از 6 سالگی در پادگان بودیم زمان ما یه منگنه بود شکسته و خراب از ترس هیولاهای همیشه کتک زن وشلنگ بدستن مدیر و ناظم و معلم مدرسه باید سرمون زخم زخم میشد تا پدر موهامونو کچل کچل کنه چون یه روستایی اینطور باید تربیت میشد؟ چقدر میشه با کلمات نفرت واقعی از درسو مدرسه رو بروز داد؟ به هیچ وجه ...می مردیم تا زنگ ورزش بشه در ارزوی یک بازی اما معلم بی مسئولیت خودش نمی امد و به بچه ها می گفت حالا توپو بردارید برین زمین بازی کنین خودش میرفت عده ای از بچه ها هم میرفتن خونه و ما چند نفر تا سر زمین می رسیدیم و دعوا و لج کشی بچه گونه و بازی بی بازی ..همه دنیای یه بچه همین بود که خراب خراب میشد ..همیشه 6 صبح بیداری می شدیم و یه صبحونه به اندازه زهر مار خوشمزه و پر استرس و خواب الود می خوردیم و می رفتیم توی صف که حتما باید دعا رو گوش می دادیم و ...حتی یادمه به ما میگفتن باید از هفته اخر شهریور بیایین مدرسه و تهدید میکردن فلان بهمان ...روزگار بدی بود وقتی الان رو مقایسه می کنم هر چند همه چیز در دایره مسخرگی بسر میبره..