ده سالم بود، توی محله باجک قم ساکن بودیم؛ عصر که میشد بساط فوتبال به راه بود همیشه. این وسط یه پسره بود که 2 سال از اکیپ ما بزرگتر بود. چون خیلی پشمالو و سبزه طور بود، بهش میگفتن جعفر لولو. این جعفر لولو اهل فوتبال نبود، ولی کرم داشت و میومد بازی ما رو به هم میزد. هیچکسم جرات اعتراض نداشت. حتی بچه ها میترسیدن که به بابا یا داداش بزرگترشون بگن که بیان حسابشو برسن. خلاصه یه روز که مشغول فوتبال بودیم، (با توپ پلاستیکی و دروازه آجری) سر و کله جعفر پیدا شد، روی جدول نشست و مشغول بلال خوردن شد. بلالش که تموم شد چوبشو پرت کرد وسط زمین که دقیقا خورد به توپی که زیر پای من بود و توپ منحرف شد و موقعیت گل از دست رفت. من خودمم تا حدودی از جعفر میترسیدم، ولی بازی شرط نوشابه بود و حساس. جوری کنترلمو از دست دادم و رفتم سمت جعفر که وقتی توی چشمام نیگا کرد، به قول قمیا پیتو گذاشت. یقه شو گرفتم خوابوندمش روی جدول و تا جایی که زور داشتم گلوشو فشار دادم. اگه ده ثانیه دیگه این فشار ادامه میداشت جعفر به گای سگ رفته بود. که در نهایت بچه ها به زور منو از روش بلند کردن. آخرشم چند تا فحش شیری نثارش کردم و خط و نشون کشیدم که دور و بر اکیپ من پیداش نشه. این شد و جعفر یه دوچرخه خرید و عصرا تو کوچه های اطراف واسه خودش سواری میکرد. ما هم دیگه با آرامش به فوتبال مشغول شدیم.
پی نوشت: پیت گذاشتن استعاره از ریدن از شدت ترس است.
پی نوشت 2: اهل جنگ و دعوا نبودم هیچوقت، مگه اینکه به پر و پام بپیچن
پی نوشت 3: حسابِ جعفر لولو های زندگیتو برس، قبل اینکه حسابتو برسه ...