صحنه های غم انگیز زیادی دیدم، از سکانس پایانی فهرست شیندلر گرفته که اسکار با یهودی ها خداحافظی میکنه تا پایان مرد فیل نما، جایی که شخصیت اصلی داستان خودشو برای اینکه شبیه به انسانها باشه به کشتن میده ... حتی سکانس پایانی روشنایی شهر چاپلین هم در نوبه خودش خیلی غم انگیز بود ... اما این یکی فرق میکنه، این یکی بیشتر از یک تصور خیالی روی پرده نقره ای رنگ سینماست، این یکی درون اتاق خودم شکل گرفته، جایی در لابه لای صفحه های دفتر ریاضی دوره دبیرستانم، نقاشیم زیاد خوب نیست، اما چهره فرانکی انقدر زیبا بود که من دست و پا چلفتی هم سیاه قلمهای خوبی ازش می کشیدم، یه زمانی از سر کلاس بیرونم انداختن، اما الان که به اون نقاشی نگاه میکنم ... میبینم از همیشه قشنگتر چهره فرانکی رو کشیدم ... ارزشش رو داشت ... از زمانی که با صدای دایل آپ "دی دو دیدو دی دید" استرس وصل شدن به اینترنت داشتم تا همین حالا که ویندوز 8.1 اومده یک چیزی هیچ وقت تفاوت نکرده، اونم عکس دسکتاپمه، عکسی که فرانکی در آغوش تری و مورینیو است ... مردان بزرگ زیادی رو می شناسم از دنیل پلینویو که واسه نمایش یک حقیقت تاریخی از خودش یک چهره بسیار کریه میسازه تا شوالیه تاریکی نولان که جون خودش رو فدای آزادی شهرش میکنه ... اما یکی رو می شناسم که قهرمان واقعی است، اونو با وجودم لمس کردم، اون شهر دروغین هالیوودی رو نجات نداد، بلکه هزاران هزار طرفدار عاشقی رو نجات داد که شال گردن آبی رنگشون رو بین دندونهاشون می فشاردن، جایی در میان نیوکمپ، سال 2012 ... من قهرمانی رو می شناسم که ورطه فریبکارای و دلار پرستی با سری بلند بیرون آمد ... مردی از تبار این شهر، به همان اندازه آبی، به همان اندازه گرم ... مردی که نگاهش همچنان دل میلیونها هوادار چلسی را می شکند، بگذارید بی پرده بگویم، همین امروز صدها تن از ما هواداران چلسی اشک ریختند، شاید نه تنها برای پایان یک دلبندی عمیق، بلکه برای عاقبت خشن زمان، اگر امروز دوباره عطر خوشایند فرانکی در تالارهای آکادمی باشگاه نمی پیچد، اگر امروز صدای متحد باشیدش در استمفوردبریج به گوش نمی رسد، روزی خواهد آمد که فرزندان ما با افتخار سرشان را بالا بگیرند، روزی خواهد رسید که آنها بابت این مهبت الاهی به هم نسلی های خود فخر بفروشند، روزی آنها لباس شماره هشت چلسی را نشان هم خواهند داد، و روزی خواهد آمد که آن لباس سجاده مقدس ما خواهد شد، پس برای فردایی روشن، لباس فرانک را از صندوقچه های تاریخ در بیاورید، برای دقایقی که شده با نگاه کردن به نام و شماره آن عشق بازی کنید، آن لباس را ببوسید و تا ابد به دیوار اتاقهایتان دکور کنید، باشد تا آینده گان که رهشان از این سو بود، با نگاهی به این پیراهن درنگی کرده و از خود بی خود شوند، شاید در آن جهالت راه نجاتشان قداست خیره کننده همین لباس باشد، همین لباسی که امروز بر تن ماست ... تا ابد و حتی فراتر از آن، چه عاشقانه بود این آخرین شام ما