان ساخته بودند، این سیاهچاله زمان ما آنقدر در این پایانش تیره است که احساس می کنم ساعتی قبل از تمام آن خاطرات مرده ام با عمو خوزه بمانید، چرا که فرانکی سالهاست عاشق او مانده ...