آقا پارسال تو چله زمستون دما به منفی ۵ درجه تو شیراز رسیده بود منو و داداشم خوابمون نمیبرد نصف شبی داداشمم کلید ماشین عموم رو برداشت رفتیم تو شهر...
آقا داداشم یکی از اون شال بسیجی ها که تو دانشگاه بهش داده بودند رو واسه اینکه سردش نشه پوشید هوا از بس سرد بود هیچکی تو شهر نبود رسیدیم به یه کوچه دیدیم تو زیر زمینش صدای آهنگ بلند میاد بعد یه مرده از رو راه پله اومد پایین تو خودش ریده بود فکر کرد داداشم بچه بسیجیه و میخواد زنگ بزنه بیان آقا اومد پیش ماشین ما از ترس میگفت حاج آقا چیزی میل ندارن آقا ماهم گفتیم برو دو تا شیر گرم بیار رفت آورد آقا هی میگفت چیز دیگه نمیخواین فقط وایستاده بود تا مثلا داداشم زنگ نزنه اونجا هم من حرف میزدم گفتم واسه حاج آقا دین خیلی مهمه...
آقا اینام هی صدای آهنگو بالا میبردن اونی که پیش مام بود ریده بود تو خودش آخراش به ما گفت تا به حاج آقا ۱۰۰ تومن بدم تا علاف نشن آقا من ترکیده بودم از خنده گفتم گازو بگیر تا بریم...
شهر شیراز بوده


