
سخت است خداحافظی با مردی که برای تیمت گل زن ترین باشد، برای فوتبالت با اخلاق ترین، و برای زندگی ات یک الگو!
مردی که با "محبوبیت" رنگ آمیزی شده است.
مردی که برای فوتبال و چلسی آقایی می کرد و لحظه به لحظه افتخار آفرینی، به نیویورک می رود، مطمئنا عده ای از طرفدارانش خاطراتش را در نیویورک ادامه می دهند و این تیم را اگر تیم اول خود نکنند، مطمئنا تیم دومی می نامند.
لحظات می گذرد، چلسی می برد، می بازد، تحقیر می شود، قهرمان می شود، و در این میان آخرین سکانس ها از لمپارد هنوز هم رصد می شود، از ویدیوهایش در چلسی، تا بازی کردن و زدن پنالتی و ضربات کاشته در بازی های کامپیوتری و دنبال کردن بازی هایش در تیم جدید!
اما افسوس که زیبا ترین سکانسی که از او داریم، همان خوشحالی معروف، بوسه بر پیراهن، دست هایی به نشانه شکر به سمت آسمان و لحظاتی بعد آغوشی امن و محکم برای هم تیمی هایش، دیگر تکرار نمی شود.
در مدت یک ماه اشلی، با خاص بودنش، لوییز و دیوانه بازی هایش و لمپارد با لبخند هایش و رکورد هایش و هزار و یک خاطره ی دیگر، همه رفتند و همه دست به دست هم دادند تا قطره های "لعنتی" اشک پایین بریزد.
اتفاق مهیب دروگبا تکرار شد، سخت تر و مهیب تر، این بار با طعم سوپر فرانکی
باز هم قصه تلخ صداقت. فرانکی، چه خوش گفت دوست مثل قصه تلخ صداقت تو را دوست دارم، خداحافظ ای رفیق، تو را سفر سلامت ...


