?"رایان میسون، به مانند هری کین یکی از بازیکنان آکادمی تاتنهام بود که پس از سپری کردن دوران کودکی و جوانی اش به تیم اصلی راه یافت. در ادامه برای او اتفاقی افتاد که زندگی اش را به کل تغییر داد!"?

به یاد دارم که برای پدر و مادرم دو بلیط خریدم و آنها بازی را از ردیف جلوی جایگاه هواداران هال تماشا می کردند؛ با خودم فکر می کردم که اگر در این بازی گلزنی کنم و سپس به سمت آنها بروم اتفاق فوق العاده ای خواهد بود. بازی برای ما بسیار خوب شروع شد. من انگولو کانته را پیش روی خودم داشتم و نبرد خوبی میان من و او شکل گرفت. ۱۳ دقیقه از بازی گذشته بود که آن اتفاق افتاد. کرنر برای آنها بدست آمد. توپ به سمت من آمد و من برای زدن ضربه سر پریدم و ناگهان ضربه بسیار مهیبی به سرم خورد. این بدترین احساسی بود که یک انسان می تواند تجربه کند. برخی فکر می کنند که آن لحظات را بخاطر نمی آورم، اما اینطور نیست. می توانم به یاد آورم که دکتر وارد زمین شد، درد بسیار شدیدی داشتم و او شرایط من را چک می کرد. هنگامی که شما دچار یک آسیب بد و جدی می شوید، بدن شما برای مراقبت از خودش استرس می گیرد و همین موضوع گاهی موجب بوجود آمدن مشکلات عظیم و بزرگ می شود. درد سر من هم غیرقابل تحمل بود؛ آن ضربه مانند بمبی بود که روی گیجگاهِ راستم فرود آمده بود. مارک والر، پزشک تیم چند تصمیم بزرگ گرفت که موجب زنده ماندن من شد. او می دانست که جمجمه من دچار شکستگی شده است و این موضوع خطری جدی برای مغز من محسوب می شد. چرا که سمت راست جمجمه من به طور کامل شکسته بود و می توانست موجب فلج شدن من شود. راننده آمبولانس در ابتدا می خواست من را به نزدیک ترین بیمارستان به ورزشگاه منتقل کند اما دکتر تیم به او گفت که من را به بیمارستان سنت مری ببرند. برای رفتن به بیمارستان سنت مری ما دو بیمارستان را رد کردیم. این تصمیم دکتر والر زندگی من را نجات داد، زیرا اگر به بیمارستان نزدیک به ورزشگاه می رفتم برای گرفتن اسکن باید به بیمارستان سنت مری می رفتم و همین موضوع باعث می شد تا زمان زیادی را از دست دهم. من در مدت زمان بسیار کوتاهی پس از سی تی اسکن به اتاق جراحی رفتم؛ تمام این اتفاقات تنها در ۶۱ دقیقه پس از مصدومیتم افتاد!

?رنج و سکوت?

موضوع دیگری که به خاطر می آورم، بیدار شدنم بود. همه چیز اندکی تاریک به نظرم می آمد، به یاد دارم که درد زیادی داشتم. بدلیل سر و صدای زیاد مرا به یک اتاق خصوصی بردند. من نمی توانستم با کسی ارتباط داشته باشم. حتی هنگامیکه پرستارها در راهروی بیمارستان هم زمزمه می کردند احساس ترس در چشمانم مشخص می شد. من بسیار به صدا ها حساس شده بودم. من بین ۲۰ تا ۲۲ ساعت در روز می خوابیدم و آنها تنها برای گرفتن چند آزمایش در روز و گرفتن فشار خون، مرا بیدار می کردند اما بیشتر روز را می خوابیدم چرا که بدن کار دشواری برای ریکاوری این مصدومیت داشت و به زمان زیادی برای این کار نیاز داشت. من می دانستم که بست و صفحه فلزی در سرم دارم اما نزدیک به شش ماه پس از آن اتفاق بود که پزشکان به طور دقیق آن را برایم توضیح دادند. مطمئن نیستم اگر از جزئیات آن با خبر بودم، برای قراردادن آن در سرم مقاومت نمی کردم؛ آنها واقعا سخت و طاقت فرسا بودند. در مجموع، من ۱۴ صفحه فلزی، به همراه ۲۸ پیچ فلزی که آنها را در مکان معین نگه می دارند، در جمجمه ام دارم. در آنجا همچنین ۴۵ میخ فلزی و یک جای بخیه (زخم) ۶ اینچی (نزدیک به ۱۲ سانتی متر) روی سرم دارم. برداشتن میخ ها از سرم به هیچ وجه قابل تحمل نبود. با این حال من در حال حاضر و در تمام این مدت با وجود آنها زندگی کرده ام. اگر شما این ها را در سر خود داشتید احتمالا می گفتید:" اوه، من واقعا سردرد بدی دارم!" اما من برای ادامه زندگی، مجبور به استفاده از آنها هستم. هنگامی که سردرد می گیرم، فشار زیادی به سرم وارد می شود و تحمل چنین دردی در دراز مدت اصلا آسان نیست. اعصاب قسمتی از سرم که ضربه خورده بود، به طور جدی آسیب دیده بود و از این رو دکتر ها مجبور شدند تا ماهیچه آن قسمت از جمجمه ام را باز کنند (نزدیک به شقیقه ام) و همین موضوع باعث شد که من نزدیک به ۱۰ روز نتوانم دهانم را باز کنم. چون عضله ای که روی آن جراحی شده بود به طور مستقیم به فک من متصل بود چنین اتفاقی رخ داد و بیش از ۱۰ هفته طول کشید تا دهانم را به درستی باز کنم. پس از ۱۰ هفته من آب پرتغال نوشیدم و این اتفاق آن قدر همسرم را هیجان زده کرده بود که از این لحظه فیلمبرداری کرد!

تعادل من نیز به طور کامل بر هم خورده بود و من نمی توانستم در یک مسیر مستقیم راه بروم (هرچند به طور کلی راه می رفتم). پس از نزدیک به ۱۲ هفته من به یک متخصص مراجعه کردم و او کمک زیادی به حفظ تعادل و راه رفتنم کرد. در تمام طول مدتی که برای بهبود یافتن از شمال تا جنوب کشور سفر کردم و آزمایش خون و اسکن های زیادی را انجام دادم و با متخصصین زیادی صحبت کردم، نظرات متفاوت آنها بسیار مرا آزار می داد. برخی از آنها می گفتند که دیگر هرگز نمی توانم فوتبال بازی کنم، در حالیکه برخی دیگر معتقد بودند پس از بهبود کامل شرایط بازی کردن را دارم.

?چالش های ثابت?

سه ماه اول پس از مصدومیتم بسیار بد گذشت. در آن زمان من چندین چالش ثابت داشتم: "آیا می توانم دوباره از روی تخت بلند شوم؟"، "آیا می توانم دوباره راه بروم؟". این ها چالش های سخت و بزرگی بودند، آن هم نه تنها برای من، بلکه برای خانواده ام هم چنین چیزی وجود داشت. همسرم نزدیک به هشت یا نه هفته در خانه بدون چراغ و تلویزیون در کنار من بود و از من مراقبت می کرد و مادرم هم هر از چند گاهی به او کمک می کرد. هرچند که تمامی این چیز ها برای من بسیار دشوار بود اما فکر می کنم که خانواده ام رنج و سختی بیشتری کشید، چرا که آنها باید برای مدت زمان زیادی مرا در آن حال می دیدند و پروسه بهبود من هم بسیار روند کندی داشت. هنگامی که از یک زاویه دیگر به این قضیه نگاه می کردم، پروژه بهبود یافتنم به دوران فوتبالم شباهت بسیار زیادی داشت. در اواخر ماه می به بازگشت به فوتبال فکر می کردم. به هال رفتم تا با پزشکان تیم صحبت کنم و پس از آن برای شروع، بازی کردن را از شوت زدن به یک دیوار آغاز کردم، این موضوع مرا به یاد کودکی ام می انداخت. هرچند بازگشت دوباره ام به فوتبال بسیار دور و بعید به نظر می رسید اما این روند خیلی سریع اتفاق افتاد. در ژوئن آن سال برای دو هفته به پرتغال رفتم و با یک زوج فیزیولوژیست اهل هال کار کردم. هر روز تمرین دویدن می کردم و البته در این میان گاهی اوقات سرگیجه می گرفتم. در پایان تعطیلات می توانستم بین ۷۰ تا ۸۰ درصد به خوبی راه بروم، به دور خودم بچرخم و بخوبی به توپ ضربه بزنم. این تعطیلات به من این باور را داد که می توانم دوباره فوتبال بازی کنم. در ابتدای ژانویه امسال تصمیم گرفتم تا چند هفته بعد از آن به فوتبال برگردم، به هال می رفتم و با آنها در چمپیونشیپ بازی می کردم و امیدوار بودم که در تابستان امسال هم به یک تیم لیگ برتری ملحق شوم. در آن زمان من چنین خیالی را در سر داشتم اما اسکنی که در فوریه گرفتم، همه چیز را تغییر داد! یک سال از مصدومیتم گذشته بود و تمرکز اصلی پزشکان بروی جمجمه ام بود. در آنجا چند حفره و شکستگی وجود داشت که باید ترمیم می شد اما پس از اسکنی که در فوریه گرفتم، مسائلی در رابطه با مغزم مطرح شد. من با چند جراح و متخصص مغز و اعصاب صحبت کردم و آنها به طور خلاصه شده اتفاقاتی را که در صورت بازی کردن دوباره ام برایم احتمال وقوعش بود را به من گفتند. آنها گفتند که اگر من در طول بازی ضربه سر بزنم، طی یک سال یا شش ماه احتمال دارد که به بیماری صرع مبتلا شوم و این اتفاق در سن ۲۸ یا ۲۹ سالگی اصلا قابل درک نیست. آنها همچنین گفتند که من قطعا سلامتی ام را بخوبی گذشته ندارم و دوباره بازی کردنم می تواند آسیب بیشتری به این مصدومیت بزند. من می دانستم که باید خودم را بازنشسته کنم و این خبر بسیار برایم منزجر کننده بود. با این حال بدنیا آمدن پسرم در دسامبر من را خوشحال می کرد. بدنیا آمدن او باعث شد تا من بر چیزهای دیگری نیز تمرکز کنم و بخش مهمی از زندگی ام را به او اختصاص دهم. فوتبال چیزی است که همچنان عاشق آن هستم. از اینکه بدلیل به خظر افتادن سلامتی ام نمی توانم دوباره فوتبال حرفه ای را بازی کنم بسیار متاسفم. من قطعا به اینکه می توانستم به موفقیت های بیشتری برسم فکر می کنم، من یقینا به اینکه می توانستم تعداد بازی های ملی بیشتری انجام دهم فکر می کنم. من به دوران بازی ام نگاه می کنم و به نظرم تا ۲۸ سالگی بالاترین پتانسیلی را که داشتم نشان ندادم، شاید تا ۳۲ سالگی می توانستم به اوج دوران بازی ام برسم. با این حال هنگامی که به عقب نگاه می کنم می توانم بگویم که من تمام اهدافی را که به عنوان یک بازیکن می خواستم به آنها عمل کنم را انجام دادم. هنگامی که اینجا نشسته ام هیچ شانسی برای بازی دوباره در لیگ برتر، بازی در تیم دوران کودکی ام یا بازی در تیم ملی انگلیس ندارم. اگر شما هنگامی که ۱۵ سال داشتم از من سوال می پرسیدید که آرزو دارم تا در فوتبال به چه چیزهایی دست یابم، احتمالا پاسخی که می دادم چیزهایی بود که در همان مدت زمان اندک فوتبالم بدست آوردم، من هیچ افسوسی نمی خورم. اگر چنین اتفاقی برای شما رخ دهد و شما چشم انداز خودتان در زندگی خودتان را تغییر ندهید، بسیار احمقانه است. وقتی شما تا نزدیکی مرگ می روید و شانس دومی برای زنده ماندن پیدا می کنید، شما به سطح جدیدی از قدردانی و شکرگزاری برای هر چیزی که در زندگی خودتان دارید می رسید. برای خودم هم دشوار است که به آینده فکر کنم اما من در حال حاضر با بازیکنان جوان تاتنهام کار می کنم و می خواهم مدارج بالای مربیگری ام را دریافت کنم، به علاوه آن برخی کارهای رسانه ای را انجام می دهم و بیشتر از همه این ها از زندگی ام لذت می برم. من بسیار خوشحالم که حالا شانس رفتن به مهمانی های خانوادگی شنبه شب را دارم، در حالیکه پیش از این بازی داشتم و چنین اتفاقی ناممکن بود. در عمل هم من می توانم بدوم، می توانم تنیس بازی کنم. من واقعا پسر خوش شانسی هستم. هر چه که زمان می گذرد، امیدوارم تا به چیزهایی که برایم اهمیت دارند برسم و خودم را ۱۰۰ درصد وقف آنها کنم، همان کاری که پیش از این برای فوتبال می کردم...

پایان...

 

          به قلم رایان میسن در Four Four Two: من 14 صفحه فلزی، 28 پیچ فلزی و 45 میخ فلزی در .چ  جمجمه ام دارم و پسر خوش اقبالی هستم! (قسمت اول)