با سرودن اين شعر(البته شعر كمي قديمي است):
- یه پیکان قراضه کنارِ اتوبان داره خواب می بینه،
- یه پیکانِ بی چرخ که بازم تو رؤیاش پُر از سرنشینه...
- غرورش شکسته، به جای چراغاش دو تا حُفره مونده،
- کی می دونه اونُ زمونه چه جوری تا این جا کشونده؟
- چه راهایی رفته، چه روزایی داشته، چه چیزایی دیده،
- با ترمز گرفتن چه خطُ نشونا رو جاده کشیده.
- عجب خاطراتی تو مغزِ فلزیش دارن رژه می رن،
- نمی ذاره هرگز که این دلخوشی ها تو قلبش بمیرن:
- چه روزا تنش رُ با گُل ها پوشوندن برای عروسی.
- یه شب ها تنِ اون تو جاده شده یه اتاقِ خصوصی...
- چه قدر بچه ها رُ رسونده دبستان زیرِ برفُ بارون،
- تو چه کوچه هایی سرک می کشیده به فرمانِ فرمون.
- چه قدر رو به رو رُ می دیده مبادا یه گربه تلف شه.
- چه قدر غصه داشته که تو پمپِ بنزین گرفتارِ صف شه.
- واسه هم مدل هاش چه بوقای کشدار که تو سینه داشته.
- از این پاسبونا وُ برگِ جریمه چه قدر کینه داشته...
- حریصِ یه جاده س از این جا تا رؤیا ، بدونِ توقف!
- نه از شب می ترسه، نه از شیبِ دره، نه حتا تصادف...
- یه پیکان قراضه س ولی توی رؤیاش هنوزم جوونه.
- خیالش می تونه بازم توی جاده یه کله برونه.
- خیالش هنوزم موتور مونده باقی تو صندوقِ سینه.
- یه پیکان قراضه کنارِ اتوبان داره خواب می بینه...


