نه سالم بود...تابستان نفس های آخر را می کشید. آن شب خیلی خوشحال بودم، چون قرار بود همگی به پارک برویم... وقتی به پارک رسیدیم مثل همیشه به سراغ بازی های مورد علاقه ام رفتم... اما این بار نه استخر توپ برایم جذاب بود، نه ماشین برقی... ترجیح دادم با پولم بستنی بخرم... کنار بستنی فروشی یک بازی جدید دیدم، ترن هوایی! چشم هایم دید و دلم خواست... پس به جای صف بستنی قیفی ، به صف ترن هوایی رفتم... کنار آدم هایی که ده پانزده سال از من بزرگتر بودند... همه می گفتند بچه جان تو را راه نمی دهند ولی من می خواستم ترن هوایی را تجربه کنم...خودم را لا به لای جمعیت پنهان کردم و به هر سختی بود سوار شدم...
وقتی ترن هوایی حرکت کرد تازه فهمیدم چه خبر است... ترس تمام وجودم را گرفته بود... فقط چشم هایم را بستم و به خنده ی هم سن و سال هایم در ماشین برقی فکر کردم! چشم هایم را محکم بهم فشار می دادم و میله ی کنار دستم را محکم گرفته بودم... لحظه شماری می کردم تا این کابوس خودساخته تمام شود... همین!
بعد از آن روز دیگر شهربازی نرفتم، چون برای من پر از خاطرات تلخ بود! زندگی همین است... چشم می بیند و دل می خواهد. دل ما آدم ها نمی داند وقتی چیزی را زودتر از زمانش تجربه کنی، وقتی بی گدار به آب بزنی، نتیجه اش می شود خاطرات تلخی که باعث می شود دیگر نخواهی آن اتفاق را تجربه کنی، حالا می خواهد ترن هوایی باشد یا ...